رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- او را ديدند، فرمودند: اين مردي نيرنگباز است! اما وقتي نزد آنحضرت آمد و با ايشان سخن گفت، آن حضرت همان سخناني را که بديل و همراهانش گفته بودند، با وي نيز گفتند. او هم نزد قريش بازگشت، و براي آنان بازگفت.
فرستادگان قريش نزد پيامبر
مردي از کنانه، به نام حُلَيس بن علقمه، گفت: بگذاريد من نزد او بروم!؟ گفتند: نزد او برو! وقتي به جايي رسيد که پيامبر‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- و اصحاب آن حضرت را مي‌ديد، رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- فرمودند؛ اين فلان کس است، و او از آن جماعتي است که قرباني را گرامي مي‌دارند؛ حيوانات قرباني را به سوي او گسيل داريد! مسلمانان حيوانات قرباني را پيشاپيش وي گسيل داشتند، و خود نيز لبيک‌گويان از او استقبال کردند. وقتي چنين ديد، گفت: سبحان‌الله! سزاوار نيست که اين جماعت از رفتن به خانة خدا بازداشته شوند!؟ نزد يارانش بازگشت و گفت: حيوانات قرباني را ديدم که قلاده بسته‌اند و نشانه‌گذاري کرده‌اند؛ من موافق نيستم که اينان بازداشته شوند! و ميان او با قريشيان سخناني رد و بدل شد که راوي مي‌گويد آن سخنان را از بردارم!

عروه بن مسعود ثقفي گفت: اين مرد به شما راه و روش عاقلانه‌اي را پيشنهاد کرده است؛ از او بپذيريد و بگذاريد من نزد او بروم! عروه نيز نزد رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- آمد و با آن حضرت گفتگو کرد. نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- نظير همان سخناني را که با بُديل گفته بودند، با او نيز گفتند. در آن وقت، عروه گفت: اي محمد، فرض کن که قوم و قبيله‌ات را ريشه‌کن ساختي؛ آيا تاکنون شنيده‌اي که احدي از قوم عرب پيش از تو با خويشاوندانش چنين جفا روا داشته باشد؟! و اگر کار تو صورت ديگر داشته باشد، من چهره‌هايي مصمم در اطراف تو نمي‌بينم؛ من عده‌اي اوباش را مي‌بينم که اطراف تو را گرفته‌‌اند، و از آنان برمي‌آيد که بگريزند و تو را وانهند! ابوبکر به او گفت: اُمصُصْ بظر اللات! ما از کنار او مي‌گريزيم؟! گفت: اين کيست؟ گفتند: ابوبکر! گفت: هان، سوگند به آنکه جانم در دست اوست؛ اگر نبود احساني که پيش از اين بر من روا داشته‌اي و من هنوز از عهدة مقابله آن برنيامده‌ام، پاسخ تو را مي‌دادم!؟ و همچنان گفتگويش را با نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- ادامه مي‌داد، و هرازگاهي در ميان گفتگويش دست به سوي ريش رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- مي‌برد. مغيره بن شعبه بالاي سر پيامبر‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- ايستاده بود و شمشير در دست و کلاه خود بر سر داشت، و هربار که عروه به ريش پيامبر‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- نزديک مي‌شد، با ته غلاف شمشير روي دستش مي‌زد و مي‌گفت: دستت را از ريش رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- دور نگاهدار! عروه سربلند کرد و گفت: اين کيست؟ گفتند: مغيره بن شعبه! گفت: اي بي‌وفا!؟ مگر من نبودم که براي رفع و رجوع آن نيرنگبازي تو آن همه کوشش کردم؟! مغيره در عهد جاهليت با جماعتي همراه شده بود، و سپس تمامي آنان را کشته و اموالشان را ربوده بود، آنگاه آمده واسلام آورد. نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- فرمودند: اسلام تو را مي‌پذيرم، اما آن اموال به من ربطي ندارد! (مُغيره برادرزادة عُروه بود).

