موشي مي‌گرايد و … و امر جداً براي اصول مادي جدلي يك عرضه خوبي است).
در اين گفته صريح ملاحظه مي‌كنيم كه لنين، سبب اول براي ايجاد عالم مادي را نفي مي‌كند و اين امر نفي صريح همان قانوني است كه خود ماديها به آن اقرار نموده اند، آن هنگام كه در تفسير خويش هر چيزي را به امري منتسب و براي هر شيء سببي ذكر مي‌كنند ولي اگر از اين حد بگذرند و براي اين جهان اسبابي قائل شوند بايد به خالق اين هستي اعتراف نمايند كه لازمه‌اش اعتراف به وجود اديان است و اين چيزي است كه آنها بدان راضي نيستند.
مقصود بيان تفسيري بود كه براي مظاهر موجود در هستي داشتند و اينكه مي‌خواستند وجود و تغييرات آن را به وسيله طبيعت بيان كنند آنها با اين كار قصد گريز از قانون سببيت كه خود به آن معترفند را داشتند، چون تطبيق عملي اين قانون آنها را حتماً وادار به اعتراف خالق هستي مي‌نمايد و اين چيزي كه هرگز نمي‌خواهند به آن ملزم گردند.
با اين توضيح، بطلان مفهوم دوم نيز ظاهر مي‌گردد لذا چاره‌اي ندارم كه مفهوم سوم را بپذيرم گر چه به شدت آن را انكار مي‌كنند، چون لازمه‌اش اعتراف به وجود الله و آنچه از اعتراف به آن لازم مي‌آيد چون عبادت پروردگار واحد كه شريك ندارد مي‌باشد كه بيان آن بدين صورت است كه خواهد آمد.
مفهوم سوم: اينكه گفته شود: طبيعت قدرتي دارد كه اين هستي را ايجاد كرده است، قوه‌اي كه داراي حيات و شنوا و بينا و حكيم و قدرتمند و … است ما به آنها مي‌گوييم: اين درست و حق است اما اشتباه شما در اين است كه اين قوه را طبيعت مي‌نامند، اين قوه سازنده و خالق داراي همان نامي است كه مستحق اوست او الله است، ما او را بواسطه نامهاي نيكويش و صفات بلندش مي‌شناسيم و بر ما واجب است او را به همان نامهاي كه خودش خود را بدانها ناميده بناميم.
ابن قيم مي‌گويد: به تو مي‌گويم اي مسكين: مي‌گوئيد: اينها همگي كار طبيعت است در حاليكه در طبيعت عجايب و اسرار وجود دارد! اگر خداوند تو را هدايت كرده بود با خود مي‌گفتيد: از اين طبيعت به من خبر دهيد؟ آيا ذاتي قائم به نفس و داراي علم و قدرت بر انجام اين افعال عجيب است؟ يا اينگونه نيست؟ بلكه عرض است و صفتش نيز از اين امر بي بهره نيست؟
اگر بگويد: اين جهان ناشي از ذاتي است كه قائم به نفس و داراي علم و قدرت و اراده و حكمت تمام است، به او گفته مي‌شود اين همان خالق و آفريدگار است لذا او را با اسم طبيعت نناميد!!
راستي طبايع چقدر رويگردان است چرا خدا را به نامي كه خودش بر خود نهاده و بوسيله رسولانش ابلاغ كرده نمي‌ناميد؟ اين چيزي كه طبيعت را به آن وصف مي‌كنيد صفت پروردگار متعال است.
اگر گفته شود: اين طبيعت امري عارضي است و احتياج به حامل دارد و همه اينها بدون اينكه علم و اراده و قدرت، شعور داشته باشد فعل اوست كه اين امر از آثار آن مشهود است.
