 او قوت بخشيد و اين ابو عبيدة جراح است كه پيامبر فرمود: امين اين امت است، با هر يك كه مي خواهيد بيعت كنيد". اما عمر و ابو عبيده از اين پيشنهاد تن زدند و گفتند: نه، سوگند به خدا ما خود را بر تو مقدم نمي داريم در حالي كه تو جليس رسول الله و ثاني اثنين او هستي. ابن قتيبه در كتاب "الإمامة والسياسة" سخنان ابو بكر را بدين بيان آورده است كه گفت: "همانا خداي جلّ شأنه محمد را براي هدايت و دين حق برانگيخت پس جنابش براي دين اسلام به دعوت پرداخت آنگاه خداي تعالي تن و جان و قلوب ما را بدانچه آن حضرت دعوت نمود فرا گرفت پس ما گروه مهاجرين نخستين مردمانيم كه اسلام آورديم و ديگر مردمان در اين باره ما را تبعيت كردند ما عشيرة رسول خداييم و مع ذلك ما از اواسط عرب و نيكان آنانيم هيچ قبيله اي از قبايل عرب نيست مگر اينكه قريش را با آن نسبت و قرابتي است و شما انصار و ياران خدائيد، همآنان كه جاي داديد و نصرت كرديد شما در دين وزراء رسول خداييد، شما در كتاب خدا برادران ما و در دين خداي عز وجل، شريكان ماييد، در هر سستي و سختي كه ما بوده ايم شما نيز بوده ايد، به خدا سوگند در هيچ خير ما نبوده ايم كه شما در آن نباشيد، شما محبوبترين مردمان و گرامتي ترين آنان در نزد ما و در رضايت به قضاي الهي و تسليم به امر او سزاوارترين مردميد، در آنچه خداوند به شما و به برادران مهاجرتان سوق داده، بديشان حسد نورزيد، شما كساني هستيد كه نسبت به ديگران ايثار كرديد در حالي كه خود بدان نيازمند بوديد به خدا سوگند شما همواره برادران مهاجر خود را بر خود ايثار مي كنيد و شما سزاوارترين مردميد كه اين امر (= حكومت) در دست شما نباشد و دورتر از آنيد كه بر برادران خود در خيري كه خدا براي ايشان خواسته حسد ورزيد و من اكنون شما را به بيعت با ابو عبيده و يا عمر دعوت مي كنم و ايشان را براي شما و براي حكومت مي پسندم زيرا اينان هر دو براي آن اهليت دارند. ". ابو عبيده و عمر گفتند: "اي ابو بكر براي هيچكس شايسته نيست كه برتر از تو باشد زيرا تو جليس رسول خدا و يار غار و ثاني اثنين اويي و رسول خدا تو را به نماز واداشت. پس تو از همة مردم به دين او سزاوارتري!".
اينك بايد ديد انصار در مقابل گفتار ابو بكر چه عكس العملي نشان دادند، بنابر آنچه در كتب تواريخ و سِيَر آمده است انصار پس از شنيدن كلام ابو بكر گفتند: به خدا سوگند ما به خيري كه خدا به سوي شما سوق داد و روزي فرمود حسد نمي ورزيم و ما نيز چنانيم كه تو وصف كردي و خداي را سپاسگزاريم و هيچ كس از خلق خدا در نزد ما از شما محبوبتر و پسنديده تر و امين تر نيست ليكن ما از روزهاي بعد مي ترسيم و بيمناكيم بر اين امر (= حكومت) كسي چيره شود كه نه از ما است و نه از شما، پس اگر امروز يكنفر از ما و يكنفر از شما را امير كنيد كه با آن بيعت كنيم و راضي شويم كه هرگاه امير ما در گذشت، فرد ديگري از انصار برگيريم و چون او عمرش بسر آمد يكنفر از مهاجرين باشد و اگر مادام كه اين امت باقي است، كار به همين صورت و كيفيت باشد، بهتر و سزاوارتر است كه عدالت در امت محمد (ص) جاري مي شود و پاره اي از ما متابعت پارة ديگر مي كند، تا قرشي از آن بترسد كه اگر برتري جويد انصاري او را بجاي خود نشاند و انصاري از آن بترسد كه اگر برتري جويد قرشي او را بجاي خود نشاند، چون سخن انصار بدين جاي رسيد ابو بكر برپاي خاست و پس از حمد و ثناي الهي گفت: همانا خدا محمد (ص) را برانگيخت در حالي كه بر خلق او رسول و بر امت خويش گواه بود تا آنكه مردم