نان را از قلم ميانداز، و يکايک ايشان را از صفحه روزگار برانداز، و احدي از آنان را ماندگار مساز!»

سپس اين ابيات را سرود:

قبائلهم واستجمعوا کل مجمع
وقربت من جذع طويل ممنع
وما جمع الاحزاب لي عند مضجعي
فقد ذرفت عيناي من غير مدمع
فقد بضعوا لحمي وقد بؤس مطمعي
علي أي شق کان في الله مضجعي
يبارک علي أوصال شلو ممزع
  
 لقد اجمع الاحزاب حولي والبوا
وقد قربوا أبناءهم ونساءهم
إلي الله أشکو غربتي بعد کربتي
وقد خيروني الکفر والموت دونه
فذالعرش صبرني علي ما يرادبي
ولست أبالي حين أقتل مسلماً
وذلک في ذات الاله وإن يشأ

«همه دستجات گرداگرد من فراهم آمده‌اند، و قوم و قبيله خويش را تحريک کرده‌‌اند و همه را در اينجا به سوي من کشانيده‌اند؛

فرزندان و زنان خويش را نيز به نزديک من آورده‌اند؛ و مرا به يک شاخه بلند دست نايافتني از درخت خرما نزديک گردانيده‌اند!

به خداوند شکايت مي‌برم از بي‌کسي خويش، و از اندوهگيني خويش نيز، و اين دستجات فراوان که در کنار بستر مرگشان گرد آمده‌اند!

هم اينان، مرا در ميان کفر و مرگ مخير ساخته‌اند؛ و هم اينک چشمان من بدون آنکه اشکي بپاشند از هم پاشيده‌اند!

حال، اي صاحب عرش، مرا در برابر آنچه مي‌خواهند با من بکنند، شکيبا گردان؛ که گوشت‌هاي تن مرا تکه تکه کرده‌اند، و اميد من از زندگي بريده است!

اما، من هيچ باک ندارم، هنگامي که مسلمان کشته مي‌شوم، که بر روي کدام پهلوي خويش در راه خدا بر بستر مرگ بيفتم!

اينها همه به خاطر خدا است؛ و اگر بخواهد اين اعضاي از هم گسيخته و مفاصل متلاشي شده را برکت خواهد داد!»

آنگاه ابوسفيان به او گفت: آيا تو را شادمان مي‌گرداند که محمد نزد ما باشد و ما گردن او را بزنيم؛ و تو نيز در ميان خانواده‌ات باشي!؟ گفت: نه به خدا؛ مرا شادمان نمي‌گرداند که من در ميان خانواده‌ام باشم و محمد در همان مکاني که هست باشد، و خاري باعث آزار پاي مبارکش گردد!

خُبَيب را سرانجام به دار آويختند، و افرادي را گماشتند تا از جسد وي محافظت کنند. عمروبن امية ضمري سررسيد، و شبانه با نيرنگي که به کار آن نابکاران زد، پيکر او را از دار به زير آورد و با خود برد و آن را دفن کرد. آن کسي که به قتل خُبيب مباشرت کرد، عقبقه بن حارث بود که خبيب پدرش حارث را در جنگ بدر کشته بود.

در صحيح بخاري آمده است که خبيب نخستين کسي بود که دو رکعت نماز گذاردن پيش از به شهادت رسيدن را سنت گردانيد. در آن اوان که وي اسير بود، به دست وي خوشة انگوري ديدند که از آن مي‌خورد، در حاليکه در سراسر مکه هيچ ميوه‌اي وجود نداشت.

زيدبن دثنه را نيز، صفوان بن‌اميه خريداري کرد و به قصاص خون پدرش او را کشت.

قريشيان عده‌اي را به سراغ پيکر عاصم فرستادند تا بخشي از پيکر او را که نشانه‌اي از او داشته باشد، براي آنان بياورند؛ زيرا، عاصم بزرگي از بزرگاني ايشان را در جنگ بدر کشته بود. اما، خداوند زنبوران را فرستاد تا همانند چتري بر جسد عاصم سايه افکنند و نگذارند دست فرستادگان قريش به پيکر او برسد. درنتيجه، آن فرستادگان دست خالي برگشتند. عاصم باخداوند عهد بسته بود که دست مشرکي به پيکر او نخورد، و دست او نيز با دست مشرکي تماس پيدا نکند؛ عمر که داستان عاصم را براي وي بازگفتند مي‌گفت: خداوند بندة با ايمانش را پس از مرگ نيز همانند زمان زندگاني‌اش نگاهداري مي‌کند [2].
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- کلمه متن: «بعثُ ...» - م.
[2]- سيرة ابن هشام، ج 2، ص 169-179؛ زادالمعاد، ج 2، ص 109؛ صحيح البخاري، ج 2، ص 568-569، 585.سَريهء بِئر مَعونه
در همين ماه صفر که ماجراي غم‌انگيز رجيع روي داد، ماجراي غم‌انگيز ديگري نيز با شدت بيشتر و هولناکي افزون بر آن، به وقوع پيوست. اين فاجعة جانگداز را واقعة بئر معونه‌ نام نهادند که خلاصة اهم وقايع آن به اين شرح است:

