 کسي را بيافريني که در آنجا فساد کند و خونريزي نمايد؟ وگرنه خليفة خدا که سفاک و مفسد نمي‌شود. شما ملاحظه کنيد از خطبة اول کتاب خرافات جاري است. و البته بايد دانست که تمام مردم چه مفسد و چه مصلح و چه مؤمن و چه کافر، همه خليفه هستند أما نه خليفة خدا بلکه خليفة سابقين، که انسانهاي هر قرن و زماني، جانشين و وارث انسانها و نسلهاي گذشته مي‌باشند که قدرت و تمدن آنان را بارث مي‌برند. بنابراين همة ما بدين معنا خليفه هستيم چنانکه خداوند در سورة فاطر آية 39 مي‌فرمايد: ﴿هُوَ الَّذِي جَعَلَكُمْ خَلَائِفَ فِي الْأَرْضِ فَمَنْ كَفَرَ فَعَلَيْهِ كُفْرُهُ...﴾ (فاطر/ 39)، اوست كه شما را جانشيناني در زمين قرار داد هر كس كافر شود، كفر او به زيان خودش خواهد بود، در حاليکه خليفة خدا اگر انسان باشد نمي‌توان گفت که نسبت به او کافر مي‌گردد؟!!. پس خدا انسان را باعتبار اينکه پشت اندر پشت در زمين، زندگي مي‌کند او را خليفه ناميده چنانکه بهمين اعتبار دربارة شب و روز مي‌فرمايد: ﴿وَهُوَ الَّذِي جَعَلَ اللَّيْلَ وَالنَّهَارَ خِلْفَةً﴾ (فرقان/62) يعني: و اوست آنكه شب و روز را جانشين يكديگر قرار داد. ولي چه بايد كرد كه خرافات سدّ حقايق گرديده‌است؟!. 

ص2 - باب ولادته و احوال أمّه
در اينجا در باب تولد او و احوال مادر او چندين قول ضد و نقيض آورده است: 

اما سال تولد او را مجهول قرار داده، زيرا در ص 4 مي‌گويد: در سال 256 و همچنين در ص 15 و در ص 2 روايت کرده که سال تولد او در سال 255 مي‌باشد. و در ص 23 گويد: سال 258 متولد شده است. و در ص 25 روايت نموده در سال 257 بدنيا آمده است. و در ص 16 روايت نموده که در سال 254 تولد گرديده است. از مجموع اين روايات معلوم مي‌شود سال تولد او مجهول است. 

و أما روز تولد: در ص 2 روايت کرده 15 شعبان، و در صفحة 23 روايت کرده که 23 رمضان، و در ص 24 روايت کرده و در روز 9 ربيع الأول، و در ص 19 روايت کرده از حکيمه عمة او که شب نيمة شهر رمضان متولد شده است. و در ص 25 روايت کرده در 3 شعبان پا به جهان گشود. و در ص 15 نقل کرده که در روز 8 شعبان و در ص 16 روايت کرده که شب جمعة ماه رمضان تولد او بوده است. و در ص 19 نقل کرده از حکيمه عمة او که چون به دنيا آمد تکلم کرد، و شهادتين گفت و چند آيه از قرآن قرائت کرد، و اين مخالف قرآن است که در سورة نحل آية 78 فرموده: ﴿وَاللهُ أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهَاتِكُمْ لَا تَعْلَمُونَ شَيْئاً ﴾ (نحل/78) يعني: خداوند شما را از شكمهاي مادرانتان [در حالي] بيرون آورد كه چيزي نمي‌دانستيد. باضافه رسول خدا (ص) تا چهل سال از آيات قرآن هيچ نمي‌دانست. أما اين طفل که يکي از أمت او مي‌باشد (اگر بوجود آمده باشد)، وقت ورود به دنيا قرآن مي‌خواند. و باز روايت 14 را از همين حکيمه بشکل ديگري نقل کرده است، در حاليکه از همين کتاب بحار معلوم مي‌شود که حکيمه اصلا طفل را نديده، بلکه شنيده است. و راوي روايت 14 مردي است مجهول بنام محمد بن ابراهيم الکوفي. شما نگاه کنيد چه دروغها بنام اسلام ساخته و پرداخته‌اند. 

و أما مادر او معلوم نيست که بوده؟! 

در ص 2 از ابي الحسن روايت کرده که نام مادر مهدي نرجس است. 

در ص 5 روايت کرده که نام مادر او صيقل و يا صقيل است که در زمان حيات حضرت عسکري فوت شده است. 

در ص 7 روايت کرده که نام مادر او (يعني مهدي) مليکه بنت يشوعا است. 

و در ص 15 حديث آورده که نام مادر او ريحانه بوده است. 

