 از من باید به کتاب خدا و سنت من رجوع کنید و به این دو ریسمان الهی چنگ زنید تا گمراه نشوید. لکن از آنجا که خاندان آن حضرت از دیگران به او نزدیکتر بودند، با سنت او بیشتر از دیگران آشنایی داشتند، لذا پیامبرص در موارد دیگری همین حدیث را با عبارت: «کتاب الله و عترتی» بیان نموده‌اند. حال اگر قائل شویم که اولاً منظور پیامبرص از واژة «عترتی» افراد خاصی (مثلاً امامان دوازده گانة شیعه) است و ثانیاً رجوع مردم به این افراد خاص، برای فهم درست دین و برخورداری از نعمت هدایت و رسیدن به سعادت آخرت، ضرورت دارد، در این صورت با همان نقدهایی مواجه می‌شویم که پیش از این در بررسی ادلة ضرورت امامت مطرح شد. در تفسیری که ما از حدیث ثقلین ارائه دادیم، نه سخن از ضرورت رجوع به عترت پیامبر وجود دارد و نه علم عالمان دیگر نفی می‌شود. قول به ضرورت، به دلیل محذورات عقلی قابل قبول نیست و نفیِ رجوع به عالمانِ دیگر نیز خلاف قواعد منطق است؛ زیرا اثبات شیء نفی ما عدا نمی‌کند. به عبارت دیگر معنای سخن پیامبرص این نیست که اگر به عالمان دیگر رجوع کنید، حتماً گمراه می‌شوید و هرگز راهی به هدایت و سعادت نخواهید برد. در قیاس استنثنایی، نفی مقدم، نفی تالی را نتیجه نمی‌دهد. سخن پیامبر بیش از این نیست که اگر به عترت من رجوع کنید هرگز گمراه نمی‌شوید آیا اگر مقدم (رجوع به عترت) را نفی کنیم، نتیجة آن نفیِ تالی (و به عبارتی دیگر گمراهی قطعی و حتمی) خواهد بود؟ پاسخ این سؤال بر طبق قواعد منطق منفی است. اگر سخن پیامبرص را عرفی تلقی کنیم خواهیم دید که استنتاج عصمتِ عترت از حدیث ثقلین نیز از استحکام لازم منطقی برخوردار نیست. شیعه برای اثبات عصمت عترت با تمسک به حدیث ثقلین چنین استدلال می‌کند: 
«امر رسول خداص مبنی بر تمسک به قرآن و عترت بطور یکسان و در کنار یکدیگر نشانگر آن است که: همانگونه که قرآن کریم از خطا و اشتباه مصون است ... عترت پاک رسول خداص نیز از خطا و اشتباه و بطریق اولی از گناه معصوم و مبرا هستند».(2)  
اما ظاهر کلام پیامبر چنین نیست که این دو همسنگ هستند. آنچه از ظاهر این سخن فهمیده می‌شود این است که اگر به هر دو (قرآن و عترت) رجوع کنید هرگز گمراه نمی‌شوید. اگر منظور پیامبرص از حدیث مذکور، هم ردیف و همسنگ بودنِ قرآن و عترت بود، دو لازمة عقلی و منطقی داشت: 
1. در چنین فرضی، ضرورتی نداشت که بگوید به هر دو (قرآن و عترت) رجوع کنید تا هدایت شوید بلکه بایستی می‌گفت: به هر یک از این دو رجوع کنید هدایت می‌شوید. البته اگر مبانی شیعه را بپذیریم، در چنین فرضی پیامبرص بایستی می‌گفت که به جای رجوع به قرآن، به عترت من رجوع کنید؛ زیرا از نظر شیعه، ما، انسان های غیرمعصوم، تفسیر قرآن را – آنچنانکه باید و شاید – نمی‌دانیم و از فهم بسیاری از آیات قرآن عاجزیم و لذا نیاز ضروری به تفسیر امامان معصوم از این کتاب آسمانی داریم. به عبارت دیگر با پذیرش مبانی شیعه، اگر امام معصوم (که مفسر حقیقی قرآن است) در میان باشد، رجوع مستقیم مردم به قرآن و تدبر در آیات آن، نه تنها ضرورتی ندارد بلکه کاری عبث و بیهوده و حتی ممنوع خواهد بود. فراموش نکنید که از نظر شیعه امامان معصوم، «قرآن ناطق» هستند و وقتی «قرآن ناطق» در میان باشد آیا رجوع به «قرآنِ صامت» (به دلیل عجز مطلق غیرمعصوم از فهم درست بعضی از آیات و احتمال خطا در فهم آیات دیگر) کاری عبث و بیهوده و لذا خلاف نخواهد بود؟ 
2. اگر منظور پیامبرص از حدیث ثقلین، همسنگ بودنِ قرآن و عترت و در نتیجه «عصمتِ عترت» بود، لازم می‌آمد که مصادیقِ «عترت» را با صراحت و شفافیت تمام، نام برده و تک تک آن را به مردم معرفی کند. اما چرا آن حضرت چنین کاری نکرد؟ مگر بنا به ادعای شیعه مردم از تشخیص وجود ملکة «عصمت» در یک شخص، عاجز نیستند و مگر شیعه نمی‌گوید که معصوم را باید معصوم به مردم معرفی کند، پس چرا پیامبر از معرفیِ صریح امامان معصوم (با ذکر نام و کنیه) دریغ کرد؟ تذکر این نکته را ضروری می‌دانم که حتی یک حدیث معتبر که در آن پیامبرص افرادی را به عنوان «امامان معصوم» نام برده باشد وجود ندارد و احادیث مورد استنادِ عالمان شیعه، همگی جعلی و بی‌اعتبارند؛ زیرا در سلسلة راویان آنها افرادی وجود دارد که نه تنها از نظر اهل سنت اعتباری ندارند، بلکه حتی از نظر عالمان بزرگ شیعه نیز اطمینان به آنها نیست. 
