ران و مادران خويش آفريده شده اند و اعتراف كردنشان به اين امر نه موجب ايمان و نه مانع كفرشان گرديده است، سؤالي بودن جمله، براي انكار است، هدف تثبيت اين امر است كه آنها همينطور خلق نشده اند و هرگاه اعتراف كردند كه خالق آنها را آفريده است اين امر به آنها سود مي‌رساند ولي اگر اعتراف نمودند كه از ماده خلق شده اند اين امر موجب بي نيازيشان از خالق نخواهد بود».
مقصود اين است كه در اين آيه خداوند متعال دو چيز را در قضيه آفريدن بيان مي دارد:
الف: آنها از عدم خلق شده اند و اصل همان عدم است.
ب: يا اينكه آنها از چيزي آفريده شده و خود خالق خويش هستند لذا اصل همان وجود است.
بنابراين معني آيه يكي از دو معني است: آيا بدون آفريننده و خالقي از عدم پا به عرصه وجود گذاشته اند؟ يا اينكه آنها در اين انتقال خود خالق خويشند؟ هر دوي اين معاني از جمله امورات محال مي‌باشد.
ايجاد كننده ممكن نيست عدم باشد چون امكان ندارد عدم اصل باشد. به دليل اينكه عدم نفي عام است براي هر چيزي كه به ذهن خطور نمايد، نفي صفات است و نفي ذات است و اينست كه قوه و اراده و علم و حيات و هيچ چيز نباشد، لذا محال است اين عدم به وجود تحول يابد و ممكن هم نيست از اين عدم عام، ذات‌ها و صفات و قدرتهايي ظاهر شود و به نفس خويش بسوي وجود حركت نمايد، بنابراين براي ما اثبات مي‌شود عدم نمي‌تواند اصل باشد. شيخ الإسلام ابن تيميه / مي‌گويد: قرآن آفريدن اشياء را از هيچ بيان نمي‌دارد بلكه ذكر مي‌كند كه مخلوق را بعد از آنكه هيچ نبود آفريد، چنانكه خداوند متعال مي‌فرمايد: (وَقَدْ خَلَقْتُکَ مِن قَبْلُ وَلَمْ تَکُ شَيْئًا)(مریم: 9). «به تحقيق تو را قبلاً آفريديم در حاليكه چيزي نبودي». گر چه از اينكه انسان را از نطفه آفريده خبر داده است.
حال كه عدم اصل نيست الزاماً بايد وجود اصل باشد چون نقطه مقابل عدم است و از لحاط عقلي هم محال است عدم را اصل وجود قرار داد. بنابراين اصل همان وجود است.
اگر در اين دنياي پهناور نگاهي به موجوداتي كه بوسيله حواس خويش مي‌توانيم آنها را درك كنيم بيندازيم در مي‌يابيم كه اين موجودات و از آن جمله انسان قبلاً نبوده سپس بوجود آمده اند، تصويرهاي بزرگ بعد از آنكه نبودند يافت شدند اين چيزي است كه بطور مستمر مشاهده مي‌كنيم و تغييرات بسيار زياد و متداوم جزء جزء جهان هستي به همين صورت برايمان قابل مشاهده و يا محسوس است و نيروها و خصوصيتهاي آن را درك مي‌كنيم كه همينطور جاري هستند، از مرگ به حيات و برعكس و از تغييرات در شكلها و صورتها گرفته تا تغييرات در صفات و قدرتها و هم آنها در عقل ما جز به وسيله اسبابي مؤثر در آن تفسير پذير نمي‌باشد اسبابي كه سر اين تغييرات بسيار زياد را كه به دنبال هم روي و در همه چيز اين عالم علي‌رغم اختلاف در ذات و صفات روي مي‌دهد برايمان توضيح دهد، و اين موافق و هماهنگ با قوانين ثابتي است كه از همين جهان دريافت داشته ايم.
و حال مي‌گوئيم، اگر اصل در اين موجودات مادي شناخته شده توسط حواس ما همان وجود ماده اوليه باشد ديگر مجالي براي عرضه تغيير و تحول و كم و زياد شدن و بناكردن و فنا نمودن نمي‌ماند و صورتها وجود و تغييرات خويش را نمي‌توانند به اسباب و مؤثرات نسبت دهند، با اين حساب از نظر عقلي اصل در اين جهان نمي‌تواند وجود مادي باشد بلكه تنها و تنها اصل همان عدم است. و براي وجود يافتن سببي لازم است كه موجودات را از عدم خلقت هستي بخشد كه آن همان پروردگار پاك و متعال است.
