 کردند که پس از رحلت ايشان ظهور مي‌کنند. وقتي که آن استکبار و استنکاف را از مُسيلمه مشاهده کردند، و از پيش باخبر بودند که او گفته است: اگر محمد ولايت امر را بعد از خودش براي من قرار بدهد، از او تبعيت خواهم کرد! رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- در حالي که شاخه‌اي از درخت خرما در دست داشتند نزد مُسيلمه رفتند. خطيب آنحضرت، ثابت بن قيس‌بن شَمّاس نيز همراه ايشان بود. بالاي سر مُسيلمه ايستادند و در حاليکه وي در ميان چند تن از يارانش نشسته بود، با او سخن گفتند. مُسيلمه گفت: اگر دوست داري ما تو را با اين امر وامي‌گذاريم، آنگاه تو ولايت امر را پس از خودت براي ما قرار مي‌دهي!؟ پيامبر اکرم -صلى الله عليه وسلم- فرمودند:

(لو سألتني هذه القطعة ما أعطيتکها، ولن تعدو أمرالله فيک، ولئن أدبرت ليعقرنک الله! والله إني لأراک الذي أريت فيه ما رأيت؛ و هذا ثابت يجيبک عني).

«اگر اين تکه چوب درخت خرما را هم از من درخواست کني به تو نخواهم داد، و تو از مقدّرات الهي که براي تو مقرر کرده است بيرون نخواهي رفت، و اگر پشت کني خداوند بنياد تو را بر باد خواهد داد! بخدا، مي‌بينم که تو هماني که در عالم رؤيا آن موارد را راجع به آن به من نشان دادند؛ ثابت هم اينجا حضور دارد و از سوي من پاسخ تو را خواهد گفت!؟!»

آنگاه در پي کار خود رفتند[2].

سرانجام، آنچه نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- به فراست در وجود مُسيلمه کذّاب يافته بودند به وقوع پيوست. مسيلمه همينکه به يمامه بازگشت، مدتي در انديشه بسر برد و بالاخره ادعا کرد که در کار نبوت او را شريک پيامبر اسلام گردانيده‌‌اند. وي ادعاي نبوت کرد و سخنان مسجَّع به هم بافت، و براي قوم خود شرابخواري و زناکاري را حلال گردانيد. در عين حال، به پيامبري رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- نيز گواهي مي‌داد. قوم و قبيلة وي نيز فريب او را خوردند و از او تبعيت کردند و با او همراه شدند، و کارش بالا گرفت، تا جايي که وي را «رحمان يمامه» ناميدند که اين لقب نشانة عظمت مقام وي در نزد آنان بود. مُسيلمه نامه‌اي براي رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- نوشت که در آن نامه گفته بود: مرا در کار نبوت با تو شريک گردانيده‌اند؛ نيمي از نبوت از آنِ ما، و نيم ديگر از آنِ قريش است. رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- نيز نامه‌اي در پاسخ وي نوشتند که در آن گفته بودند: سرتاسر زمين از آنِ خدا است که به هر يک از بندگانش که بخواهد به ارث مي‌رساند، و فرجام نيک از آنِ پارسايان است! [3]

* از ابن مسعود روايت کرده‌‌اند که گفت: ابن نَواحه و ابن اُثال، فرستادگان مسيلمه، نزد نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- آمدند. به آندو گفتند: (أتشهدان أني رسول‌الله؟) شما دو تن شهادت مي‌دهيد که من رسول‌خدا هستم؟ گفتند: شهادت مي‌دهيم که مسيلمه رسول خدا است! نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- فرمودند:

(آمنت بالله و رسوله! لو کنت قاتلاً رسولاً لقتلتکما) [4].

«به خدا و رسول او ايمان دارم! اگر بنا داشتم که فرستاده‌اي به قتل برسانم، شما دو تن را به قتل مي‌رسانيدم!؟»

