ه عليه وآله وسلم- در كوچه و خيابان اين آيه را تكرار مي‌كردند، انس مي‌گويد: گويا ما اين آيه را همان وقت شنيده بوديم[1]، با اينكه قرآن در آن زمان پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- و قبل از وفاتش تكميل شده بود، اما از آن جا كه خبر وفات پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- صدمة بسيار سختي براي اصحاب بود گويا اين آيه را تازه مي‌شنيدند و قبلاً آن نشنيده بودند.

و عباس بن عبدالمطلب و علي بن ابي طالب و فضل بن عباس -رضی الله عنهم-، پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- را غسل داده و كفن كردند تا بر او نماز خوانده شود و دفن گردد، چون كه عباس عموي پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- و علي و فضل-رضی الله عنهما-پسر عمويش بودند، بنابراين آنها براي غسل و تكفين پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- از ديگران سزاوارتر بودند.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- صحیح بخاری – کتاب فضائل الصحابه، باب لو كنت متخذاً خلیلاً حديث 3467.سقيفه بني ساعده
در اين مدّت كه علي و عباس و فضل -رضی الله عنهم- به تجهيز و تكفين پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- مشغول بودند بعضي از انصار در سقيفه بني ساعده گرد هم آمدند، ابتدا اين روايت را آن گونه كه امام طبري از ابو مخنف دروغگو نقل كرده است بيان مي‌كنيم، و سپس آن گونه كه امام بخاري روايت كرده آن را ذكر مي‌كنيم و آن گاه هر دو روايت را با يكديگر مقايسه مي‌نماييم تا اضافه‌هايي را كه ابو مخنف به اصل قضيه افزوده است بدانيم، اضافه‌هايي كه بسياري آن را پذيرفته‌اند، و در واقعه شورا نيز به همين صورت بيان خواهد شد.

امام طبري -رحمه الله- تعالي مي‌گويد: هشام بن محمد براي ما از ابي مخنف روايت كرد كه گفت: عبدالله بن عبدالرحمن بن ابي عمرو بن ابي عمره انصاري به من گفت: وقتي پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- وفات يافت. انصار در سقيفه بني ساعده جمع شدند و گفتند: بعد از محمد -صلى الله عليه وآله وسلم- زمام امور را به سعد بن عباده مي‌سپاريم، و يكي از آنها بلند شد و گفت: عرب‌ها بوسيله شمشيرهاي شما سر تسليم فرود آوردند، و پيامبر خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- در حالي از جهان چشم فرو بست كه از شما راضي و خوشنود بود، پس خودتان زمام امور را به دست بگيريد، آنگاه همه در پاسخ او گفتند كه نظر تو درست است، و يكي گفت: اگر مهاجران قريش قبول نكنند مي‌گوييم يك امير از شما باشد و يك امير از ما باشد، آنگاه سعد بن عباده گفت: اين آغاز سستي است.

سپس عمر بن الخطاب اطلاع يافت كه بعضي از انصار در سقيفه بني ساعده جمع شده‌اند و مي‌گويند يك امير از شما انتخاب شود و يك امير از ما انتخاب شود[1]، آنگاه عمر پيش ابوبكر رفت و او را از ماجرا با خبر كرد و گفت: برادران انصار ما جمع شده‌اند و اينطور مي‌گويند بيا تا پيش آنها برويم. ابوبكر و عمر به راه افتادند و در راه ابا عبيده را ديدند و به او گفتند با ما بيا، و هر سه نفر پيش انصار رفتند، عمر مي‌گويد: در دلم سخني را آماده كرده بودم و وقتي خواستم حرف بزنم ابوبكر به من اشاره كرد كه ساكت شوم، و ابوبكر آغاز به سخن نمود و بعد از حمد و ستايش خدا گفت: خداوند محمد را مبعوث كرد و عمر خطبه‌اي طولاني از ابوبكر را نقل كرد و گفت كه به انصار گفت: مهاجران از ديگران به خلافت اولي و سزاوارتر هستند. 

آنگاه الحباب بن المنذر گفت: اي گروه انصار كارتان را خودتان به عهده بگيريد مردم در سايه شما قرار دارند و هيچ كس جرأت مخالفت با شما را ندارد، و مردم طبق رأي شما عمل خواهند كرد، شما صاحب قدرت و ثروت هستيد و افراد زيادي داريد، اگر آنها خواستة شما را نپذيرفتند آنان را از اين سرزمين بيرون كنيد.

