داشت. سوگند به خدا كه اين دين، كامل خواهد شد تا جايي كه سواري از صنعاء تا حضرموت برود  و جز خدا و يا گرگ بر گوسفندانش، از چيزي ديگر، نترسد. اما شما عجله داريد».
1492ـ عَنْ أَنَسِ بْنِ مَالِكٍ (رض): أَنَّ النَّبِيَّ (ص) افْتَقَدَ ثَابِتَ بْنَ قَيْسٍ، فَقَالَ رَجُلٌ: يَا رَسُولَ الله، أَنَا أَعْلَمُ لَكَ عِلْمَهُ، فَأَتَاهُ فَوَجَدَهُ جَالِسًا فِي بَيْتِهِ مُنَكِّسًا رَأْسَهُ، فَقَالَ: مَا شَأْنُكَ؟ فَقَالَ: شَرٌّ كَانَ يَرْفَعُ صَوْتَهُ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِيِّ (ص) فَقَدْ حَبِطَ عَمَلُهُ، وَهُوَ مِنْ أَهْلِ النَّارِ، فَأَتَى الرَّجُلُ فَأَخْبَرَهُ أَنَّهُ قَالَ كَذَا وَكَذَا، فَرَجَعَ الْمَرَّةَ الآخِرَةَ بِبِشَارَةٍ عَظِيمَةٍ، فَقَالَ: «اذْهَبْ إِلَيْهِ، فَقُلْ لَهُ: إِنَّكَ لَسْتَ مِنْ أَهْلِ النَّارِ، وَلَكِنْ مِنْ أَهْلِ الْجَنَّةِ». (بخارى:3613)
ترجمه: انس بن مالك (رض) مي گويد: نبي اكرم (ص)  جوياي حال ثابت بن قيس شد.  مردي گفت: اي رسول خدا! من خبرش را براي شما مي آورم. آنگاه، نزد او رفت و او را كه در      خانه اش نشسته و سرش را پايين انداخته بود، ديد. به او گفت: تو را چه شده است؟ ثابت بن قيس گفت: كار بدي كرده ام. صدايم را از صداي نبي اكرم (ص)  بلندتر نمودم. در نتيجه، اعمالم به هدر رفته اند و از دوزخيان شده ام. سپس آن مرد، نزد رسول خدا (ص) آمد وگفت: ثابت، چنين و چنان مي‌گويد. پيامبر اكرم (ص) فرمود: «نزد او برو و به او بگو: تو از دوزخيان نيستي بلكه اهل بهشتي». راوي مي‌گويد: آن مرد، بار ديگر، با بشارتي بزرگ، نزد ثابت برگشت.
1493ـ عَنْ الْبَرَاءِ بْنِ عَازِبٍ رَضِيَ اللَّه عَنْهُمَا: أَنَّهُ قَرَأَ رَجُلٌ الْكَهْفَ وَفِي الدَّارِ الدَّابَّةُ، فَجَعَلَتْ تَنْفِرُ، فَسَلَّمَ، فَإِذَا ضَبَابَةٌ أَوْسَحَابَةٌ غَشِيَتْهُ، فَذَكَرَهُ 
لِلنَّبِيِّ (ص) فَقَالَ:«اقْرَأْ فُلانُ فَإِنَّهَا السَّكِينَةُ نَزَلَتْ لِلْقُرْآنِ أَوْ تَنَزَّلَتْ لِلْقُرْآنِ».
(بخارى:3614)
ترجمه: از براء بن عازب (رض) روايت است كه مردي سورة كهف را در خانه اي كه چار‌‌پايي (اسبي) در آن وجود داشت، تلاوت مي نمود. اسب، شروع به دست و پا زدن كرد. او برايش دعاي سلامت نمود. ناگهان، ديد كه مِه يا ابري او را فرا گرفته است. سپس، اين ماجرا را به اطلاع رسول خدا (ص) رسانيد. آنحضرت (ص) فرمود: «اي فلاني! به تلاوت خود ادامه بده. زيرا آن، رحمتي است كه بخاطر قرآن نازل شده است».
1494ـ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ رَضِيَ اللَّه عَنْهُمَا: أَنَّ النَّبِيَّ (ص) دَخَلَ عَلَى أَعْرَابِيٍّ يَعُودُهُ، قَالَ: وَكَانَ النَّبِيُّ (ص) إِذَا دَخَلَ عَلَى مَرِيضٍ يَعُودُهُ، قَالَ: «لا بَأْسَ طَهُورٌ إِنْ شَاءَ اللَّهُ». فَقَالَ لَهُ: «لا بَأْسَ طَهُورٌ إِنْ شَاءَ اللَّهُ». قَالَ: قُلْتَ: طَهُورٌ؟ كَلاَّ، بَلْ هِيَ حُمَّى تَفُورُ، أَوْ تَثُورُ، عَلَى شَيْخٍ كَبِيرٍ، تُزِيرُهُ الْقُبُورَ، فَقَالَ 
النَّبِيُّ (ص): «فَنَعَمْ إِذًا». (بخارى:3616)
ترجمه: ابن عباس رضي الله عنهما مي گويد: نبي اكرم (ص) به عيادت مردي باديه نشين رفت و عادتش اين بود كه هنگام عيادت مريض، مي گفت: «نگران نباش. اگر خدا بخواهد، اين بيماري، باعث پاك شدن گناهانت خواهد شد». پس به او نيز فرمود: «نگران نباش، اگر خدا بخواهد، اين بيماري، باعث پاك شدن گناهانت خواهد شد». باديه نشين گفت: فرمودي كه باعث پاكي گناهان مي شود؟ هرگز، (چنين نخواهد شد) بلكه تبي است كه در جسم پيرمردي كهنسال، شعله مي زند  و او را به قبرستان مي برد. نبي اكرم (ص)  فرمود: «پس بلي، در اين صورت، چنين است».
