ز اصحاب پیغمبر عتیق(6)  و عمّر و عثمان	علی و سعد و سلمان و صهیب و خالد و مظنون(7) .
تعـالی صانعی این جمله از آب او پدید آورد	پس آنگه جمله را هم وی به خاک اندر کند مدفون
(قصائد/542).

9- در قصیده‎ای غرّا چهار یار نبی را چنین می‎ستاید:
ور پی بوبکر خواهی رفت بعد از مصطفی	پای بردندان مار و دست بر دینار کو؟
ور بکوی عمّری کو داد(8)  و کو مَشک و مَهار	یک دراعه هفده من ده سال یک دستار کو؟
ور درِ عثمان گرفتی شرم کو و حلم کو؟	دیدۀ روشن ز دین و سینۀ بیدار کو؟
ور همی گویی که هستیم چاکر شیر خدای(9) 	تن فدای تیغ و جان در خدمت دادار کو؟
(قصائد/ 573).
در قصیدۀ دیگری با همین قافیه و ردیف از عمر و علی(رض) چنین می‎گوید:
سراسر جمله عالم پر ز شیراست            ولی شیری چو حیدر با سخا کو؟(571)
سراسر جمله عالم پر ز پیک است              ولی پیکی چو عمّر بادپا کو؟(572)
در این ابیات، سخاوت علی و سرعت نبرد و جهانگشایی عمر نیک توصیف شده است.
-------------------------------------------------------------
1) بوالحکم: ابوجهل. 
2) اَرقَم: مار سیاه و سفید و زهر دارد.
3) دیوان حکیم ابوالمجد مجدودین آدم سنائی غزنوی با مقدمه و حواشی و فهرست به سعی واهتمام مدرس رضوی/ انتشارات کتابخانه سنائی.167 شماره صفحه کتاب است که شماره های بعدی نیز چنین است. 
4) سکون به علّت وزن شعر است و دراصل «قالَ اللهُ» - قالَ الرسولُ » بوده است. صدق برای ابوبکر، علم برای علی، شرم برای عثمان، و مردی برای عمر به کار رفته است. 
5) قنوت: دعا و نیایش و وقانت به معنی نیایشگر و دعا خوان است. 
6) عتیق: ابوبکر. 
7) سعد و سلمان و صهیب و خالد و مظنون از صحابه رسول خدا هستند. 
8) داد: عدل. 
9) شیرخدا: اسدالله، علی است.1- در قصیده‎ای در (نكوهش اصحاب قال) صدیق را سر حلقه صدّیقان و رنج کشان و هم سنگر «نوح کمال یافته» می‎داند:
در جهان آزاده کو؟ تا که با وی دم زنیم               محرم و شایسته و اهل و مرید و بی ملال
کوی صدّیقان به دیده رفت باید نزقدم                 راه تحقیقان به طاعت رفت باید نه به بال
گر به عُقبی دیده داری کوت زاد آخرت؟                 ور به دنیا تکیه داری؟ هست دنیا را زوال
صد هزاران رنج بوبکر از یکی این حرف بود           نوح نهصد سال نوحه کرد تاشد همچو نال(1) 
گردم بوبکر خواهی بخشش یک نانت کو؟            ور کمال نوح جویی نوحه‎ات کو نیم سال؟
(قصائد/347)
سنائی رنج و بخشش بوبکر و کمال انسانی نوح نبی را، حرکتهای سرنوشت ساز در خط توحیدی پروردگار به حساب می‎آورد. در قصیدۀ دیگری صداقت بوبکر و حذاقت علی را در برابر کفر و عناد فرعون و هامان قرار می‎دهد.
صدق بوبکری و حذق حیدری کردن رها                  پس دل اندر زمرۀ فرعون و هامان داشتن
(قصائد/461).
2- درتاریخ هجرت، عظمتی نهفته است که پیامبر(ص) در غار ثور سر در دامن ابوبکر نهاد و به خواب رفت و ناگهان ماری از سوراخی سر بیرون آورد و ابوبکر برای اینکه از حضرت رسول(ص) محافظت کند پایش را بر سوراخ نهاد و مار که نتوانست بیرون آید پای او را گزید و صدّیق شدت درد را تحمل کرد و اشک درد از چشمش بر گونۀ رسول اکرم غلطید و حضرت بیدار شد. «نیش مار» حماسه مقاومت و جان بازی و اخلاص در طول تاریخ پر نشیب و فراز اسلام است:
قوّت شرع از فقیهان می‎شناسم نز فقیر            لاف بوبکر از محمّد می‌شناسم نه ز غار
(قصائد/219).
آری به زخم ماری ابوبکر صبر کرد                    تا لا جرم وزیر نبی گشت و یار غار
(قصائد/235).
مصطفی را یار بوبکر است اندر غار و بس          بولهب را باز بوجهل است یار و همنشین
(قصائد/552). 
