دم زخم گران             دل قوی تر بوده‫ام از دیگران
بی‌سلاح، این مرد خفته بر زمین          من به هفت اندام لرزان، چیست این
هیبت حقّست این از خلق نیست             هیبت این مردِ صاحب دلق نیست
هرکه ترسید از حق و تَقوی گزید       ترسد از وی جن و انس و هرکه دید
اندرین فکرت بحرمت دست بست        بعدِ یک ساعت عُمَر از خواب جست
کرد خدمت مر عُمَر را و سلام                گفت پیغامبر(10)  سلام آنگه کلام
پس علیکش گفت و او را پیش خواند        ایمنش کرد و بپیش خود نشاند
لاتخافوا(11)  هست نزل(12)  خایفان             هست در خور از برای خایف، آن
هرکه ترسد مر او را ایمن کنند                   مر دل ترسنده را ساکن کنند
آنک ِخوفش نیست چون گویی مترس        درس چه ذهی نیست او محتاج درس
آن دل از جا رفته را دلشاد کرد                     خاطرِ ویرانش را آباد کرد
بعد از آن گفتش سخنهای دقیق             وز صفاتِ پاکِ حق، نِعمَ الرّفیق
(دفتر اول- 89).
با خود گفت: من پادشاهان بسیاری را دیده و نزدشان بزرگ و برگزیده بوده‎ام. از پادشاهان و شکوهشان رعب و ترسی نداشتم در حالی که هیبت و شکوه این مرد دلم را ربوده است. به بیشه شیر و پلنگ رفته و هرگز از آنها نترسیده و رنگ نباخته‎ام.
به هنگام سختی، شیر آسا در میدانهای نبرد و کارزار شرکت نموده‎ام. چه ضربت‎ها که خورده‎ام و چه ضربتها که زدم و همیشه از دیگران قوی‌دلتر بوده‎ام. این چه سرّی است که من از این مرد بی سلاحی که بر زمین خوابیده است بشدّت می‎لرزم. این هیبت و شکوه حقّ است که از آن می‌ترسم و ترس از خلق و این مرد ژنده پوش نیست.
هرکس که پرهیزگار باشد و از حق بترسد جن و انس و هر بیننده از او می‎ترسند. رسول با این اندیشه به احترام عُمَر دست بر سینه ایستاد و پس از یکساعت عُمَر از خواب بیدار شد. نسبت به او عرض ادب را به جا آورد و سلام کرد، زیرا پیامبر فرموده است: اول سلام کردن سپس سخن گفتن. خلیفه سلام او را پاسخ داد و او را پیش خود فرا خواند و در نهایت امنیت و آرامش در کنار خویش نشانید. آیۀ (لا تخافوا) (نترسید) ضیافتی است برای کسانیکه از عظمت خداوند می‎ترسند و شایستۀ مقام خایف بارگاه خدا است.
هرکس که از هیبت الهی بترسد به او آرامش می‎بخشد و انسان خایف بارگاه حق را با ثبات می‎سازند. چرا به کسی که از هیبت خداوند نمی‎ترسد می‌گویی: بترس، چه درسی به او می‎دهی؟ او نیازمند درس تو نیست عُمَر آن رسولِ دل از دست داده را خوشحال و خاطر ویرانش را آباد کرد. سپس از عالم معنی و نکات دقیق معنوی برایش سخن گفت و از صفات پاک خداوند که بهترین رفیق است برایش توضیح داد. خلیفه، از فیضها و عنایات پروردگار و منازل ارواح پیش از دخول در ابدان و مقام قدس و اجلالی و مراتب کمالات آنچنان به شیوایی سخن به میان آورد که رسول روم را به شدت تحت تأثیر قرار داد و او را از خلیفه چنین پرسید:
مرد گفتش کای امیرالمؤمنین                          جان ز بالا چون در آمد در زمین
مرغ بی اندازه چون شد در قَفَص             گفت حق بر جان فسون خواند و قصص
بر عدمها کان ندارد چشم و گوش               چون فسون خواند همی آید بجوش
از فسون او عدمها زود زود                       خوش معلّق می‎زند سوی وجود
باز بر موجود افسونی چو خواند                   زود دو اسبه در عدم موجود راند
گفت در گوشِ گل و خندانش کرد                 گفت با سنگ و عقیق کانش کرد
گفت با جسم آیتی تا جان شد او                    گفت با خورشید تا رخشان شد او
باز در گوشش دمد نکته مخوف                    در رخِ خورشید افتد صد کسوف
تا بگوش ابر آن گویا چه خواند               کو چو مَشک از دیده خود اشک راند
تا بگوشِ خاک حقّ چه خوانده است            کو مراقب گشت و خامُش مانده است
(دفتر اول- 89 و 90).