1495ـ عَنْ أَنَسٍ (رض) قَالَ: كَانَ رَجُلٌ نَصْرَانِيًّا فَأَسْلَمَ، وَقَرَأَ الْبَقَرَةَ وَآلَ عِمْرَانَ، فَكَانَ يَكْتُبُ لِلنَّبِيِّ (ص)، فَعَادَ نَصْرَانِيًّا، فَكَانَ يَقُولُ: مَا يَدْرِي مُحَمَّدٌ إِلاَّ مَا كَتَبْتُ لَهُ، فَأَمَاتَهُ اللَّهُ فَدَفَنُوهُ، فَأَصْبَحَ وَقَدْ لَفَظَتْهُ الأرْضُ، فَقَالُوا: هَذَا فِعْلُ مُحَمَّدٍ وَأَصْحَابِهِ، لَمَّا هَرَبَ مِنْهُمْ نَبَشُوا عَنْ صَاحِبِنَا، فَأَلْقَوْهُ، فَحَفَرُوا لَهُ فَأَعْمَقُوا، فَأَصْبَحَ وَقَدْ لَفَظَتْهُ الأرْضُ، فَقَالُوا: هَذَا فِعْلُ مُحَمَّدٍ وَأَصْحَابِهِ، نَبَشُوا عَنْ صَاحِبِنَا لَمَّا هَرَبَ مِنْهُمْ، فَأَلْقَوْهُ خَارِجَ الْقَبْرِ، فَحَفَرُوا لَهُ وَأَعْمَقُوا لَهُ فِي الأرْضِ مَا اسْتَطَاعُوا، فَأَصْبَحَ وَقَدْ لَفَظَتْهُ الأرْضُ، فَعَلِمُوا أَنَّهُ لَيْسَ مِنَ النَّاسِ، فَأَلْقَوْهُ. (بخارى:3617)
ترجمه: انس بن مالك (رض) مي گويد: مردي نصراني، مسلمان شد و سورة بقره و ‌آل‌عمران را خواند و براي رسول خدا (ص) چيزهايي مي نوشت. سپس، دوباره، نصراني شد و‌ مي‌گفت: محمد، چيزي جز آنچه كه من برايش نوشته‌ام، نمي‌داند. سر انجام، مُرد و او را دفن كردند. صبح روز بعد، زمين او را بيرون انداخته بود. نصراني ها گفتند: اين، كار محمد و ياران او است. چون اين رفيق ما از دين آنها برگشته بود، او را نبش قبر كرده، بيرون انداخته اند. آنگاه، قبر عميق‌تري برايش كندند (و او را دفن كردند). اما باز هم، صبح روز بعد، زمين او را بيرون انداخته بود. دوباره گفتند: «اين، كار محمد و ياران اوست. چون رفيق ما از دين آنها برگشته بود، او را نبش قبر كرده و بيرون انداخته اند. سرانجام، تا جايي كه مي توانستند قبرش را عميق كردند. باز هم صبح روز بعد، زمين او را بيرون انداخته بود. در پايان، متوجه شدند كه اين، كار مردم نيست. لذا او را به حال خود، ‌رها ساختند.
1496ـ عَنْ جَابِرٍ(رض) قَالَ: قَالَ النَّبِيُّ (ص): «هَلْ لَكُمْ مِنْ أَنْمَاطٍ»؟ قُلْتُ: وَأَنَّى يَكُونُ لَنَا الأنْمَاطُ؟ قَالَ: «أَمَا إِنَّهُ سَيَكُونُ لَكُمُ الأنْمَاطُ». فَأَنَا أَقُولُ لَهَا ـ يَعْنِي امْرَأَتَهُ ـ: أَخِّرِي عَنِّي أَنْمَاطَكِ، فَتَقُولُ أَلَمْ يَقُلِ النَّبِيُّ (ص): «إِنَّهَا سَتَكُونُ لَكُمُ الأنْمَاطُ» فَأَدَعُهَا. (بخارى:3631)
ترجمه: جابر(رض) مي گويد: نبي اكرم (ص) فرمود: «آيا شما نَمَد داريد»؟ گفتم: چگونه‌ مي‌توانيم داراي نمد باشيم؟ فرمود: «بزودي صاحب نمد خواهيد شد».
جابر(رض) مي گويد: هم اكنون، من به همسرم مي گويم: نمدهايت را از كنار من دور كن. و او مي گويد: آيا نبي اكرم (ص)  نفرمود: «شما بزودي صاحب نمد خواهيد شد»؟ پس آنها را مي‌گذارم.
1497ـ عَنْ سَعْدِ بن مُعَاذٍ (رض): أنَّهُ قَالَ لأمَيَّةَ بْنِ خَلَفٍ: إِنِّي سَمِعْتُ مُحَمَّدًا (ص) يَزْعُمُ أَنَّهُ قَاتِلُكَ، قَالَ: إِيَّايَ؟ قَالَ: نَعَمْ. قَالَ: وَاللَّهِ مَا يَكْذِبُ مُحَمَّدٌ إِذَا حَدَّثَ، فَقَتَلَهُ اللَّهُ بِبَدْرٍ. وَفِي الْحَدِيْثِ قِصَّةٌ هَذَا مَضْمُونُ الْحَدِيْثِ مِنْهَا. (بخارى:3632)
ترجمه: سعد بن معاذ (رض) مي‏گويد: به اميه بن خلف گفتم: از رسول اكرم (ص) شنيدم كه خودش را قاتل تو مي دانست. ام