خداي را پرستيده و او را يگانه دانند در حالي كه در اين هنگام خدايان پراكنده اي را مي پرستيدند و گمان مي كردند كه آنان برايشان شفاعت مي كنند و به ايشان خير و سود مي رسانند و حال اينكه سنگهائي تراشيده و چوب هائي خراشيده بودند اگر مي خواهيد، بخوانيد آية شريفه را كه مي فرمايد: ﴿إِنَّكُمْ وَمَا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ الله حَصَبُ جَهَنَّمَ أَنْتُمْ لَهَا وَارِدُونَ﴾ ﴿وَيَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ الله مَا لا يَضُرُّهُمْ وَلا يَنْفَعُهُمْ وَيَقُولُونَ هَؤُلاءِ شُفَعَاؤُنَا عِنْدَ الله﴾ وقالوا: ﴿مَا نَعْبُدُهُمْ إِلا لِيُقَرِّبُونَا إِلَى الله زُلْفَى(8)﴾  پس بر عرب بسيار سخت بود كه دين پدران خود را ترك گويند لذا خدا مهاجرين اولين را به تصديق رسول و ايمان به او و مواسات و صبر با او بر شدت عمل بت پرستان و رام كردن ايشان و تكذيب آنان اختصاص داد در حالي كه تمام مردم مخالف ايشان و در صدد آزارشان بودند، مع هذا مهاجرين از قلّت عدد خود و سبك شمرده شدن توسط كفار و اجتماع بت پرستان عليه آنان، وحشت نكردند و آنان نخستين كساني بودند كه خداي را در زمين عبادت كردند و نخستين كسانند كه به خدا و رسول او ايمان آوردند و نيز ايشان اولياء و عشيرة او بوده و سزاوارترين مردم به امر پيشوائي بعد از او هستند، و جز ستمگر در اين باب با ايشان منازعه نمي كند و شما اي گروه انصار كساني هستيد كه منكر فضل و آن نعمت عظيم اسلامي كه از آن ايشان است نمي توانيد شد، خدا شما را براي دين خود و رسول خود به انصاري پسنديده و مهاجرت رسول را به سوي شما قرارداد و بعد از مهاجرين اولين، هيچ كس را منزلت شما نيست، پس ما اميرانيم و شما وزيران، ما بدون مشورت شما به امري اقدام نكرده و آن را به انجام نمي رسانيم. در اين حال خباب بن منذر بن زيد بن حزام برخاست و گفت اي گروه انصار زمام امر خود را در دست خود نگهداريد همانا كه مردم در زير ساية شما هستند و كسي را توان آن نيست كه با شما مخالفت كرده و از رأي شما سرپيچي كند، شما اهل عزت و ثروت و داراي عِدّه و عُدّه و بزرگي و بزرگواري هستيد و همانا مردم اكنون مي نگرند تا شما چه مي كنيد؟ پس اختلاف نورزيد تا رأيتان بر خودتان تباه شود و امور خود را پريشان و پاره پاره كنيد، شمائيد كه مأوي داده ايد، هجرت به سوي شما بود و براي شما است آنچه براي سابقين اولين است، شما صاحبان خانه و ايمان قبل از ايشانيد، به خدا سوگند خدا آشكا را پرستيده نشد مگر در بلاد شما و نماز صورت جماعت نيافت مگر در مساجد شما و عرب گردن به اسلام ننهاد جز به بركت شمشيرهاي شما، پس شما را در اين امر از همة مردمان بهرة بزرگتر و بيشتري است، و اگر اين قوم از آن اِبا دارند پس ناچار از ما اميري باشد و از ايشان هم اميري! در اين موقع عمر برپاي خاست و گفت: هيهات دو شمشير در يك غلاف نگنجد به خدا سوگند عرب راضي نخواهد شد در حالي كه پيغمبرشان از غير شما است، شما بر ايشان امير باشيد و ليكن عرب را نسزد كه متولي اين امر شود مگر كساني كه پيغمبري در ايشان بوده و اولي الأمر از ايشان است، ما را بر آن دسته از عرب كه مخالف ما هستند حجت ظاهره و برهان و سلطان آشكار است، چه كسي مي تواند در سلطنت محمد و ميراث او باما نزاع كند؟ و حال اينكه ما اولياء و عشيرة او هستيم مگر آنكه به باطل بتازد يا مرتكب گناه بزرگ شود يا خود را در ورطة هلاكت افكند.
بار ديگر خباب بن منذر برخاست و گفت اي معشر انصار مالك آنچه 