ن به آن نپرداختم زيرا بر آنچه مي‌خواهند حداقل از ديدگاه من دلالت ندارند. 

 


--------------------------------------------------------------------------------

[1]- بخاری، كتاب الأحكام حديث 7222 و مسلم، كتاب الإمارة حديث 1821.

[2]- مسلم، كتاب الإمارة حديث 1821.

[3]- منبع سابق.

[4]- منبع سابق.

[5]- ابو داود، كتاب المهدي حديث 4279.

[6]- نهج البلاغة ص 136.

[7]- نهج البلاغه ص 367.

[8]- مقاتل الطالبيين ص 244.
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:116.txt">موضع علي در برابر بيعت با ابوبكر چه بود؟ و آيا درست است كه او خودش را از ابوبكر به خلافت اولي‌تر مي‌دانست؟ </a><a class="text" href="w:text:117.txt">آيا خلافت ابوبكر با نص بوده و يا بوسيله شوري؟ </a><a class="text" href="w:text:118.txt">آيا كتاب صحيح در مورد تاريخ هست؟</a><a class="text" href="w:text:119.txt">معني اينكه پيامبر به عايشه گفت شما همراهان يوسف هستيد چيست؟</a><a class="text" href="w:text:120.txt">آيا درست كه پيامبر ابوبكر را با سورة براءت فرستاد و او را در حج امير مردم كرد سپس او را برگرداند و علي در جاي او قرار داد؟</a><a class="text" href="w:text:121.txt">آيا واقعاً ميان خويشاوندان پيامبر و اصحابش عداوت و دشمني بوده است؟</a></body></html>1- موضع علي در برابر بيعت با ابوبكر چه بود؟ و آيا درست است كه او خودش را از ابوبكر به خلافت اولي‌تر مي‌دانست؟ 

بعد از آن كه واقعه سقيفه پيش آمد و با ابوبكر بيعت شد و همان‌طور كه عمر گفت بدون آمادگي انجام شد، علي بن ابي طالب -رضی الله عنه- ناراحت شد كه چرا او در شوراي حضور نداشته و يا اينكه معتقد بود كه او به خلافت سزاوارتر است. 

اين دو احتمال هستند، اول اينكه نظر علي بن ابي طالب اين بود كه او از ابوبكر به خلافت سزاوارتر است. دوم اينكه او نظرش اين بود كه او بايد در شورا حضور مي‌داشت. بايد ببينيم كه كدام احتمال درست‌تر است، آنچه صحيح‌تر معلوم مي‌شود اين است كه علي مي‌خواست به هنگام مشوره براي تعيين خليفه او حضور مي‌داشت، نه اينكه او مي‌خواست كه خليفه باشد. و به دو دليل ما اين را ترجيح مي‌دهيم: 

اول: يكي اينكه آنها بر خلافت ابوبكر گويا اتفاق كرده بودند و آن را پذيرفته بودند، چون پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- به هنگام بيماري‌اش ابوبكر را به عنوان پيش‌نماز مسلمين مقرر كرد و در آن زمان فقط امام و حاكم مسلمين پيش‌نماز مي‌شد، و وقتي پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- فرمود: به ابوبكر بگوييد كه پيش‌نماز مردم شود؛ به او گفتند: او مرد نرم دلي است، پيامبر فرمود: به ابوبكر بگوييد تا پيش‌نماز مردم شود[1].

و در روايتي از عايشه روايت شده كه وقتي زني پيش پيامبر آمد و از او مسئله‌اي پرسيد به پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- گفت: اگر در سال آينده آمدم و شما را نيافتم، گفت: پيش ابوبكر برو[2]، و در بخاري و مسلم روايت شده كه پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- به عايشه گفت: نوشت افزاري بياور تا چيزي براي پدرت بنويسم، مي‌ترسم كه آرزو كننده‌اي طمع آن را بكند، و خدا و پيامبرش و مؤمنان جز ابوبكر كسي را قبول نمي‌كنند[3].

اينها برخي از احاديث هستند كه آشكار بيان مي‌دارند كه ابوبكر از ديگران به خلافت اولي‌تر بوده است. 

