ن شاه که داری تو بگو شه بازم

برقعی این شعرا را همه تحقیر بدین
		کارشان بوده چو این شاعرک شیرازممطلب طاعت و پیمان و صلاح از منِ مست
		که به پیمانه کشی شهره شدم روز الست(1) 

من هماندم که وضو ساختم از چشمة عشق
		چار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست

می بده تا دهمت آگهی از سر قضا
		که بروی که شدم عاشق و از بوی که مست

بجز آن نرگس مستانه که چشمش مرساد
		زیر این طارم فیروزه کسی خوش ننشست

حافظ از دولت عشق تو سلیمانی یافت
		یعنی از وصل شهش نیست بجز باد بدست<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:921.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:922.txt">حافظ شكن</a></body></html>مژدة وصل تو کو کز سر جان بر خیزم
		طائر قدسم و از دام جهان برخیزم

بولای تو که گر بندة خویشم خوانی
		از سر خواجگی کون و مکان برخیزم

بر سر تربت من با می و مطرب بنشین
		تا ببویت ز لحد رقص کنان بر خیزم

خیز و بالا بنما ای بت شیرین حرکات
		کز سرجان و جهان دست فشان بر خیزممژدة رحمت حق کو که ز جان بر خیزم
		نه چو شاعر که بلاف از دو جهان بر خیزم

مگس میکده را بین که بگوید با پیر
		از سر باده و می چرخ زنان برخیزم

پستیش بین که بگفتی چه شوم بندة پیر
		از سر خواجگی کون و مکان بر خیزم

سر قبر عرفا هر که رو و با مطرب
		گفته عارف ز لحد لاف زنان بر خیزم

اف بر آن باطن کوری که بگوید شاعر
		گفته از عشق خدا رقص کنان بر خیزم<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:924.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:925.txt">حافظ شكن</a></body></html>صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم
		تا یکی در غم تو نالة شبگیر کنم

دل دیوانه از آن شد که پذیرد درمان
		مگرش هم ز سر زلف تو زنجیر کنم

آن زمان کآرزوی دیدن جانم باشد
		در نظر نقش رخ خوب تو تصویر کنم

دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگوی
		من نه آنم که دگر گوش بتزویر کنم

نیست امید صلاحی ز فساد ای حافظ
		چون که تقدیر چنین است چه تدبیر کنمای خدا با مرض عشق چه تدبیر کنم
		تا بکی از ضررش نالة شبگیر کنم

دل دیوانة شاعر که در او نیست خرد
		مگرش با خرد خویش بزنجیر کنم

رب صوفی همه پیر است چه یا رب گوید
		گفت نقش رخ پیر است چه تصویر کنم

بر وصال رخ پیران ز حماقت گوید
		دل و دین را همه دربازم و توفیر کنم

دور شو از برم ای شاعر و تحقیر مکن
		وعظ و اندرز بود آنچه که تقریر کنم

برقعی گشته مقدر که بشر مختار است
		چون که خود کرده چرا نسبت تقدیر کنم<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:927.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:928.txt">حافظ شكن</a></body></html>مرا عهدی ‌است ‌با جانان که تا جان در بدن ‌دارم
		هوا دارای کویش را چو جان خویشتن دارم

بکام آرزوی دل چو دارم خلوتی حاصل
		چه فکر از خبث بدگویان میان انجمن دارم

مرا در خانه سروی هست کاندر سایة قدش
		فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم

سزد کز خاتم لعلش زنم لاف سلیمانی
		چو اسم اعظم باشد چه باک از اهرمن دارم

الا ای پیر فرزانه مکن منعم ز میخانه
		که من در ترک پیمانه دلی پیمان شکن دارم

برندی شهره شد حافظ میان همدمان لیکن
		چه غم ‌دارم که در عالم قوام الدین(1)  حسن دارم
------------------------------------------------------------------------
1) در بعضی از نسخه ها امین الدین حسن آمده است.
مرا شرطی ‌است با یزدان‌ که‌ تا جان در بدن دارم
		هواداران دینش را چو جان خویشتن دارم

ز دینش‌ هرکه ‌شد خارج بر او حجت‌ کنم‌ ظاهر
		چه باک از خبث بدگویان بدیوان و سخن دارم

