 چه کار داري؟ گفت: باخبر شدم که رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- را دشنام مي‌دهد! و افزود: سوگند به آنکه جانم در دست اوست؛ اگر او را ببينم، سايه به سايه‌اش خواهم رفت، تا هر يک از ما که شتابزده‌تر باشد، به دست آن ديگري کشته شود! از سخن او در شگفت ماندم. گويد: آن ديگري نيز با چشم به من اشاره کرد و همان سخن را با من بازگفت. طولي نکشيد که ديدم ابوجهل در ميان جمعيت جولان مي‌‌‌دهد. گفتم: نمي‌بينيد؟ اين رفيقتان است که از من سراغش را مي‌گرفتيد!؟ گويد: فوراً به سوي او رفتند و او را زير ضربات خود گرفتند و کشتند. آنگاه بسوي رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- بازگشتند، فرمودند: (اَيکُما قَتَلَه) کداميک از شما او را کشت؟! هر يک از آندو گفتند: من او را کشتم! پيغمبراکرم -صلى الله عليه وسلم- فرمودند: شمشيرهايتان را پاک کرده‌ايد؟ گفتند: نه. رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- به آن دو شمشير نگريستند؛ آنگاه، گفتند: «کِلاکُما قَتَلَه» هر دوي شما او را کشته‌ايد! حضرت رسول اکرم -صلى الله عليه وسلم- وسائل شخصي ابوجهل را به معاذ بن عمرو بن جموح دادند. آن دو رزمنده که ابوجهل را کشتند، معاذبن عمروبن جموح، و معّوذ پسر عفراء بودند[1].

ابن اسحاق گويد: معاذ بن عمروبن جموح گفت: ابوجهل را هوادارانش چنان با نيزه‌ها و شمشيرهايشان براي حفظ جان وي در ميان گرفته بودند که گويي در ميان يک درخت پرشاخ و برگ قرار گرفته بود، و اطرافيانش مي‌گفتند: ابوالحَکَم قابل دسترسي نيست!! گويد: وقتي اين سخن را شنيدم، او را زير نظر گرفتم و قصد او کردم. همينکه فرصت يافتم به او حمله کردم. نخست، ضربتي بر او وارد کردم که پاي او را با نصف ساق وي پراند. بخدا، وقتي پايش قطع شد و پرتاب شد، درنظر من درست شبيه آن بود که هسته‌اي از زير سنگ وقتي بر آن مي‌کوبند، در برود! گويد: پسر ابوجهل، عکرمه ضربتي بر شانة من زد که دستم را جدا کرد. دستم با پوستي به پهلويم آويخته بود و کارزار مانع آن بود که به وضع آن رسيدگي کنم. تمام روز را به همان حال دست جدا شده‌ام را پشت سرم مي‌کشيدم و مي‌جنگيدم. وقتي ديدم که موجب آزار من است، پايم را بر آن نهادم و آنقدر کشيدم تا جدا شدو آن را پرتاب کردم! [2] آنگاه، در حاليکه ابوجهل بسيار خسته بود، معوذ پسر عفراء سر رسيدو او را ضربتي زد و از پاي درآورد، و در حاليکه هنوز رمقي به تن داشت رهايش کرد، و معّوذ جنگيد و جنگيد تا کشته شد.

در پايان معرکة نبرد، رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- فرمودند:

(مَن ينظُرُ ما صَنَعَ أبوجهل؟)

«چه کسي پيگيري مي‌کند که ابوجهل چه کرد؟!»

افراد در جستجوي او روان شدند. عبدالله بن مسعود -رضي الله عنه- او را يافت؛ هنوز رمقي به تن داشت. پايش را بر گردن ابوجهل گذاشت و ريش او را گرفت تا سرش را از تن جدا کند، و گفت: خدا خوب خوار و خفيفت کرد اي دشمن خدا؟! گفت: چگونه خوار و خفيفم کرد؟! مگر بيش از اين است که مردي را شما کشته‌ايد؟! مگر چيز ديگري هم در کار هست؟! بعد گفت: اي کاش ديگري غير از يک زراعتکار مرا مي‌کشت! آنگاه گفت: امروز جنگ به نفع چه کسي تمام شد؟ گفت: به نفع خدا و رسول خدا! آنگاه ابوجهل خطاب به ابن مسعود که هنوز پايش روي گردن وي بود، گفت: پاي بر جايگاه بلندي نهاده‌اي، اي چوپانك گوسفندان! آخر، ابن مسعود از گوسفند چرانان مکه بود.

