ؤلؤ مجوسي ـ خدا او را زشت كند ـ او را به قتل رساند.

 


--------------------------------------------------------------------------------

[1]- التاریخ الاسلامی 3/21 و بعد از آن.

[2]- بخاری کتاب الفتن باب الفتنة التی تموج کموج البحر حديث 7096. ومسلم کتاب الایمان 231.
نسب عمر
او عمر بن الخطاب بن نفيل بن عبدالعزي بن رياح بن عبدالله بن قرط بن رزاح بن عدي بن كعب بن لؤي بن غالب بن فهر[1]، است، و فهر همان قريش است.

 

اسلام او:
ابن مسعود -رضی الله عنه- گفت: از وقتي عمر مسلمان شده همواره ما با قدرت بوده‌ايم[2].

 

همراه با پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم-: 
از ابن عباس -رضی الله عنهما- روايت است كه گفت: عمر[3] را روي تخت گذاشتند مردم او را به آغوش مي‌گرفتند و برايش دعا مي‌كردند قبل از آن كه او بلند كرده شود و من نيز در ميانشان بودم ناگهان سخن مردي توجه مرا به خود جلب كرد كه مي‌گفت: دوست دارم با عملي چون عمل تو به ملاقات خدا بروم، سوگند به خدا گمان من اين است كه خداوند تو را با دو تا يار و دوستت همراه گرداند، و زياد از پيامبر مي‌شنيدم كه مي‌گفت: «من و ابوبكر و عمر رفتيم، من و ابوبكر و عمر وارد شديم، و من و ابوبكر و عمر بيرون آمديم»[4]. و آن مرد علي بن ابي طالب -رضی الله عنه- بود. 

 

فضائل: 
1- از ابو هريره -رضی الله عنه- روايت است كه گفت: پيامبر خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- فرمود: «در امت‌هاي پيش از شما مردماني بوده‌اند كه به آنها الهام مي‌شده و چيزهايي به آنها گفته مي‌شده است، اگر در امت من چنين كسي باشد او عمر است[5].

2- از ابو هريره-رضی الله عنه- روايت است كه گفت: پيش پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- نشسته بوديم كه گفت: در خواب ديدم كه در بهشت هستم و زني در كنار كاخي وضو مي‌گيرد گفتم اين كاخ از چه كسي است؟ به من گفته شد اين كاخ از آن عمر است، آنگاه به ياد غيرت عمر افتادم بنابراين به عقب برگشتم. آنگاه عمر گريه كرد و گفت: آيا غيرتم در برابر تو به جوش مي‌آيد»[6].

3- از انس بن مالك -رضی الله عنه- روايت است كه گفت: پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- بالاي كوه اُحد رفت و ابوبكر و عمر و عثمان با او همراه بودند آنگاه كوه تكان خورد پيامبر با پايش بر آن زد و گفت اي اُحد استوار باش بالاي تو نيست مگر پيامبري و صديقي و دو شهيد»[7].

4- از سعد بن ابي وقاص -رضی الله عنه- روايت است كه گفت: پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- به عمر گفت: اى پسر خطاب! سوگند به كسي كه جانم در دست اوست شيطان تو را در هيچ راهي نمي‌بيند مگر آن كه راهي ديگر را در پيش مي‌گيرد[8].

 


--------------------------------------------------------------------------------

[1]- معرفة الصحابة ابی نعیم 1/190.

[2]- عمر در سال ششم بعثت بعد از آن كه چهل مرد و ده زن مسلمان شده بودند، مسلمان شد. (مترجم).

[3]- بخاری باب مناقب عمر 3684.

[4]- بعد از آن بود که ابو لؤلؤ مجوسی عمر را کشته بود.

[5]- بخاری، كتاب فضائل الصحابة، باب مناقب عمر 3689.

[6]- بخاری، كتاب فضائل الصحابة، باب مناقب عمر حدیث 3689 مسلم، كتاب فضائل الصحابة، حديث 2398.

[7]- بخاری، منبع سابق حديث 3679،  و مسلم منبع سابق حديث 2394.