آنگاه عُروه مدّتي اصحاب رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- را زير نظر گرفت، و مراتب تعظيم و تکريم مسلمانان را از آن حضرت مشاهده کرد. آنگاه، به نزد اصحابش بازگشت و گفت: اي قوم من، بخدا، من بر پادشاهان وارد شده‌ام، بر قيصر و خسرو و نجاشي؛ به خدا، پادشاهي را نديده‌ام که اطرافيانش آن چنان که اصحاب محمد، محمد را تعظيم و تکريم مي‌کنند، بزرگ و گرامي بدارند! به خدا، اگر آب دهان بياندازد، همه دستها را پيش مي‌آورند تا نصيب يکي از آن دستها بشود و آن را به صورت و اندامش بمالد! و هرگاه به آنان فرماني بدهد، بي‌درنگ فرمانش را اطاعت مي‌کنند! و هرگاه وضو بسازد، براي گرفتن قطرات آب وضوي او سر و دست مي‌شکنند! و هرگاه سخن بگويد، همگي صداهايشان را نزد وي پايين مي‌آورند، و از فرط بزرگداشت وي به او خيره نمي‌نگرند!؟ هم اينک، وي راه و روش عاقلانه‌اي به شما پيشنهاد کرده است؛ از او بپذيريد!
ناکامي جنگ افروزان
جوانان ماجراجوي قريش، که آرزومند جنگ بودند، وقتي تمايل پيشوايانشان را به صلح مشاهده کردند، نقشه‌اي کشيدند که عملاً نگذارند روند صلح پيش برود!؟ بنا را بر آن نهادند که شبانه بيرون شوند، و به اردوگاه مسلمانان بخزند، و کارهايي بکنند تا آتش جنگ شعله‌ور گردد. عملاً نيز، در پي اجراي اين تصميم برآمدند. هفتاد يا هشتاد تن از آنان شبانه بيرون شدند و از کوه تنعيم به زير آمدند، و کوشيدند تا به نحوي به اردوگاه مسلمانان بخزند؛ اما، محمدبن مسلمه فرمانده پاسداران همگي آنان را دستگير کرد.

پيامبر اکرم -صلى الله عليه وسلم- از روي صلح‌جويي همگي آنان را آزاد کردند و آنان را عفو فرمودند؛ و در اين ارتباط خداوند اين آيه را نازل فرمود:

﴿وَهُوَ الَّذِي كَفَّ أَيْدِيَهُمْ عَنكُمْ وَأَيْدِيَكُمْ عَنْهُم بِبَطْنِ مَكَّةَ مِن بَعْدِ أَنْ أَظْفَرَكُمْ عَلَيْهِمْ وَكَانَ اللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيراً﴾[1].

«و اوست آنکه در اندرون مکه دستان آنان را از شما و دستان شما را از آنان بازداشت، پس از آنکه شما را بر آنان چيره گردانيد!»
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- سوره فتح، آيه 24.عثمان بن عفّان سفير پيامبر
وقتي که به اينجا رسيد، رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- اراده فرمودند که سفيري نزد قريشيان بفرستند تا موضع آن حضرت و هدف ايشان را از اين سفر براي آنان روشن گرداند. عمربن خطاب را فراخواندند تا وي را نزد آنان بفرستند. پوزش خواست و گفت: اي رسول خدا، اگر مرا آزار دهند، من از بني‌عدّي بن‌کعب در مکه کسي را ندارم که از من حمايت کند؛ عثمان بن عفان را بفرستيد؛ که تيره و طايفة او در مکه هستند، و او منظور شما راحاصل مي‌گرداند! او را فرا خواندند، و نزد قريشيان فرستادند، و گفتند: به آنان بازگوي که ما براي پيکار نيامده‌ايم؛ ما آمده‌ايم عُمره بگزاريم! و آنان را به اسلام دعوت کن! همچنين، او را امر فرمودند که نزد بعضي مردان و زنان مسلمان در مکه برود، و به آنان مژدة فتح و پيروزي بدهد، و به آنان بازگويد که خداوند عزوجل دين خود را در مکه غلبه خواهد بخشيد، تا ديگر کسي به خاطر ايمان و اسلام نخواهد متواري باشد!

عثمان به راه افتاد، و در بلدح با قريشيان برخورد کرد. گفتند: کجا مي‌خواهي بروي؟! گفت: رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- مرا فرستاده‌اند تا چنين و چنان به شما بازگويم. گفتند: سخنانت را شنيديم؛ حال، به دنبال کارهاي ديگرت برو! ابان‌بن سعيدبن‌عاص پيشباز او آمد و به او خوش‌آمد گفت و اسبش را زين کرد، و عثمان را بر اسب سوار کرد، و او را امان داد و پشت سر خود سوار کرد تا به مکه رسيد. در مکه پيام نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- را به زعماي قريش رسانيد، و چون از کارهايش فراغت يافت به او 