مرا عقل و خرد در بر ز ایمان حجتم در سر
		بدفع عارف و شاعر هزاران بت شکن دارم

هزاران دشمن کافر میان خانقه دارم
		چو خوشنودی حق باشد چه باک ‌از اهرمن دارم

الا ای پیر دیوانه بکن تو ترک میخانه
		امیدی من باستقلال از حافظ شکن دارم

ندارد برقعی ‌جز حق ‌نه چون ‌حافظ‌ که ‌می‌گوید
		چه غم دارم‌که در عالم قوام الدین حسن دارم<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:930.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:931.txt">حافظ شكن</a></body></html>شاعرا دم مزن از باده مخوان خود را مست
		که ‌ز عقل ‌و خرد است ‌آنچه که ‌بودست و که ‌هست

هیچ کس طاعت و پیمان و صلاح از چه توئی
		می نخواهد که شدی صوفی و هم باده‌پرست

تو به پیمانه کشی از ره دل شهره شدی
		همه از فطرت پست است نه از روز الست 

فطرت پست تو نیز از عمل و کسب تو شد
		نبود ذاتیت ای شاعر و ای صوفی پست

تو هماندم که وضو ساختی از کوزة خمر
		چار تکبیر زدی یکسره بر هر چه حق است

هر که شد شیعه زند پنج بتکبیر نه چار
		حافظ اقرار نموده که منم سنی و مست

حافظا عشق تو سرّی نبود معلوم است
		که توئی عاشق شاهی که ورا سیم و زر است

تا کی از نرگس مستانة شه میبافی
		نا امیدت نکند شه برو ای شاعر چست

هرکس از عشق شهان خویش سلیمان خواند
		آخر از وصل شهش نیست بجز باد بدست

برقعی شاعر صوفی بکند رسوا خویش
		همچو حافظ که بدیوان وی اقرار ویَستخیز تا خرقة صوفی بخرابات بریم
		شطح و طامات ببازار خرافات بریم

سوی رندان قلندر بره آورد سفر
		دلق بسطامی(1)  و سجادة طامات بریم

تا همه خلوتیان جام صبوحی گیرند
		چنگ صبحی(2)  بدر پیر مناجات بریم

با تو آن عهد که در وادی ایمن بستم
		همچو موسی أرِنی گوی بمیقات بریم

کوس ناموس تو بر کنکرة عرش زنیم
		علم عشق تو بر بام سماوات بریم(3) 

حافظ آب رخ خود بر درِ هر سفله مریز
		حاجت آن به که بر قاضی حاجات بریم
--------------------------------------------------------------------
1) در برخی از نسخ دلق پشمینه آمده است.
2) در برخی از نسخ چنگ و سنجی آمده است.
3) این بیت در بیشتر نسخه های دیوان حافظ وجود ندارد.خیز تا خرقة صوفی بنجاسات بریم
		شطح و طامات و دیگر جمله خرافات بریم

فکر شاعر که خرافات بود در پیچم
		در وی آتش زده دودش بخرابات بریم

سوی رندان قلندر مرو ای پیر پرست
		دیو بسطام رها کن بنجاسات بریم

بگذر از عهد که با دیو بطغیان بستی
		تا که جان تو برون از همه آفات بریم

در بیابان هوی گم شدن آخر تا کی
		تو بِره آی که تا پی بمهمات بریم

گفتی آب رخ خود بر درِ هر سلفه مریز
		پیر تو سفله تر است ار بمقاسات بریم

حافظ از ثقة الإسلام بود این اندرز
		برقعی از سخنش پی بمقامات بریم<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:933.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:934.txt">حافظ شكن</a></body></html>در خرابات مغان نور خدا می‌بینم
		این عجب بین که چه نوری ز کجا می‌بینم

جلوه بر من مفروش ای ملک الحاح که تو
		خانه می‌بینی و من خانة خدا می‌بینم

دوستان عیب نظر بازی حافظ مکنید
		که من او را ز محبان خدا می‌بینمدر خرابات مغان لاف و هوا می‌بینم
		وین عجب‌تر که در آن کور و گدا می‌بینم

جلوه مفروش بحجاج و مزن شاعر لاف
		او صفا دید و تو گو پیر دغا می بینم

حاجیان خانة حق دیده و تو خانة دیو
		که من این مسئله بی‌چون و چرا می‌بینم

وادی ایمن من این حرم و مسجدها
		من نه کوی حق از این کوی جدا می‌بینم

من که یاران بخدا نور هدی در مسجد
		یا که در کوه صفا یا که منی می‌بینم

در خرابات سگان زوزة و وَقوق باشد
		نار قهر است ز آتشکده‌ها می‌بینم

جلوه‌ای پیر پرستان مفروشید بمن
		که شما دیو و من انوار خدا می‌بینم

دوستان عیب نظر بازی حافظ بکنید
		