و زمام امور را به عهده بگيريد، سوگند به خدا كه شما از آنان به اين امر سزاوارتريد، و بوسيلة شمشيرهاي شما مردم به اين دين گرويده‌اند و من از ديگران به آن سزاوارترم.

آنگاه عمر و ابو عبيده به ابوبكر گفتند: دستت را دراز كن ما با تو بيعت مي‌كنيم و وقتي عمر و ابوعبيد رفتند تا با او بيعت كنند، بشير بن سعد از آنها پيشگام شد و با ابوبكر بيعت كرد، بلند شد و گفت: سوگند به خدا اگر يك بار خزرج را فرمانرواي خود قرار دهيد همواره اين برتري را بر شما خواهند داشت[2]. آنگاه سعد گفت: «اگر توانايي بلند شدن داشتم در كوچه‌ها و اطراف مدينه غرّشي مي‌شنيدي كه تو را و يارانت را زخمي مي‌كرد، سوگند به خدا تو را به قومي ملحق مي‌كنم كه در ميان آنها فرمانبردار بوده‌اي نه فرمانروا، مرا به دوش بگيريد و از اينجا ببريد».

و آن وقت او را به دوش گرفتند و به خانه‌اش بردند، چند روز بعد او -رضی الله عنه- گفت: «تا وقتي تيرهايي را كه در تيركش خود دارم به سوي شما پرتاب نكنم و تيغة نيزه‌ام را با خونتان رنگين نكنم و شما را با شمشيرم نزنم و با خانواده و كساني از قوم خود كه از من پيروي مي‌كنند با شما بجنگم قبول نخواهم كرد». و از آن به بعد سعد با آنها نماز نمي‌خواند و در جمعة آنان شركت نمي‌كرد و به حج مي‌رفت و از عرفه همراه آنان باز نمي‌گشت و جدا مي‌آمد، و او چنين بود تا آن كه ابوبكر -رضی الله عنه- وفات يافت[3].

اين روايت ابي مخنف بود كه اين گونه داستان سقيفه را تعريف مي‌كند، و اينك ما اين داستان را چنان كه بخاري روايت نموده ذكر مي‌كنيم و هر دو روايت را با هم مقايسه مي‌كنيم.

امام بخاري مي‌گويد: اسماعيل بن عبدالله از سليمان بن بلال از هشام بن عروه از عروه بن زبير از عايشه همسر پيامبر روايت مي‌كند كه گفت: «وقتي پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- وفات يافت انصار در سقيفه بني ساعده پيش سعد بن عباده جمع شدند و گفتند يك امير از ما باشد و يك امير از شما باشد، آنگاه ابوبكر و عمر و ابو عبيده پيش آنها رفتند، عمر خواست حرف بزند ابوبكر او را ساكت كرد و عمر مي‌گفت: سوگند به خدا فقط به خاطر آن خواستم حرف بزنم كه سخن و گفتار خوبي آماده كرده بودم كه مي‌ترسيدم ابوبكر آن را نگويد، سپس ابوبكر بسيار رسا و زيبا حرف زد و گفت: ما امير هستيم و شما وزير هستيد. آنگاه حباب بن منذر گفت: نه سوگند به خدا چنين نمي‌كنيم، يك امير از شما باشد و يك امير از ما. سپس ابوبكر گفت: نه بلكه ما امير مي‌شويم و شما وزير باشيد، آنها (قريش) از همه عرب‌ها نجيب‌تر و شريف‌تر هستند، بنابراين با عمر يا ابو عبيده بيعت كنيد. عمر گفت: نه بلكه ما با تو بيعت مي‌كنيم تو سرور ما و بهترين ما هستي و پيامبر خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- تو را از همه بيشتر دوست مي‌داشت، آنگاه عمر با ابوبكر بيعت كرد و مردم نيز با ابوبكر بيعت كردند»[4].

اين روايت امام بخاري بود. و چنان كه مي‌بينيم روايتي كوتاه و مختصر است، و حقيقت ماجراي سقيفه همين است، اما آنچه ابو مخنف اضافه كرده كه سعد بن عباده گفت: با شما مي‌جنگم، و با آنها نماز نمي‌خواند و در جمعة آنها شركت نمي‌كرد، و در مراسم حج از عرفه همراه با آنان باز نمي‌گشت، و اينكه حباب بن منذر با ابوبكر مخالفت كرد و اضافه‌هاي ديگري كه آورده است همه پوچ و باطل هستند و 