ادّعاي پيامبري مُسيلمه در سال دهم هجرت به وقوع پيوست، و او در جنگ يمامه در دوران خلافت ابوبکر صدّيق -رضي الله عنه- در ماه ربيع‌الاول سال دوازدهم هجرت به قتل رسيد، و قاتل حمزه، وحشي، او را از پاي درآورد. دومين پيامبر دروغين، اَسوَد عَنسي بود که در يمن اقامت داشت، و فيروز يک شبانه‌روز پيش از وفات حضرت رسول‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- او را کشت و سر از بدنش جدا کرد و به آنحضرت در اين ارتباط وحي نازل شد و ايشان يارانشان را مطلع ساختند؛: بعد، وقتي اين خبر از يمن رسيد، ابوبکر -رضي الله عنه- به خلافت آنحضرت رسيده بود [5].
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- فتح الباري، ج 8، ص 87.
[2]- نکـ: صحيح البخاري، «باب وفد بني حنيفه» و «باب قصة الأسود العنسي، ج 2، ص 627-628؛ فتح الباري، ج 8، ص 87-93.
[3]- زاد المعاد،‌ج 3، ص 31-32.
[4]- اين حديث را امام احمد در کتاب مشکاة المصابيح، (ج 2، ص 347) روايت کرده است.
[5]- فتح الباري، ج 8، ص 93.14. وفد بني‌عامر بن صَعصَعه: در اين وَفد، دشمن خدا عامربن طفيل، و اَربَد بن قيس- برادر مادري لَبيد- و خالدبن جعفر و جبار بن اسلم که همه از سران قوم و شيطان‌هايي مجسم بودند، حضور داشتند عامر همان کسي بود که به اصحاب بِئر معونه نيرنگ زد، وقتي که اين وفد خواست به مدينه وارد شود، عامر و اربد با يکديگر توطئه کردند و هم قَسَم شدند که نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- را به قتل برسانند. وقتي وفد بني‌عامر نزد آنحضرت آمدند، عامر شروع به سخن گفتن کرد، و اَربَد پشت سرِ رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- چرخي زد و به مقدار يک وجب شمشيرش را از نيام برکشيد. همانجا خداوند دست او را خشک گردانيد، و نتوانست تمامي شمشير را از نيام بيرون بکشد، و به اين ترتيب، خداوند پيامبر خويش را حفظ کرد. نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- آندو را نفرين کردند. به هنگام بازگشت، خداوند بر سرِ اَربَد و اُشتري که بر آن سوار بود صاعقه‌اي فرستاد و او را به آتش کشيد. عامر نيز در بين راه بر يک زن سَلولي وارد شد، و ناگهان غُدّه‌اي در گردنش پديد آمد، و در حالي که مي‌گفت: يعني باور کنم که من غُدّه‌اي پيدا کرده‌ام مانند غُدّة شُتر؟! و بايد در خانة اين زن سَلولي بميرم؟! جان سپرد.

* در صحيح بخاري آمده است: عامر نزد پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- رفت و گفت: شما راميان سه چيز مخير مي‌گردانم: شهرنشينان از آن شما باشند و بيابان‌نشينان از آنِ من؛ يا اينکه من جانشين شما پس از شما باشم؛ يا آنکه مردم غطفان را برانگيزانم و با يکهزار شترِ نرِ سُرخ موي و يکهزار شترِ مادة سرخ موي با شما بجنگم! شب هنگام در خانة زني بيتوته کرد، در حالي که با خود مي‌گفت: آيا بايد باور کنم من غده‌اي مانند غدّه اشتران پيدا کرده‌‌ام؟ در خانة زني از فلان قبيله؟! اسب مرا برايم بياوريد! بي‌درنگ بر اسب خويش سوار شد، و در حالي که سوار بر اسب بود جان داد.15- وَفد تُجيب: اين وفد زکات قوم خودشان را گردآوري کرده بودند و پس از رفع نياز بينوايانشان بقيه را نزد رسول‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- آورده بودند. اين هيأت متشکل از سيزده نفر بودند، و پيوسته در ارتباط با قرآن و حديث سؤال مي‌کردند که ياد بگيرند. بعضي موارد را از رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- درخواست کردند. رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- نيز آن موارد را به موجب دستخطي براي ايشان مکتوب کردند. هيأت نمايندگي تجيب در مدينه زياد نماندند. وقتي رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- آنان را مرخص کردند، پسربچه‌اي را که طي مدت اقامتشان در کنار بار و بنة خودشان وامي‌نهادند، نزد آنحضرت فرستادند، وي نزد پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- آمد و گفت: بخدا، انگيزة کوچ کردن من از شهر و ديارم جز اين نبوده است که شما از خداوند عزّوجل درخواست کنيد که مرا بيامرزد و رحمتش را شامل حال من گرداند، و بي‌نيازي مرا در قلب من قرار دهد!؟ رسول‌خدا -صلى الله علي