و در ص 15 نيز روايت کرده که نام مادر او سوسن بوده است. 

و در ص 23 روايت کرده که نام مادر او حکيمه بوده. و در ص 24 حديث آورده که نام مادر او خمط است. 

و در ص 28 روايت نموده که نام مادر او مريم دختر زيد العلويه مي‌باشد.

و أما راويان اين باب و اين احاديث از نظر علماي رجال شناس شيعه:

روايت اول بي سند و بي مدرک است.

روايت دوم گويد «أخبرني بعض أصحابنا»: که معلوم نکرده آن بعض نامش چه بوده؟! کجائي بوده؟! عادل بوده يا فاسق؟!، بکلي مجهول است.

روايت سوم، راوي آن حسين بن رزق ﺍﻟﻠﻪ است که مهمل مي‌باشد و نامي از او در کتاب رجال نيست که بوده آيا وجود داشته يا خير؟! آيا مسلمان بوده يا کافر؟! آيا فاسق بوده يا عادل؟! آيا راستگو بوده يا دروغگو؟!. و او روايت کرده از مجهول ديگري بنام موسي بن محمد بن القاسم که او نيز طبق رجال شيعه مهمل و مجهول است. پس معلوم مي‌شود مجهولي از مجهول ديگر براي ما امام و حجت آورده‌اند!!. اين راويان آن، و أما متن آن، حکيمه دختر حضرت جواد مي‌گويد: من وقت تولد بودم و ماماي او شدم، و او را ديدم، ولي در ص 364 از همين حکيمه پرسيده اند: آيا شما آن فرزند حسن عسکري را ديده‌اي؟ در جواب گفته: نديده‌ام، ولي شنيده‌ام. 

أما روايت 4، راوي آن حسين بن محمد بن عامر که حال او مجهول و مذهب او نامعلوم. 

روايت 5 راوي آن علي بن محمد مجهول الحال ومشترک بين چندين نفر. 

روايت 6 راوي آن حسين بن علي النيشابوري که اهل رجال مي‌گويند: چنين کسي وجود نداشته، يعني به دنيا نيامده‌است. او نقل کرده از نسيم و ماريه که هر دو مجهول مي‌باشند. و اين دو مجهول روايت کرده‌اند که چون طفل به دنيا آمد عطسه کرد، و خود را حجت خدا خواند!! کسي نبوده از اين راويان مجهول بپرسد آيا خدا بايد کسي را حجت بخواند يا هر طفل صغيري مي‌تواند خود را حجت بخواند. قرآن که مي‌فرمايد: پس از پيغمبران کسي حجت نيست چه طفل باشد چه غير آن، چه امام باشد و چه مأموم. 

روايت هفتم، روايت کرده ابراهيم بن محمد مجهول مشترک بين چند نفر، او روايت کرده از نسيم خادم که معلوم نيست چه کاره بوده؟! آيا عادل بوده يا فاسق؟!. 

روايت هشتم، اين روايت نيز مانند روايت قبل از نسيم خادم مجهول است. 

روايت نهم، روايت شده از اسحاق بن رياح که طبق علم رجال، او مهمل و مجهول الحال است. 

روايت دهم، روايت شده از ماجيلويه از ابي علي خيزراني که حال او و مذهب او مجهول است. و او روايت کرده از کنيزي که نه اسم آن کنيز معلوم و نه رسم او. 

حال انسان تعجب مي‌کند از قطارکردن اين روايات مجهوله، آخر چه حجتي و چه اصلي و فرعي مي‌توان با اين اشخاص مجهول الحال ثابت کرد؟. 

روايت يازدهم، روايت کرده ابن المتوکل که نام او مجهول و او روايت کرده از ابي غانم الخادم که حال او مجهول و نام او غير معلوم. 

روايت دوازدهم، روايت کرده ابوالمفضل که نام او مجهول و حال او غير معلوم است. اوروايت کرده از محمد بحر که هم غالي بوده و هم قائل به تفويض که موجب کفر است. و او روايت کرده از بشر بن سليمان که در کتب رجال حال او مجهول و مهمل است. ولي ممقاني خواسته به اين روايت که از مادر امام زمان گفتگو کرده و او را خريداري کرده او را توثيق کند، ولي اين اشتباه است، زيرا از خود اين روايت نمي‌توان حال او را معلوم کرد، بلکه بايد قبلاً حال او معلوم و ثقه باشد تا روايت او قبول شود، وگرنه ممکن است جعل کرده باشد. تازه همين روايت در ذم اوست زيرا مي‌گويد: او نحاس يعني برده فروش بود. و برده فروش را رسول خدا (ص) بدترين مردم خوانده است. حال بدترين مردم مي‌خ