سلم- در خندق بوديم. آنان مي‌کندند، و ما خاک آن را بر روي شانه جابه‌جا مي‌کرديم، و حضرت رسول اکرم -صلى الله عليه وسلم- در مقام دعا و نيايش مي‌فرمودند:

(اللهم لا عيش إلا عيش الآخرة؛ فاغفر للمهاجرين والانصار).

«خداوندا جز زندگي آخرت، زندگي ديگري در کار نيست؛ حال که چنين است، تو خود مهاجران و انصار را مشمول غفران و آمرزش خويش قرار ده»[1].

* از اَنَس روايت کرده‌اند که مي‌گفت: بامداد روزي از روزهاي حفر خندق، رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- به محل خندق آمدند، ديدند مهاجر و انصار در آن صبح سرد مشغول کندن خندق‌اند؛ زيرا، آنان بردگاني را در اختيار نداشتند که سهم واگذار شده به آنان را برايشان حفر کند. وقتي آن حضرت خستگي و گرسنگي مهاجر و انصار را مشاهده فرمودند، گفتند:

فاغفر للانصار والمهاجرة
  
 اللهم[2] ان العيش عيش الآخرة

مهاجر و انصار نيز در پاسخ آنحضرت گفتند:

علي الجهاد ما بقينا اَبَدا
  
 نحن الذين بايعوا محمدا

«ما آن کساني هستيم که با محمد بر جهاد بيعت کرده‌ايم، تا آن زمان که زنده باشيم، تا ابد»[3]

* نيز، در صحيح بخاري آمده است که براءبن عازب مي‌گفت: ديدم که رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- آنقدر خاک خندق را جابه‌جا کرده بودند که ديگر نمي‌توانستيم پوست شکم ايشان را ببينيم، با وجود آنکه شکم ايشان پرموي بود. در آن هنگام، شنيدم که با اشعار ابن‌رواحه، ضمن جابه‌جا کردن خاک‌ها، رجز مي‌خوانند و مي‌گويند:

ولا تصدّقنا ولا صلينا
وثبت الاقدام ان لاقينا
و ان ارادو فتنه ابينا
  
 لاهم[4] لولا انت ما اهتدينا
فانزلن سکينة علينا
ان الاولي رغبوا علينا

گويد: آن حضرت وقتي به مصراع آخر اين اشعار مي‌رسيدند، صدايشان را بلند مي‌کردند. بيت آخر، در روايت ديگر به اين صورت آمده است:

و ان ارادوا فتنة ابينا[5]
  
 ان الاولي قد بغوا علينا

«خداوندا، اگر تو نبودي ما راه نمي‌يافتيم، و نه صدقه مي‌داديم، و نه نماز مي‌گزارديم!

تو نيز بر ما آرامشي نازل فرما، و اگر با دشمن روبرو شديم ما را ثابت قدم گردان! اين جماعت همه را بر عليه ما تحريک کرده‌اند (بر ما جفا روا داشته‌اند)؛ اما اگر قصد فريفتن ما را داشته باشند، ابا خواهيم کرد!»

مسلمانان با چنين شور و نشاط زايدالوصفي کار مي‌کردند، در حالي که از شدت گرسنگي جگرشان از هم مي‌پاشيد.

* اَنَس گويد: براي اهل خندق يک مشت جو مي‌آوردند، و با روغني که از بس مانده بود رنگ و مزه‌اش تغيير يافته بود، آن مقدار اندک جو را عمل مي‌آوردند، و در دسترس آن جماعت مي‌نهادند. آن جماعت نيز همه گرسنه بودند؛ وگرنه اين خوراک گلويشان را مي‌سوزانيد، و بوي ناخوشايندي داشت [6].

* ابوطلحه گويد: نزد رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- رفتيم تا از گرسنگي به ايشان شکايت کنيم. ما پيراهنمان را بالا زديم تا آن حضرت بنگرند که هر يک از ما تخته سنگي را بر شکم بسته‌ايم؛ آنحضرت پيراهنشان را بالا زدند و ديدم دو تخته سنگ بر شکمشان بسته‌اند! [7]

به مناسبت همين گرسنگي تاريخي اصحاب رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم-، در اثناي حفر خندق معجزاتي از آن حضرت آشکار گرديد.

