قلب آدمی، آنگه از محبت خدا و رسولش پر شود، تمام موجودات و ذرات هستی را نیز دوست می‎دارد.
 3- نحوه اسلام آوردن عمر
مولانا نحوۀ اسلام آوردن عُمَر را توضیح می‎دهد که: «عُمَر(رض) پیش از اسلام به خانه خواهر خویشتن در آمد، خواهرش قرآن می‌خواند: ﴿طه(1) مَا أَنزَلْنَا ...﴾ به آواز بلند، چون برادر دید پنهان کرد و خاموش شد. عُمَر شمشیر برهنه کرد و گفت: البته بگو که چه می‌خواندی و چرا پنهان کردی؟ وإلا گردنت را همین لحظه به شمشیر ببرم هیچ امان نیست، خواهرش عظیم ترسید و خشم و مهابت او را می‎دانست از بیم جان مُقرّ شد گفت: ازین کلام می‌خواندم که حق تعالی درین زمان به محمد(ص) فرستاد. گفت: بخوان تا بشنوم، سورت طه را فرو خواند، عُمَر عظیم خشمگین شد و غضبش صد چندان شد، گفت: اکنون اگر ترا بکشم این ساعت زبون کشی باشد اول بروم سر او را ببرم آنگاه به کار تو بپردازم، همچنان از غایت غضب با شمشیر برهنه روی به مسجد مصطفی نهاد، در راه چون صنادید(4)  قریش او را دیدند گفتند: هان عُمَر قصد محمّد دارد و البتّه اگر کاری خواهد آمدن از ین بباید. زیرا عُمَر، عظیم با قوّت و رجولیّت بود و بهر لشکری که روی نهادی البتّه غالب گشتی و ایشان را سرهای بریده نشان آوردی تا به حدّی که مصطفی(ص) می‎فرمود همیشه که؛ خداوندا دین مرا به عُمَر نصرت ده یا به ابوجهل، زیرا آن دو در عهد خود به قوّت و مردانگی و رجولیّت مشهور بودند و آخر چون مسلمان گشت همیشه عُمَر می‌گریستی و می‌گفتی: یا رسول‎الله: وای بر من اگر بوجهل را مقدّم می‌داشتی و می‎گفتی که: خداوندا دین مرا با بوجهل نصرت ده یا به عُمَر، حال من چه بودی و در ضلالت می‌ماندی، فی‎الجمله در راه شمشیر برهنه روی به مسجد رسول(ص) ... که اینک یا رسول‎الله! عُمَر می‌آید تا روی به اسلام آورد در کنارش گیر. همین که عُمَر از در مسجد در آمد معیّن دید که تیری از نور بپرید از مصطفی(ص) و در دلش نشست نعرۀ زد بیهوش افتاد، مهری و عشقی در جانش پدید آمد و می‎خواست که در مصطفی(ص) گداخته شود از غایت محبّت و محو گردد، گفت: اکنون یا نبی الله ایمان عرض فرما و آن کلمه مبارک بگوی تا بشنوم. چون مسلمان شد گفت: اکنون در شکرانه آنک به شمشیر برهنه به قصد تو آمدم و کفّارت آن، بعد ازین از هرکه نقصانی در حق تو بشنوم فی الحال امانش ندهم و بدین شمشیر سرش را از تن جدا گردانم»(5) .
شمشیر به کف عُمَر در قصد رسول آید               در دام خدا افتد وز بخت، نظر یابد

4- بر منبر رفتن عثمان هنگام خلافت
عثمان(رض) چون خلیفه شد بر منبر رفت، خلق منتظر بودند که تا چه فرماید، خمش کرد و هیچ نگفت و در خلق نظر می‎کرد و بر خلق حالتی و وجدی نزول کرد که ایشان را پروای آن نبود که بیرون روند و از همدیگر خبر نداشتند که کجا نشسته‎اند که به صد تذکیر و وعظ و خطبه ایشان را آنچنان حالت نیکو نشده بود، فایده‎هایی ایشان را حاصل شد و سرّهایی کشف شد که به چندین عمل و وعظ نشده بود تا آخر مجلس همچنین نظر می‌کرد و چیزی نمی‎فرمود، چون خواست فرمود آمدن فرمود که: «إنَّ لَکُمْ إماماً فعّالاً خیرٌ إلیکُمْ مِن إمامٍ قَوّالٍ»(6) .
5- دل بستن علی به معبود
علی، چنان دل به معبود بسته و با حضرت دوست رابطه برقرار کرده است که می‎فرماید: «لَو کُشِفَ الغِطاءُ ما ازدَدتُ یَقیناً» یعنی چون قالب را برگیرند و قیامت ظاهر شود یقین من زیادت نگردد؛ نظیرش چنان باشد که قومی در شب تاریک در خانه، روی بهر جانبی کرده‎اند و نماز می‎کنند، چون روزه شود، همه از آن باز گرداند. اما آن را که رو به قبله بوده است، در شب، چه بازگردد چون همه سوی او می‌گردند، پس آن بندگان هم در شب، روی به وی دارند و از غیر، روی گردانیده‎اند پس در حق ایشان قیامت ظاهرست و حاضر(7) .