[8]- بخاری، كتاب فضائل الصحابة، باب مناقب عمر حديث 3683.
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:26.txt">فتح قادسيه در محرم سال (14) هجري.</a><a class="text" href="w:text:27.txt">اجنادين</a><a class="text" href="w:text:28.txt">فتح بيت المقدس</a><a class="text" href="w:text:29.txt">فتح تستر و السوس و اسير شدن هرمزان سال 17ه‍</a><a class="text" href="w:text:30.txt">عام الرماده سال 18 ه‍ـ</a><a class="text" href="w:text:31.txt">جنگ نهاوند </a></body></html>مهمترين كارهاي عمر -رضی الله عنه-
فتح قادسيه در محرم سال (14) هجري.
عمر تصميم گرفت خودش در جنگ عراق شركت كند بنابراين علي بن ابي طالب -رضی الله عنه- را در مدينه بعنوان جانشين خود انتخاب كرد، عبدالله بن عوف به او گفت مي‌ترسم اگر كشته شوي مسلمانها در همه جا ضعيف شوند و نظر من اين است كه تو به مدينه باز گردي و مردي و فردي ديگر را بفرستي، آن گاه عمر و ديگر اصحاب نظر عبدالرحمن بن عوف را تأييد كردند، و عمر گفت: به نظر شما چه كسي را بفرستيم؟ عبدالرحمن بن عوف گفت: شير غران سعد بن ابي وقاص را، عمر قبول كرد و بالاخره سعد همراه با لشكري (4000) هزار نفري يا (6000) هزار نفري بسوي عراق رهسپار شد. و عمر گفت سوگند به خدا كه پادشاهان عرب را در مقابل پادشاهان عجم قرار مي‌دهم و به سعد دستور داد كه از سران قبايل بخواهد كه در جنگ قادسيه حضور بهم رسانند. 

در اين جنگ (313) نفر يا بيشتر از اصحاب شركت داشتند (70) نفر از اهل بدر بودند، و همچنين (700) نفر از فرزندان اصحاب در اين جنگ مشاركت داشتند، و فارسي‌ها همه اتفاق كردند كه رستم را بعنوان فرمانده خود انتخاب كننده، رستم با لشكري (80000) هزار نفري يا بيشتر حركت كرده او (33) فيل جنگي به همراه داشت، سعد، ربعي بن عامر را براي گفتگو با رستم پيش او فرستاد. ربعي وارد شد و فارسي‌ها مجلس رستم را با فرش‌هاي فاخر و گران بها و زرّين و بالش‌هاي ابريشمي آراسته بودند، مرواريد و صدف‌هاي گران قيمت را به نمايش گذاشته بودند، رستم در حالي كه تاج به سرش بود بر تخت طلايي تكيه زده بود، و ربعي با لباس‌هاي كهنه و شمشير و سپر معمولي و اسبي كوتاه قامت وارد شد، او از اسبش پياده نشد تا آن كه به گوشه فرش‌ها رسيد آن گاه از اسب پياده شد و اسبش را به يكي از اين بالش‌ها بست، و در حالي كه سلاح و ذره به تن داشت و كلاه آهنين بر سرش بود روي در روي آنها قرار گرفت، فارس‌ها به او گفتند: اسلحه‌ات را به زمين بگذار، او گفت: من خودم پيش شما نيامده‌ام، بلكه شما ما را دعوت كرده‌ايد، اگر به همين صورت دوست داريد پيش شما مي‌مانم وگرنه بر مي‌گردم، رستم گفت: به او اجازه بدهيد، او در حالي كه نيزه‌اش را چون عصايي به دست خود گرفته بود، جلو آمد و سر نيزه بيشتر فرش‌هاي گران بها را پاره كرد، آن‌ها به او گفتند: چرا به اينجا آمده‌ايد؟ ربعي گفت: خداوند ما را فرستاده است تا هر كس را كه بخواهد از بندگي بندگان بيرون آورده و بسوي بندگي خدا سوق دهيم، و از تنگناي دنيا او را به فراغناي آن هدايت كنيم، و از ستم اديان او را بيرون كرده و بسوي عدالت اسلام بياوريم، بنابراين خداوند ما را همراه با دين خود بسوي مردم فرستاده است تا آنان را به سوي خدا فراخوانيم، و هر كس اين را از ما قبول كند ما از او مي‌پذيريم و كاري به كار او نداريم، و هر كس قبول نكند همواره با او خواهيم جنگيد تا آن كه به آنچه خدا وعده داده است برسيم. 

گفتند: خدا به چه وعده داده است؟ گفت: خدا به كساني كه با منكران اين بجنگند و كشته شود وعده بهشت داده است، و آنان كه در جنگ با كافران كشته نشوند وعده پيروزي داده است. رستم گفت: سخن‌تان را شنيدم آيا فرصت مي‌دهيد تا ما فكر كنيم و شما هم فكر كنيد؟ گفت: بله چند روز دوست داريد به شما فرصت بدهيم؟ يك روز و يا دو روز؟ رستم گفت: نه بلكه بيشتر فرصت دهيد تا ما با سران و صاحبان رأي خود مشوره كنيم. گفت: پيامبر ما -صلى الله عليه وآله وسلم- عادتش بر اين نبود كه به هنگام رويارويي با دشمن، آنان 