رسول روم از خلیفه می‌پرسد که: این روح نامحدود چگونه در قفص محدود تن جای می‌گیرد؟
عُمَر جواب می‎دهد که: پروردگار بر روح، فسون و قصص خوانده است (دمیده است) عدم با افسون و قصّه پروردگار رقص کنان و معلّق زنان به عالم وجود می‎آید، و باز با افسونی دیگر، دو اسبه (شتابان) به عدم باز می‌گردد. گل را خندان می‎کند و سنگ را به عقیق یمنی مبدّل می‌سازد و جسم خاکی را با آیتی از آیات حق چنان به کمال می‎رساند که تبدیل به جان می‎شود و رازهای غیب را در می‌یابد. در گوش چشم نکته ترسناکی را دمید که صد کسوف (خورشید گرفتگی) در خورشید ایجاد شد. زبان تقدیر الهی در گوش ابر چه خوانده است که از چشمش مانند مشک اشک جاری کرد. و به خاک چه گفته که مراقب و خاموش مانده است. پس از آن، رسول قیصر باز این‎چنین در باره روح از خلیفه سؤال کرد(13) :
گفت یا عُمَر چه حکمت بود و سِرّ           حبس آن صافی درین جای کَدِر(14) 
آب صافی در گِلی پنهان شده                        جان صافی بسته ابدان شده
گفت تو بحثی شگرفی می‌کنی                        معنیی را بندِ حَرفی می‌کنی
حبس کردی معنی آزاد را                               بند حرفی کرده تو باد را
رسول گفت: ای عمر چه راز و حکمتی در حبس روح صاف در جسم تیره است و چرا آب پاک روح در گِل وجود پنهان و جان پاکیزه اسیر بدنها گردیده است؟ عُمَر(رض) به فرستاده قیصر پاسخ می‌دهد که بحث غریب و شگفت انگیزی را پیش کشیدی و عالم معنا را به حرف و کلمه مقیّد می‌کنی همچنانکه باد را نمی‎توان به بند حرف کشید، تعریف روح نیز امکان ندارد.
------------------------------------------------------------------
1) در نسخه شرح مثنوی شریف- جزء دوم از دفتر اول تالیف استاد بدیع الزمان فروزانفر «تا» و در نسخه مثنوی م درویش «بر» ضبط شده است. 
2) دور و دراز. 
3) خانه کوچک و محقّر. 
4) البقرة/115- ﴿وَلِلّهِ الْمَشْرِقُ وَالْمَغْرِبُ فَأَيْنَمَا تُوَلُّواْ فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ ﴾   «مشرق و مغرب از آن خداست پس به هر جا روی آورید خدا آنجاست». 
5) در صفحات قبل اصل داستان در بحث هجویری نقل شده است. و محمّد بن جریر طبری نیز در تاریخ خود به آن اشاره کرده است. 
6) در نسخه م درویش «ذره» و در مثنوی شریف مرحوم استاد بدیع الزمان فروزانفر «شهری» ضبط شده است.
7) ابیات مورد اختلاف، از مثنوی شریف انتخاب شده است و تا انتهای داستان عمل به همین منوال است.
8) وَاٌستَغشَوا ثیاب: اشاره به آیه شریفه: ﴿وَإِنِّي کُلَّمَا دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا أَصَابِعَهُمْ فِي آذَانِهِمْ وَاسْتَغْشَوْا ثِيَابَهُمْ وَأَصَرُّوا وَاسْتَکْبَرُوا اسْتِکْبَارًا﴾  (نوح/7). «(نوح پیامبر گفت: خدایا) من هر وقت این کافران را دعوت کردم تا آنان را بیامرزی انگشتانشان را در گوش فرو بردند که سخن مرا نشنوند و سر در جامه کشیدند تا روی مرا نبینند و آواز من به گوششان نرسد».
9) جامها: جامه ها. 
10) در نسخه م درویش «پیغمبر» و در نسخه استاد فروزانفر- شرح مثنوی شریف «پیغامبر» آمده است.
11) اشاره به آیه 30 سوره فصّلت است: ﴿إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِکَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي کُنتُمْ تُوعَدُونَ﴾ «کسانی که می گویند: پروردگار ما خدای یکت