6- جریان دختری در خلافت عمر(رض)
دختری، در زمان خلافت عُمَر با تمام وجود از پدر پیر و زمین گیرش پرستاری می‎کرد، عمر او را گفت: هیچ فرزندی مانند تو بر پدرش حقّی ندارد. دختر گفت: یا عمر چنین نیست، زیرا وقتی من کودکی بودم پدرم می‎لرزید که مبادا به من آسیبی برسد و اکنون من مردنش را از خدا می‌خواهم اگرچه در خدمت کوتاهی نمی‌کنم. عُمَر گفت: «هذه أَفقَهُ مِن عُمَر»(8) . این از عُمَر فقیه‎تر است.
--------------------------------------------------------------
1) فیه مافیه- ازگفتار مولانا جلال الدین محمد مشهور به مولوی – با تصحیحات و حواشی بدیع الزمان فروزانفر- موسسه انتشارات امیر کبیر. 
2) منبع مذکور/192.
3) منبع مذکور/ 215.
4) سران، بزرگان جمع صندید. 
5) منبع مذکور/162-163. 
6) در متن امامٌ فَعَالٌ ضبط شده است که چون (اماماً) اسم إنّ می باشد منصوب و (فعالاً) نیز صفت و منصوب به تبعیّت است. در صفحه 316 فیه مافیه در بارۀ این عبارت توضیح کافی داده شده است چنانکه جاحظ در البیان و التبیین می گوید:...«وأنتم إلی إمامِ عادلٍ أحوجُ مِنکُم إلی إمامٍ خطیبٍ» ابن قُتَیبه جملۀ «إنکم إلی إمامٍ الخ» را به دیگر نسبت میدهد مؤلف اللؤلؤ المرسوع آن «را از موضوعات شمرده است فروزانفر در حاشیه صفحه 129. عبارت را مخلوط می داند و «إنکم إلی أمیرٍ فعالٍ أحوجُ مِنکُم إلی أمیر قوّالٍ» را که در محاضرات  الأدباء از راغب اصفهانی نقل گردیده است درست می شمارد... . 
7) منبع مذکور/29. 
8) منبع مذکور/219. <?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:106.txt">سرفصل</a><a class="text" href="w:text:107.txt">1- جاذبه مغناطیسی نگاه محبت آمیز پیامبر(ص) در ایجاد صدق ابوبکر</a><a class="text" href="w:text:108.txt">2- تشبیه طبیب غیبی به مصطفی و خود مولانا به عمر</a><a class="text" href="w:text:109.txt">4- آمدن رسول قیصر روم بنزد عُمَر به رسالت</a><a class="text" href="w:text:110.txt">5- سخن پیامبر(ص) با علی</a><a class="text" href="w:text:111.txt">6- گناهان و عدم انفاقها</a><a class="text" href="w:text:112.txt">7- داستان خدو انداختن به صورت علی</a><a class="text" href="w:text:113.txt">8- مردان وارسته و نیکوکاران راه معرفت ( بخشش ابوبکر)</a><a class="text" href="w:text:114.txt">9- ستایش خلفا به صفتهای مخصوص</a><a class="text" href="w:text:115.txt">10- هر قید و بند و جزیی از اجزاء زندگی مانعی است برای درک حقیقت</a><a class="text" href="w:text:116.txt">11- معجزه خواستن ابوجهل و تصدیق ابوبکر، پیامبر را</a><a class="text" href="w:text:117.txt">12- پایبند بودن علی به قوانین هستی</a><a class="text" href="w:text:118.txt">13- پاداش و کیفر آدمی در دنیای دیگر</a><a class="text" href="w:text:119.txt">14- قصه آغاز خلافت عثمان و خطبه وی بر منبر</a><a class="text" href="w:text:120.txt">15- ابوبکر از «صدّیقی» امیرالصادقین شد</a></body></html>مثنوی، آرامش دریای طوفانی و فروکش نمودن امواج متلاطم روح مولوی است.
مولانا در دیوان کبیر، جوانی است که رعد آسا می‌غرد و طبیعتی تند و عاشقانه دارد و سراسر وجودش، شور، نشاط، گله و شکایت و ... عشق به شمس می‎باشد!
اما در مثنوی استاد پخته‎ای است که احساسات و عواطف دیوان شمس را به بند کشیده است و وجودش شمسی است که برای همیشه و در هر مکان و موقعیّتی نور افشانی می‌کند.
در اثر جاویدان مثنوی خلفاء چنین ستایش شده‎اند:1- جاذبه مغناطیسی نگاه محبت آمیز پیامبر(ص) در ایجاد صدق ابوبکر
جاذبه م