* جابربن عبدالله مشاهده کرد که نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- سخت گرسنه‌اند. گوسفندي را که داشت ذبح کرد. همسرش نيز يک ساع جو که داشت آسيا کرد. آنگاه از رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- محرمانه درخواست کرد که با چند تن از اصحابشان به مهماني بيايند. نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- به اتفاق همگي اهل خندق که يکهزار تن بودند به مهماني جابر رفتند. آن يکهزار تن همگي از آن غذا خوردند و سير شدند، و همچنان قطعات گوشت بود که لاي نان گذاشته مي‌شد، و خميرها بود که نان مي‌شد! [8]

* خواهر نعمان بن‌بشير مشتي خرما به خندق آورده بود تا پدر و دايي‌اش بخورند و از آن چند روزي تغذيه کنند. از برابر رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- که مي‌گذشت، آن حضرت خرماها را از او گرفتند، و روي پارچه‌اي پهن کردند، و همگي اهل خندق را فراخواندند. هرچه از آن خرما مي‌خوردند، بر مقدارش افزوده مي‌شد، تا آنکه همگي اهل خندق از آن خرما خوردند و رفتند، و همچنان از اطراف آن پارچه‌اي که پهن کرده بودند خرما مي‌ريخت![9]

* از اين دو معجزه بزرگتر، بخاري از جابر نقل کرده است که وي گفت: ما در روز خندق مشغول حفاري بوديم. به صخرة سنگي سخت برخورد کرديم. اصحاب به نزد رسول‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- آمدند و گفتند: يک صخرة سنگي بسيار سخت مانع کار ما شده است! پيامبر اکرم -صلى الله عليه وسلم- فرمودند: (اَنَا نازِل) «الان من مي‌آيم پايين!» آنگاه تبر را به دست گرفتند، و بر آن صخره آن چنان ضربتي وارد کردند که آن صخره به يک تپّه ماسه تبديل شد که خود به خود سرازير مي‌شد![10]

* براء گويد: در روز حفر خندق در قسمتي از خندق به صخره سنگي عظيم برخورد کرديم که تبر بر آن کارگر نبود. شکايت به نزد رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- برديم. ايشان آمدند و تبر به دست گرفتند، و گفتند: بسم‌الله! و يک ضربت بر آن زدند و گفتند:

(الله اکبر! أعطيت مفاتيح الشام! والله إني لأنظر قصورها الحمر الساعة).

«الله اکبر! خدا بزرگ است! کليدهاي شام را به من عطا کردند! به خدا، من دارم کاخ‌هاي قرمز رنگ آن را همين الان مي‌بينم!»

آنگاه، ضربت دوم را زدند و قطعة ديگري از آن صخره را جدا کردند و گفتند:

(الله اکبر! أعطيت فارس! والله إني لأبصر قصر المدائن الأبيض الآن).

«الله اکبر! خدا بزرگ است! فارس را نيز به من عطا کردند! به خدا، من همين الآن دارم کاخ سفيد مدائن را مي‌بينم!»

آنگاه گفتند:

(الله اکبر! أعطيت مفاتيح اليمن! والله إني لأبصر أبواب الصنعاء من مکاني؟)

«الله اکبر! خدا بزرگ است! کليدهاي يمن را به من عطا کردند! به خدا از همين جا که ايستاده‌ام، دروازه‌‌هاي صنعا را مي‌بينم!» [11]

* ابن اسحاق قريب به همين مضمون را از سلمان فاري -رضي الله عنه- نقل کرده است [12].

مدينه را از هر سوي، تپه‌هاي سنگي و کوه‌ها و نخلستان‌ها دربرگرفته بود، مگر از سمت شمال؛ و نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- مي‌دانستند که حملة اين لشکر بي‌حد و حصر و يورش بردن آن به مدينه جز از سمت شمال امکان‌پذير نيست. از اين رو، خندق را در همين سمت مدينه حفر کرده بودند.

مسلمانان به کار حفر خندق ادامه دادند. تمام طول روز را به حفاري مشغول بودند، و شب هنگام به نزد خانواده‌هايشان بازمي‌گشتند، تا آنکه خندق مطابق نقشة موردنظر به طور کامل حفاري شد، و هنوز لشکر بيکران بت‌پرستان به ديوارهاي مدينه نزديک نشده بودند [13].
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- صحيح البخاري، «باب غزوة الخندق» ج 2، ص 588.
[2]- ظ: «لاهم» محفّف «اللهم» بنا به ضرورت شعري براي حفظ و رعايت وزن بحر رَجَز-م.
[3]- صحيح البخاري، ج 1، ص 397، ج 2، ص 588.
[4]- در متن کتاب اين کلمه به صورت «اللهم» ثبت شده است. م.
[5]- صحيح البخاري، ج 2، ص 589.
[6]- صحيح البخاري، ج 2، ص 588.
[7]- اين روايت از ترمذي است؛ نکـ: مشکاة المصابيح،، ج 2، ص 448.
[8]- اين روايت ا