دوم اينكه: علي -رضی الله عنه- خودش در ايام خلافت خود مي‌گفت: هر كس مرا بر ابوبكر و عمر برتر قرار دهد او را به مجازات افترا شلاق مي‌زنم، پس علي -رضی الله عنه- خودش را از ابوبكر و عمر -رضی الله عنهما- برتر نمي‌دانست، و همچنين در بخاري از او روايت شده كه وقتي پسرش محمد بن الحنفيه از او پرسيد كه: بعد از پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- بهترين مردم چه كس است؟ گفت: ابوبكر. محمد گفت: بعد تو؟ گفت: بعد از او عمر. گفت: بعد از او تو هستي؟ مي‌گويد: ترسيدم كه بگويد عثمان، و او فرمود: من مردي از مسلمين هستم، پس علي خودش را از ابوبكر و عمر برتر نمي‌دانست، بنابراين وقتي ابوبكر عمر را به عنوان جانشين خود تعيين كرد علي ناراحت نشد، بلكه قبول كرد، و همچنين وقتي عمر -رضی الله عنه- بعد از خود شورايي تشكيل داد علي -رضی الله عنه- نگفت كه من از همه به خلافت اولي‌تر هستم بلكه پذيرفت، پس ناراحتي علي در مورد بيعت ابوبكر به خاطر خلافت نبود بلكه چون در شورا حضور نيافته بود ناراحت شد، يعني مي‌گفت: چگونه نبايد در شورا حضور داشته باشم و حال آن كه او حق داشت، اما چنان كه گفتيم بيعت ابوبكر به صورت ناگهاني انجام شد چنان كه عمر گفت: آن به صورت ناگهاني انجام يافت، پس تنها علي نبود كه در تعيين خليفه بعد از پيامبر حضور نداشت بلكه زبير و طلحه و سعد بن ابي وقاص و بزرگان اصحاب نيز حضور نداشتند، و از مهاجرين فقط عمر و ابوبكر و ابو عبيده حضور داشتند، و از انصار فقط بعضي مانند حباب بن المنذر و سعد بن عباده و كساني ديگر حضور داشتند، و حديثي ديگر هست كه مسئله را بيشتر واضح مي‌كند، بخاري در صحيح خود از عايشه -رضی الله عنها- روايت مي‌كند كه فاطمه -عليها السلام- دختر پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- كسي را پيش ابوبكر فرستاد و ارث به جا مانده از پيامبر را خواستگار شد و غنيمت‌هايي كه در مدينه به پيامبر رسيده بود و فدك و باقي مانده‌هاي خمس خيبر را به عنوان ارث به جا مانده از پدرش را طلب كرد، ابوبكر گفت پيامبر خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- فرمود: از ما ارث برده نمي‌شود آنچه ما از خود به جا گذاشتيم صدقه است، آل محمد از اين مال مي‌خورد، و سوگند به خدا كه من چيزي از صدقه پيامبر را تغيير نمي‌دهم و آن را به همان حالت كه در زمان پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- بوده، باقي مي‌گذارم، بنابراين ابوبكر چيزي از آن به فاطمه نداد، فاطمه از ابوبكر ناراحت شد و با او قطع رابطه كرد و تا وقتي كه وفات يافت با ابوبكر سخن نگفت، و فاطمه بعد از پيامبر فقط شش ماه زندگي كرد، و وقتي وفات يافت شوهرش علي او را شبانه دفن كرد و ابوبكر را از مرگ فاطمه خبر نكرد و خودش بر او نماز خواند، علي در دوران حيات فاطمه پيش مردم جايگاه خاصي داشت، و بعد از وفات فاطمه در اين امر تغيير آمد، بنابراين او با ابوبكر مصالحه نمود و بيعت كرد، و در اين چند ماه او از بيعت كردن اباء مي‌ورزيد، بنابراين بعد از وفات فاطمه كسي را پيش ابوبكر فرستاد و گفت پيش ما بيا و كسي همراه تو نباشد، علي دوست نداشت عمر حضور داشته باشد، و عمر گفت نه سوگند به خدا تنها پيش آنها مرو، ابوبكر گفت آنها با من چه كار مي‌كنند، سوگند به خدا كه پيش آنها مي‌روم و ابوبكر بر آنها وارد شد، علي بعد از حمد و ستايش گفت: ما فضل و مقام تو را مي‌دانيم و خيري را كه خدا به تو داده به خاطر آن با تو حسادت نمي‌ورزيم، ولي تو بدون مشوره ما كار را انجام دادي، و ما به خاطر خويشاوندي و نزديكي‌مان به پيامبر براي خود حقي مي‌ديديم، آنگاه چشمان ابوبكر پر از اشك شده و وقتي ابوبكر زبان به سخن گشود گفت: سوگند به خدا خويشاوندي پيامبر برايم پسنديده‌تر و مهم‌تر از آن است كه خويشاوندان خودم را رعايت كرده باشم، اما اختلافي كه دربارة اين اموال ميان ما و شما افتاده است من در آن از