گفته مي‌شود: اين چيزي است كه هيچ عاقلي آن را تصديق نمي‌كند چگونه اين كارهاي عجيب و حكمتهاي دقيق كه عقل دانشمندان از معرفت آن و قدرت آن عاجز است از كسي كه فاقد قدرت و شعور است صادر مي‌شود؟ آيا تصديق اين امر جز وارد كردن انسان به دسته ديوانگان و بي‌خردان داراي بهره ديگري است؟ پس به او بگو: اگر آنچه را مدعي هستيد برايت ثابت است بدان كه اين صفت نمي‌تواند ذاتاً خالق و بوجود آورنده خودش باشد، پس پروردگار و خالق و بوجود آورنده آن كيست؟ و چه كسي است آن را ايجاد و براي انجام اين امور آن را مقرر داشته است؟ بنابراين از جمله بهترين دليل بر خالق و ايجاد كننده آن و كمال قدرت و علم و حكمت او همين جهان مادي و مقررات حاكم بر آن است.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:3.txt">شناسنامه</a><a class="folder" href="w:html:4.xml">شبهه اول</a><a class="folder" href="w:html:12.xml">شبهه دوم</a></body></html>رد شبهات ملحدين 

تهیه کننده:
سایت عقیده <?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:5.txt">شبهه اول</a><a class="text" href="w:text:6.txt">تعريف ماده از نظر لنين</a><a class="text" href="w:text:7.txt">ابطال و رد اين شبهه</a><a class="text" href="w:text:8.txt">ابطال نظريه ماديون</a><a class="text" href="w:text:9.txt">مجموعه اول: توضيح دلايل عقلي فلسفي قديم است</a><a class="text" href="w:text:10.txt">مجموعه دوم: دلايل علمي بر ازلي و ابدي نبودن ماده</a><a class="text" href="w:text:11.txt">بخش دوم: دلايل علمي مبني بر ابدي نبودن ماده</a></body></html>شبهه اول:  
مي‌گويند: ماده، ازلي و هميشگي است
پيش از آنكه در صدد رد آن برآييم بايد بدانيم كه مقصود آنها از ماده و خصوصيات آن چيست؟ تا آنطور كه شايسته آن است به ابطال آن اقدام كنيم.تعريف ماده از نظر (لنين): 
ماده يك مقوله فلسفي است كه براي بيان واقعيت موجود بكار مي‌رود واقعيتي كه مقصود آن در احساس انسان منعكس و از آن نسخه برداري مي‌شود ولي خودش به شكل مستقل از احساسات وجود دارد.
بر اساس اين تعريف، ماده شامل تمامي مفاهيم چون گل و درخت و خانه و غيره مي‌باشد چون همگي آنها مفاهيم مي‌باشند و ماده نيز پيش از ادراك و فهم موجود بوده است، لذا بر آن سبقت گرفته و در آن تأثير مي‌گذارد و فلسفه نيز به بررسي مفاهيم عام و شامل تا آخرين حد مي‌پردازد به همين خاطر اين بررسي را مقوله فلسفي ناميده اند.
ماده نيز يك مقوله فلسفي است چون در آن مفاهيم عام و شامل تا آخرين حد بررسي مي‌شود بنابراين وظيفه اش بيان واقعيت موجود خارج از ادراك و شعور است كه در اعضاي حواسي تأثير مي‌نهد.
بنابراين فكر، انعكاس واقعيت ماده در ذهن مي‌باشد كه بعد از ايجادش در ماده تأثير مي‌گذارد در صورتيكه قبل از انعكاس ماده در ذهن فكر وجود نداشت لذا ماده بر فكر مقدم است.
بعد از آنكه ماده را شناختيم و بر اساس گفته آنها فهميديم كه در وجود بر فكر مقدم است حال به بيان نظراتشان در مورد هميشگي و ابدي بودن ماده مي‌پردازيم.
ماترياليستها يا ماديون مي‌گويند: (بنابراين هستي و وجود نهايت و حدي ندارد، جهان هميشه بوده و هيچ ابتدائي نداشته و هرگز نهايت و سرانجامي نخواهد داشت، در نتيجه هيچ عالم غيبي و غير مادي موجود نيست و وجود چنين جهاني ناممكن است.
در عالم واقع نيز وقتي كه چيزي غيرمادي يافت نشده دليل بر اين است جز عالم مادي چيز ديگري وجود ندارد يعني با اينكه اشياء در عالم داراي ظواهر گوناگوني هستند ولي همگي يك خاصيت واحد دارند و آن هم مادي بودن آنهاست).
بنابراين، بر اساس تفسيري كه آنها از عالم دارند جهان غيرمادي وجود ندارد و يك عالم روحي و يا قيامت آنگونه كه اديان در موردش سخن مي‌گويند ممكن نيست وجود پيدا كند. انسان در نظر آنها تنها نتيجه حصول ماده است، بنابراين ماده همان خالق است و خصوصيات آفرينندگي را دارد ديگر عالمي كه غيب باشد وجود ندارد، بلكه جهان مان است كه حواس انسان آن را درمي يابد، در اين بين تنها به انكار وجود الله سبحانه و تعالي اكتفاء نمي‌كنند بلكه با صراحت اعلام مي‌دارند كه خدا را انسان ابداع كرده و آفريده است و مي‌گويند: مشكل وجود خداوند نيست بلكه مشكل بودن تفكر ايجاد خداست.
بنابراين هدف نهائي آنها اي