اول کنند؛ چنانکه خداوند متعال مي‌فرمايد: 

﴿وَمِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ مَنْ إِن تَأْمَنْهُ بِقِنطَارٍ يُؤَدِّهِ إِلَيْكَ وَمِنْهُم مَّنْ إِن تَأْمَنْهُ بِدِينَارٍ لاَّ يُؤَدِّهِ إِلَيْكَ﴾[3].

«و برخي از اهل کتاب جنين‌اند که اگر قنطاري را به دست آنان بسپاري به تو بازگردانند؛ اما، بعضي ديگر چنان‌اند که اگر ديناري را به دست آنان بسپاري، به تو بازنگردانند؛ اين بدان جهت است که ايشان قائل بوده‌اند به اينکه ما را به اميان کاري نيست!»

يهوديان شور و نشاطي در جهت نشر و ترويج دين و آئينشان نداشتند؛ دستماية ديني ايشان نيز چيزي فراتر از فالگيري و جادوگري و دميدن و طلسم کردن و امثال آن نبود؛ مع‌الوصف، خودشان را دانشمند و اهل فضل و سزاوار رهبري روحاني مي‌دانستند.

يهوديان در فنون کسب و کار و معيشت و اقتصاد بسيار ماهر بودند. بازرگاني غلات و حبوبات و خرما و شراب و پوشاک دربست در دست آنان بود. پوشاک و خشکبار و شراب به مدينه وارد مي‌کردند، و خرما صادر مي‌کردند. شغل‌هاي پول‌ساز ديگري هم داشتند که سخت دست‌اندر کار آن زمينه‌ها بودند. از تودة عرب‌نژادان مدينه، دو چندان و صد چندان در خريد و فروش کالاها سود مي‌گرفتند؛ به اين نيز اکتفا نمي‌کردند، و رباخواري در ميان آنان رواج داشت. وامهاي سنگين به شيوخ و رؤساي قبائل عرب مي‌دادند، تا آن پول‌ها را بيهود و بي‌فايده بذل و بخشش کنند، و مديحه‌سرايي‌هاي شاعران و ذکر خير مردمان را براي خودشان خريداري کنند، و در برابر آن وام‌ها، زمين‌ها و باغ‌ها و زراعت‌هاي آنان را از ايشان گروگان مي‌گرفتند، و چند سالي طول نمي‌کشيد که مالک آن اموال مي‌شدند.

يهوديان، خبرگان نيرنگ و توطئه و ظلم و جور و فساد اجتماعي بودند. در ميان قبيله‌هاي عرب که در مجاورت يکديگر سکونت داشتند، آتش دشمني و کينه‌توزي را شعله‌ور مي‌ساختند، و با نقشه‌کشي‌هاي پنهاني، آنان را بر عليه يکديگر تحريک مي‌کردند، به گونه‌اي که هيچيک از آن قبائل از منشأ اين امور سر درنمي‌آوردند. درنتيجه، با يکديگر به نبردهاي فرسايشي ميپرداختند، و همين که تا اندازه‌اي آتش جنگ در ميان آنان فروکش مي‌کرد، بار ديگر سرانگشت يهوديان به حرکت درمي‌آمد تا مجدّداً آتش جنگ را در ميان ايشان شعله‌ور سازد. وقتي نقشه‌هايشان، چنانکه بايد و شايد عملي مي‌شد، بي‌طرفي اختيار مي‌کردند، و دستاوردهاي تحريک و فريب خويش را به تماشا مي‌نشستند، و از بدبختي و بي‌خانماني مردم عرب بيچاره و بينوا لذت مي‌بردند، و با وامهاي سنگين بهره‌دار آنان را پشتيباني مي‌کردند؛ مبادا، به خاطر تنگدستي و بي‌پولي دست از جنگ بکشند! يهوديان با اين تدبير، بر دو فايدة بزرگ دست مي‌يافتند؛ يکي، حراست و حفاظت از کيان يهوديتشان و ديگري، رونق دادن به بازار رباخواري خودشان، تا با خوردن آن بهره‌هاي دو چندان و صد چندان، به ثروتهاي بي‌کران دست يابند.

در يثرب، سه قبيلة يهودي مشهور ساکن بودند: 1) بني قينقاع، که هم‌پيمانان خزرج بودند، و خانه‌هايشان در داخل مدينه بود؛ 2) بني‌نًضير، که هم‌پيمانان خزرج بودند، و خانه‌هايشان در حومة مدينه بود؛ 3) بني قُريظه که هم‌پيمانان اوس بودند، و خانه‌هايشان در حومة مدينه بود. همين قبائل يهودي بودند که از ديرباز آتش جنگ را ميان دو طايفة اوس و خزرج شعله‌ور نگاه داشته بودند، و در نبرد بُعاث، هر سه قبيله در کنار هم پيمانانشان شرکت داشتند.