به دنبال اين گفتگوها، ابن مسعود سر ابوجهل را از تن جدا کرد و به نزد رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- آورد و گفت: اي رسول خدا، اين سر دشمن خدا ابوجهل است! آنحضرت گفتند:

(اَللهُ الّذي لا اله الا هو)

«خداي يکتا است که هيچ خدايي نيست جز او!»

اين عبارت را سه بار تکرار کردند. آنگاه گفتند:

(الله اکبر، الحمد لله الذي صدق وعده، ونصر عبده، وهزم الاحزاب وحده؛ انطلق أرنيه).

«خدا بزرگ است؛ سپاس خدايي را که وعده‌اش را صادق گردانيد و بنده‌اش را پيروز ساخت، و همه گروهها را خود به تنهايي درهم شکست.»

راه بيفت، او را به من نشان بده! رقتيم و جنازه ابوجهل را به آنحضرت نشان داديم. فرمودند:

(هذا فِرعُونَ هذِهِ الاُمَّة). 

«اين، فرعون اين امت است!»
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- صحيح البخاري، ج 1، ص 444، ج 2، ص 568؛ مشکاة المصابيح، ج 2، ص 352؛ علت آنکه لوازم شخصي ابوجهل را به يکي از آندو دادند، اين بود که آن ديگري در همان جنگ بدر کشته شد و به شهادت رسيد.
[2]- معاذ با همين وضعيت تا زمان عثمان بن عفّان –رضي الله عنه- زنده ماند.حماسه هاي خداباوري
پيش از اين، دو نمونه چشمگير از حماسه‌آفريني عمير بن حمام و عوف‌بن حارث- پسر عفراء- را آورديم. در اين نبرد سرنوشت ساز، صحنه‌هاي چشمگيري بروز و ظهور کرد که نشانگر ثبات عقيده و توانمندي ايمان بود. در اين کارزار، پدران با پسران، برادران با برادران روبرو شدند که مباني عقيدتي و ديني آنان با هم متفاوت بود و همين امر باعث گرديد که ميان آنان شمشير داوري کند. چه بسا ستمديدگان که در اين جنگ با حريفان ستمگرشان برخورد کردند وانتقام خودشان را از آنان گرفتند.

* ابن اسحاق از ابن عباس روايت کرده است که نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- به اصحابشان فرمودند: «من دريافته‌ام که مرداني از بني‌هاشم و طوايف ديگر را به زور به عزيمت واداشته‌اند، و آنان سروکاري با جنگيدن با ما نداشته‌اند. اينک، هر کس به يکي از افراد بني‌هاشم برخورد کند او را نکشد! و هرکس با ابوالبَختري بن هشام برخورد کند او را نکشد! و هرکس با عباس بن عبدالمطلب برخورد کند، او رانکشد، زيرا که او را به زور به ميدان جنگ آورده‌اند!» ابوحذيفه بن عتبه گفت: با پدران و فرزندان و برادران و خاندانمان بجنگيم و عباس را رها کنيم؟! بخدا، اگر با او برخورد کنم، با شمشير او را خواهم کشت! يا: با شمشير به صورتش خواهم کوفت! اين سخن به گوش رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- رسيد. آن حضرت به عمربن‌خطاب گفتند: اي اباحفص، آيا با شمشير به صورت عموي رسول خدا مي‌کوبند؟! عمر گفت: اي رسول خدا، مرا واگذاريد تا گردنش را با شمشير بزنم، که بخدا نفاق ورزيده است!

از آن پس، ابوحذيفه مي‌گفت: من از بابت آن سخني که آنروز گفتم بر خود ايمن نيستم، و پيوسته از آن ترسانم، جز آنکه شهادت کفّارة گناه من شود! و در جنگ يمامه کشته شد و به شهادت رسيد.

* نهي رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- از کشتن ابوالبختري به آن خاطر بود که وي در مکه از همه کس بيشتر، از رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- حمايت مي‌کرد، و خود او آنحضرت را نمي‌آزرد، و از او گزارشي که آنحضرت را ناراحت کند به ايشان نمي‌رسيد، و او از جمله کساني بود که براي نقض پيمان‌نامة تحريم اقتصادي- اجتماعي بني‌هاشم و بين‌مطلب قيام کرد.

البته، به رغم همة اينها ابوالبختري بقتل رسيد. داستان از اين قرار بود که مجذربن زياد بلوي با وي در ميدان جنگ روبرو شد. رفيق او نيز همراه وي بود و در کنار هم مي‌جنگيدند. مجذّر گفت: اي اباالبختري، رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- ما را از کشتن تو نهي فرموده است! گفت: رفيقم را چه مي‌کنيد؟ م