ابوبراء عامربن مالک- که او را «مُلاعب الاسِنّه» (بازيگر با نيزه‌ها) لقب داده بودند- در مدينه به نزد رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- آمد. آن حضرت وي را به اسلام دعوت فرمودند. نه اسلام آورد و نه اظهار بيزاري از اسلام کرد. آنگاه گفت: اي رسول خدا، اي کاش يارانت را به سوي اهل نجد مي‌فرستادي تا آنان را به دين تو فراخوانند؛ من اميدواري بسيار دارم که آنان دعوت ياران تو را اجابت کنند!؟ پيامبر اکرم -صلى الله عليه وسلم- فرمودند:

(إني أخاف عليهم أهل نجد).

«من از اهل نجد بر سر يارانم مي‌ترسم!»

ابوبراء گفت: من آنان را امان مي‌دهم! حضرت رسول اکرم -صلى الله عليه وسلم- چهل تن از مسلمانان را به روايت ابن اسحاق، و به روايت صحيح بخاري که همين روايت نيز صحيح است، هفتاد تن از مسلمانان را همراه او به سوي نجد فرستادند و منذربن عمرو را که يکي از مردان بني‌ساعده بود، و او را «المعنق ليموت» (شيفته و چسم براه مرگ) لقب داده بودند، به فرماندهي آنان گماشتند. اين گروه، از نيکان مسلمانان و نخبگان و سروران آنان و از معلمان قرآن بودند؛ روزها به هيزم کني مشغول مي‌شدند، و هيزم‌هايشان را مي‌فروختند و با بهاي آن براي اصحاب صُفّه قوت و غذا تهيه مي‌کردند، و شب‌ها به درس قرآن و نمازگزاردن مي‌پرداختند. رفتند تا به بئرمعونه- قطعه زميني ميان محل سکونت بني‌عامر و حرّة بني سُليم- رسيدند. در آنجا فرود آمدند، آنگاه، حرام بن مِلحان برادر اُمّ سُليم را با نامه‌اي از رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- به سوي دشمن خدا عامربن طفيل فرستادند. وي نامه را نگشود و نخواند، و مردي رادستور داد تا با زوبين از پشت سر به وي ضربت بزند. وقتي که زوبين را در پيکر او فرو برد و حرام خون را ديد، گفت: (الله اکبر! فُزتَ وَ ربِّ الکَعبة!) 

دشمن خدا، آنگاه، بي‌درنگ بني‌عامر را براي کارزار با ديگر فرستادگان رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- فراخواند. آنان به خاطر اماني که ابوبراء داده بود، به او پاسخ مثبت ندادند. وي نيز، بني سُليم را براي جنگيدن با آنان فراخواند. عُصيه و رِعل و ذَکَوان نداي وي را اجابت کردند و همراه وي آمدند و ياران رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- را محاصره کردند. آنان نيز، به کارزار پرداختند، تا همگي کشته شدند، بجز کعب بن زيدبن نجّار، که وي را با بدن مجروح در ميان کشتگان يافتند، و زنده ماند، تا در جنگ خندق شرکت کرد و کشته شد.

عمروبن اُمية ضمري و منذربن عقبه بن عامر، با گروهي از مسلمانان در صحرا گشت مي‌زدند که ديدند پرندگان بر بالاي آن موضعي که کشتار روي داده بود، مي‌چرخند. منذر فرود آمد و با مشرکان کارزار کرد تا خود و يارانش کشته شدند. عمروبن اميه ضمري را به اسارت گرفتند؛ و چون باز گفت که وي از مضر است، عامر موهاي پيشاني وي را بريد، و او را بابت نذري که مادرش کرده بود، آزاد کرد.

عمروبن اُمية ضَمُري به سوي پيامبر‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- بازگشت و اخبار آن مصيبت کمرشکن را مبني بر کشته شدن هفتاد تن از بهترين مردان مسلمان براي آن حضرت باز گفت. اين مصيبت بزرگ يادآور مصائب جنگ احد بود؛ با اين تفاوت که 