به کار بردن (مصطفی – بوبکر – بولهب – بوجهل) از باب صنعت تضاد است.
گیرمت بوبکر نامت چون نداری صدق او               باری آن دندان مار و زخم آن در غار کو؟
(قصائد/576).
رمز موفقیت ابوبکر در «صدق» و یک رنگی اوست، و صدّیقان تاریخ هیچگاه سنگر صدق و تعهد را رها نکرده‎اند.
کی بترسد ز زخم مار آنکو                       خویشتن یار غار خواهد کرد
(قصائد/133).
---------------------------------------------------
1) نال: نی باریک. عمر(رض) در تاریخ اسلام مظهر عدل و نمونۀ بارز اندیشه و درایت و تیز هوشی وکاردانی است:
1- هرجا عدالت وجود دارد عمر نیز همراز عدل و نصفت است و عمر صفتان تاریخ زیادند:
نام عمر از عدل بلند است و گر نی             یک کوی ندانم که در آنجا عمری نیست
( قصائد/100).
گر عدل عمر خواهی آنک در او بنشین               ور جود علی جوئی اینک کف او اِشرَب(1) .
(قصائد/67).
در قصیده‎ای در پند به (حسن عجائبی ملقّب به حسن زشت) می‎گوید:
دوری از جهل همچو علم علی               پاکی از جور همچو عدل عمر
(قصائد/254).
در قصیده‎ای در اندرز نصیحت (طاهر بن علی) چنین می‎سراید:
آنکه مر مُلک مَلِک را ز نکو رائی و داد              دست بنهاد چه در عمر خود از عدل عُمَر
(قصائد/270).
در قصیده‎ای در مدح (بهرامشاه بن مسعود غزنوی) عدالت او را به عمر تشبیه می‎کند:
امروز درین دور دریغی نخورد هیش(2)                   از عدل تو یک سوخته بر عدل عُمَر بر
(قصائد/252).
در قصیده‎ای در «انقلاب حال مردمان و تغییر دَور زمان» شِکوَه سر می‌دهد و زبان اعتراض می‌گشاید که: کار دین و کشورداری به جایی رسیده است که ستمگر را چون عمر عادل می‎شمارند!
گاه وصّافی برای وقف و ادرار(3)  و عَمَل         با عُمَر در عدل ظالم را برابر کرده‎اند
(قصائد/148).
در قصیده‎ای در «معرفت انسان کامل و ترجیح آن بر مردمان جاهل» می‌‎گوید که: در روز رستاخیز ضمن حشر ستمگران عادلان را نزد عمر بن خطّاب می‌برند:
ظالمان را حشر با آب نیاز                عادلان را زی(4)  امیرالمؤمنین عمر برند
(قصائد/156).
2- لباس پینه بسته و ردای ساده و کهنه عُمَر درسی است برای مسلمانان روشنگر و فرمانروایان آزاده:
ور دیو(5 ) ز لا حول تو خواهی که گریزد              از زرق تبّرا کن و با دَلقِ(6)  عمر باش
(قصائد/313).
3- دربارۀ هماهنگی و موازنه نیروها، و همسنگی کارگزاران نظام عملی حکومتی چنین پیام می‎دهد:
آهوی خود پیش افتد مرد باید چون عمر           چون عُمَر در زین نشیند بوالحسن باید سوار
(قصائد/225).
لیک بهر مشورت را با مَلِک بهتر وزیر                      وز برای مصلحت را با علی بهتر عُمَر
آری، آنگاه که عُمَر سوار می‌شود باید هم رکابش علی باشد و زمانیکه عُمَر در باره مصالح مسلمانان مشورت می‎کند بهتر است که با علی مشورت نماید.
4- در ترکیب بندی بلند و مشهوری که در ستایش ابوالمفاخر محمد بن منصور قاضی القضاة خراسان سروده است، او را به پیروی از «عدل دارالحکمة» «دار الملک انصاف» عُمَر تشویق می‌نماید:
تا به روز عدل دارالحکمه از تأثیر عدل              همچو دار الملک انصاف عُمَر معمور باد
مجلس حکمت ز ناپاکان عالم پاک باد                 منبر علمت ز مهجوران دین مهجور باد
(قصائد/731).
5- در قصیده‎ای که «در بطلان حجّت دهریان و برهان بر اثبات ذات خداوند سبحان» به رشتۀ نظم درآورده است، عُمَر را از زبان پیامبر بزرگوار(ص) «شمع جنّت» می‎نامد و او را چنین نیکو می‎ستاید:
ای خردمند مـوحّد، پاک دین هـوشیار	از امام دین حقّ یک حجّت از من، گوش دار
آن امامی، کو ز حجّت بیخ عدالت را بکند	نخل دین در بـوستان علم ز