طبيعي بود که يهوديان با ديدگان بغض و عداوت به اسلام بنگرند، و از آنان جز اين نيز انتظار نمي‌رفت. رسول‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- از نژاد آنان نبودند، تا تعصّب نژادي آنان را که بر روح و روان و عقل و خرد آنان چيره گرديده بود، کاهش دهد؛ دعوت اسلام نيز بسوي آئيني بود که دلهاي پراکنده را به هم نزديک مي‌گردانيد، و آتش کينه‌توزي و دشمني را فرو مي‌نشانيد، و در همة امور مردم را به امانتداري فرا مي‌خواند، و به همگان توصيه مي‌کرد که به حلال خواري و پاکيزه نگاه داشتن اموال خودشان مقيد باشند. معناي اينها همه آن بود که قبائل عرب ديري نخواهد پاييد که با هم اُنس و اُلفت پيدا خواهند کرد، و در آنصورت، از چنگال يهود به در خواهند آمد، و رونق بازرگاني يهود فروکش خواهد کرد، و از رباخواري که گردونة ثروت ايشان بر محور آن گردش مي‌کرد، محروم خواهند شد. حتي احتمال دارد که قبايل عرب بيدار شوند، و به حساب اموالي که يهوديان از طريق ربا از آنان گرفته‌اند برسند، و درصدد بازگردانيدن زمين‌ها و باغهاي خودشان که يهوديان به حساب سود پولشان از آن ستانده‌اند، برآيند.

يهوديان، از همان آغاز که دريافتند دعوت اسلام در انديشة استقرار يافتن در يثرب است، به تمامي اين محاسبه‌ها پرداختند. از اين رو، سخت‌ترين دشمني را با اسلام و رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- ، از لحظه‌اي که آنحضرت به يثرب وارد شدند، داشتند؛ هرچند که گستاخي اظهار دشمني را تا چندي بعد نداشتند.

ميزان عداوت يهود را با رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- از روايت ذيل که ابن اسحاق به نقل از امّ‌المؤمنين صفيه -رضي الله عنها- آورده است، مي‌توان دريافت.

* ابن اسحاق مي‌گويد: به نقل از صفية بنت حيي بن اَخطَب براي من بازگفته‌اند که وي مي‌گفت: من از همة فرزندان پدرم نزد وي محبوب‌تر بودم؛ همچنين نزد عمويم ابوياسر؛ هيچگاه آندو را در کنار يکي از فرزندانشان ملاقات نمي‌کردم، مگر آنکه او را رها ميکردند و مرا در آغوش مي‌گرفتند. صفيه گويد: وقتي رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- به مدينه وارد شدند، و در قُباء- در محلة بني‌عمرو بن‌عوف- بار انداختند، فرداي آنروز پدرم حَيي بن‌اخطب و عمويم ابوياسر صبح خيلي زود، پيش از طلوع آفتاب به سراغ آنحضرت رفتند. گويد: اندو بازنگشتند تا غروب آفتاب! گويد: بالاخره، خسته و درمانده، بي‌حال و بي‌قرار، افتان و خيزان، از راه رسيدند. صفيه گويد: من مانند هميشه با لبخند و شيرين‌زباني به سراغ ايشان رفتم. بخدا، هيچيک از آندو به من توجّهي نکردند؛ سخت غمگين بودند. گويد: از عمويم ابوياسر شنيدم که به پدرم حَيي بن اَخطَب گفت: خودش است؟! و پدرم گفت: آري، بخدا! آنگاه گفت: او را مي‌شناسي و به قطع و يقين مي‌داني؟! پدرم گفت: آري! گفت: چه احساسي نسبت به او داري؟ گفت: دشمني با او، مادام که زنده باشم! [4]

گواه ديگر بر شدت عداوت يهود، روايت بخاري در ارتباط با اسلام آوردن عبدالله‌بن سلام -رضي الله عنه- است.

وي يکي از دانمشندان بزرگ و نامدار يهود بود. وقتي از ورود رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- به مدينه در محلة بني نجّار خبر يافت، شتابان نزد آنحضرت آمد، و سؤالاتي را نزد ايشان مطرح کرد که پاسخ آنها را جز پيامبران کسي نمي‌دانست. همين که پاسخ‌هاي پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- را يکي پس از ديگري شنيد، فورا همانجا ايمان آورد؛ آنگاه به آنحضرت گفت: يهوديان مردماني بهتان‌زن‌اند؛ اگر پيش از آنکه دربارة 