2. دليل امكان در هستي يا ماده 
با ملاحظه كردن هر چيز در اين جهان خواه اشياء مادي چون زمين و سيارات و ستارگان كه بوسيله بعضي از حواس خويش آنها را درك مي‌كنيم و يا صفتي از صفات اشياء مادي كه وجودشان قائم به ذات آن جسم است مانند نيروي جاذبه كه در يك سنگ مغناطيسي وجود دارد و ما آن را با عقل خويش درك مي‌كنيم و خواص متعدد شيميايي و فيزيكي موجود در اجسام مركب كه قابل شمارش نيستند بطور آشكار در مي‌يابيم كه هر كدام از آنها اين امكان را دارد كه صورت و يا حالتي غير از آنچه هم اكنون دارد را دريابد، چه مانعي دارد حيوانات عقل و جمادات نطق داشته باشند؟ چه مانعي دارد زمين نسبت به موضعت كنوني نزديكتر به خورشيد و ماه باشد؟ يا مسائل ديگري از اشياء بيشمار ديگر.
اگر گفته شود: مقتضاي حكمت اين است كه اشياء اينگونه باشند كه هم اكنون هستند چون در غير اينصورت نظام دچار اختلال و نتايج قابل انتظار از اين نظام هستي به فساد مي‌گرايد؟
خواهيم گفت: حكمت صفتي از صفات پروردگار حكيم است و تا زماني كه هر چيز در اين جهان احتمال دارد يكي از اوضاع بيشماري غير از موضع فعلي را داشته باشد، عقل ناگزير حكم مي‌كند كه در صورت عدم آن تخصيص دهنده مي‌بايست يكي از دو امر در مورد چيزي كه نسبت به هم مساوي هستند بدون ترجيح دهنده‌اي وجود پيدا كند يا اينكه بايد معتقد باشيم كه انتخاب حكيمانه در ميان تعداد احتمالات بي‌شمار امري تصادفي است كه هر دوي آنها از لحاظ عقلي محال هستند.
3. دليل دقت و كمال در نظام هستي
از جمله بزرگترين چيزي كه باعث مي‌شود ما در مورد هستي پيرامون خويش مات و مبهوت شويم دقت و درستي عجيبي است كه در ساخت و تركيب آنها بكار رفته است با هيچ چيزي در زمين و آسمان روبه رو نمي‌شويم جز اينكه در نهایت كمال و درستي آن ثابت است و تركيبي است كه در بهترين حالت تركيبي در جهت رسيدن به هدفي كه برايش خلق شده است در حركت است.
آيا ساخت هندسي هستي با نظام ستارگان و سياراتش چيز عجيبي نيست چنانكه هر تغيير در آن باعث خلل و نقص و خراب و نابودي آن مي‌شود؟ و آيا انسان در آفرينش و ايجادش از جمله امورات قابل توجه در حد دقت و كمال نيست؟ و همچنين آيا تكوين و آفرينش حيوانات انسان را مات و مبهوت نمي‌نمايد؟ آري در هر چيز چنان نشانه‌اي از دقت و محكم كاري موجود است كه انسان در نگاه اول به آن دچار بهت و حيرت مي‌شود، لذا اين هم نشان از وجود كسي است كه ذات خويش در نهايت كمال است كه آفرينش او اينگونه كامل است. اينها جملگي دلايل عقلي و علمي هستند كه همگي دليل هستند براي اينكه جهان با تمام چيزهايي كه در آن است حادث و ايجاد شده اند و وجودشان بعد از اينكه نبودند تحقق يافته است و هر حادثي هم احتياج به محدث و بوجود آورنده دارد، و با اين دلايل نظر ماديها در مورد ازلي بودن ماده باطل مي‌گردد چنانكه ملاحظه مي‌شود ماده در حالت ايجاد و تغييرات مداوم است و خود همين حادث شدن‌ها و تغييرات دليل بر وجود ابتدا در آن است و همين دليل ما را راهنماست به اينكه سرانجام ماده نهايت و سرانجام نهايتي دارد كه بايد به سمت آن حركت نمايد چون هر چيزي كه ابتدا داشته باشد سرانجام و انتها نیز حتماً خواهد داشت.
هنگامي كه بوسيله دلايل منطقي و عقلي كه بر حدوث جهان (ماده) و ابتدا و انتهاي آن دلالت مي‌كند گروهي از شيفتگان به علوم جديد و قوانين آن تسليم نشدند ما دلايلي را از آن علوم به آنها عرضه مي‌داريم كه كه بر