از اینها گذشته فرض کنیم که در میان خاندان پیامبرص، عالمان و مفسران بزرگی وجود داشته باشند که مستقیماً از محضر ایشان استفاده کرده و قرآن را از دیگران بیشتر و بهتر می‌فهمند و اگر چه معصوم نیستند، اما عالمانی با تقوا و فقیهانی خدا ترس هستند. حال اگر پیامبرص به مردم بگوید که علاوه بر رجوع به قرآن و تدبر در آیات آن، به این عالمان هم رجوع کنید و از علم آنها بهره ببرید تا هرگز گمراه نشوید، کدام محذور عقلی پیش می‌آید؟ خواهید گفت عالمان و فقیهان، معصوم نیستند و ممکن است در فهم دین خطا کنند. پس نمی‌توان گفت که با رجوع به آنها (حتی اگر علمشان را از پیامبرص گرفته باشند) هرگز گمراه نمی‌شویم. 
می‌گوییم: اولاً باید درک خود را از هدایت و گمراهی تصحیح کنیم. هدایت یعنی قرار گرفتن در مسیر تلاش صادقانه و خالصانه برای یافتن حق و تسلیم شدن در برابر همان حقی که یافته‌ایم (هر چند ممکن است در تشخیص حقیقت اشتباه کرده باشیم، اما تا هنگامی که در حدّ توان بشری تلاش صادقانه و خالصانه کرده‌ایم، همین باعث جلب رضایت خدا و تقرب به مقام ربوبی و رسیدن به اجر اخروی خواهد شد و هدایت نیز جز این نیست) و کدام راه بهتر از درس آموزی از مکتب اصحابی که محضر پیامبر را درک کرده و حقایق دینی را از او آموخته‌اند. (خصوصاً اگر از بین خاندان آن حضرت بوده و بهرة بیشتری از معارف او برده باشند)؟ بنابراین انسان مومنی که در قرآن تدبر می‌کند و به تفکر و تعمّق در آیات آن می‌پردازد و برای فهم بهتر قرآن، از اندیشه‌ها و یافته‌های بزرگان معروف (خصوصاً اصحاب خاص پیامبر و خاندان او) هم استفاده می‌کند و قصد و نیت او هم خالص است، به چنین کسی هرگز نمی‌توان «گمراه» گفت، اگر چه می‌دانیم که به دلیل معصوم نبودن و محدودیت‌های بشری که دارد ممکن است اشتباهاتی هم داشته باشد. آنچه انسان را از مسیر هدایت منحرف می‌کند و به وادی ضلالت و گمراهی می‌کشاند، عنادِ آگاهانه با حق (به خاطر هوای نفس، ملاحظات دنیوی و ...) است. ثانیاً عالمان شیعه معتقدند که امامان معصوم در احادیث متعددی مردم را در عصر غیبت، به فقیهان ارجاع داده و آنها را حجت خود بر مردم معرفی کرده و هدایت انسان‌ها را در گرو پیروی از آنها دانسته‌اند. کاری به صحت و سقم این مدعا نداریم. می‌پرسیم آیا می‌توان از همین احادیث نتیجه گرفت که فقیهان معصومند؟ مسلماً پاسخ این سوال منفی است. حال اگر چنین است چرا از توصیة پیامبر به پیروی از «عترت» نتیجه می‌گیرید که عترت پیامبر حتماً باید معصوم باشد؟ می‌بینیم که ا