در دست خود داريد باشيد و گوش به سخنان او و اصحابش ندهيد تا بهرة شما را از اين امر ببرند، اگر بدانچه از ايشان خواستيد تن در ندهند آنان را از بلاد خود بيرون كنيد و كسي را كه مي خواهيد بر خودتان و بر اينان ولايت بخشيد كه بر خدا سوگند شما بدين امر از ايشان سزاوارتريد، بدين امر كسي گردن نهاد كه جز به شمشير ما گردن نمي نهاد، به خدا سوگند اگر شما بخواهيد آن را بر مي گردانيم، به خدا سوگند كسي سخن مرا بر من بر نمي گرداند مگر اينكه او را با شمشير درهم شكنم، عمر بن الخطاب چون جواب خود را از خباب شنيد گفت: كسي به جاي من او را جواب گويد مرا با او سخني نيست زيرا در حيات رسول خدا (ص) مرا با او منازعه اي بود پيامبر مرا از نزاع با او نهي فرمود لذا سوگند خورده ام كه هرگز كلمه اي به او نگويم كه او را بد آيد. آنگاه ابو عبيدة جراح برخاست و گفت: اي گروه انصار شما نخستين كساني بوديد كه نصرت كرديد و جاي داديد پس نخستين كساني نباشيد كه تبديل و تغيير دهيد. در اين حال بشير بن سعيد كه ظاهرا برادر زاده و از نزديكان سعد بن عباده بوده و از سادات طائفة خزرج بود چون ديد كه قوم او بر امير كردن سعد بن عباده متفق اند، براي ممانعت از انتخاب سعد، برپاي خاست و گفت اي گروه انصار هر چند ما در جهاد با مشركين  و سابقه در دين داراي فضليت هستيم ليكن ما از آن جز خشنودي خدا و اطاعت رسول چيزي نخواستيم و ما را نمي سزد كه بر مردم از اين جهت گردن فرازي كنيم. محمد كه رسول خدا است مردي است از قريش و قوم او به ميراث و توليت سلطنت او أحقّ و أولي هستند به خدا سوگند مي خورم كه من خود را لايق نمي بينم كه در اين امر با ايشان هرگز در نزاع و كشمكش باشم، پس از خدا بترسيد و با ايشان مخالفت نكرده به خدعه نپردازيد.
چون اين عمل از بشير بن سعد سرزد ابو بكر بر پاي خاست و خدا را حمد وثنا گفت و انصار را به جماعت دعوت نموده و از تفرقه نهي نمود وگفت در خصوص بيعت با اين دو مرد يعني ابو عبيدة جراح يا عمر من خير خواه شمايم پس با هر كدام از اينان كه مي خواهيد بيعت كنيد. عمر گفت معاذ الله كه چنين كاري شود در حالي كه تو در ميان ما هستي تو بدين كار از ما سزاوارتري و به صحبت رسول خدا از ما أقدم و در بذل مال أفضلي و تو أفضل مهاجرين هستي و ثاني اثنين رسول خدا و خليفة او بر نمازي و نماز أفضل أعمال دين اسلام است پس چه كسي را مي رسد كه برتو پيشي جويد و متولّي اين امر شود دست خود را باز كن تا با تو بيعت كنيم، چون عمر و ابو عبيده رفتند كه با ابو بكر بيعت كنند بشير بن سعد انصاري بر ايشان سبقت گرفت و با أبو بكر بيعت كرد. در اين وقت خباب بن منذر فرياد آورد كه اي بشير عاق كند تو را عاق كننده چه چيز تو را بدين كار واداشت. تو به پسر عم خود از جهت امارت حسد بردي! بشير بن سعد گفت: نه، سوگند به خدا كه كراهت داشتم در حقي كه خاص اين قوم است با ايشان به نزاع پردازم.
طائفة اوس چون ديدند بشير بن سعد كه خود از سادات خزرج است در امر بيعت چنين كرد دسته اي از آنان به دستة ديگر كه اسيد بن حضير از آن جمله بود گفتند: اگر سعد بن عباده را براي يك مرتبه هم كه شده برما ولايت دهيد آنان را بدين سبب هموراه برما فضليت خواهد بود و هر گز براي شما از آن بهره اي نخواهد بود پس برخيزيد و با ابو بكر بيعت كنيد لذا همگي برخاستند و با ابو بكر بيعت كردند در اين حال خباب بن منذر برپاخاست و شمشير خود را برداشت كه به ابو بكر حمله كند اما شمشير او را از دستش گرفتند و او با لباسهاي خود به صورت آنان مي زد تا آنگاه كه از بيعت فارغ شدند آنگاه به ايشان گفت اي گروه انصار مرتكب اين كار شديد، اما به خدا سوگند گويي مي بينم كه فرزندان شما بر در خانه هاي فرزندان ايشان ايستاده اند و به دست خود از ايشان گدائي مي كنند اما آنان حتي آب هم به ايشان نمي چشانند. ابو بكر گفت: آيا از ما مي ترسي اي خباب؟ خباب گفت از تو نه، ليكن از كساني كه بعد از تو مي آيند مي ترسم. ابو بكر گفت هرگاه چنين پيش آمدي شد در آن صورت امر و اختيار به دست تو و اصحاب تو است و ما را بر شما حق طاعت و فرمانبرداري نيست، خباب گفت هيهات اي ابو بكر همينكه من و تو رفتيم بعد از تو كساني مي آيند كه هر چه خواستند مي كنند، سعد بن عباده چون چنان ديد گفت به خدا سوگند اگر من قادر به حركت بودم از من نعره هاي شير مي شنيديد كه تو و اصحاب تو را بيرون مي كردم و تو را به قومي ملحق مي كردم كه تو در ميان ايشان فرمانبر باشي نه فرمانروا و گمنامي باشي بدون عزت و احترام.
به هر حال همة مردم با ابو بكر بيعت كردند به طوري كه نزديك بود سعد بن عباده را پايمال و لگدكوب كنند سعد فرياد برآورد كه مرا كشتيد گفته شد (ظاهراً عمر گفت) بكشيد او را كه خدا او را بكُشد. سعد گفت مرا از اين مكان برداريد پس او را برداشته به خانه اش بردند و چند روزي به او كاري نداشتند. آنگاه ابو بكر كسي فرستاد كه بيا و بيعت كن زيرا همة مردم و حتي قوم تو نيز بيعت كرده اند. سعد گفت نه به خدا سوگند مگر اينكه شما را با هر تيري كه در تركش دارم تير باران كنم و نيزة خود را با خون شما خضاب كنم و با شمشير خود شما را بزنم و با تمام كساني كه از اهل و عشيره ام با من همراهند با شما قتال كنم، نه به خدا سوگند اگر جن و انس با شما اجتماع كنند من با شما بيعت نخواهم كرد تا خود را بر پروردگار عرضه كنم و به حساب خود آگاه شوم. چون اين خبر به ابو بكر رسيد عمر گفت او را وامگذار تا اينكه با تو بيعت كند. بشير بن سعد به ايشان گفت او سرپيچي و لجاجت مي كند و باتو بيعت نخواهد كرد تا كُشته شود و كُشته نمي شود تا اينكه با او تمام فرزندان و اهل بيت و عشيرة او كشته شوند و شما آنان را نمي كشيد مگر اينكه تمام طائفة خزرج كشته شود و خزرج كشته نمي شود مگر اينكه تمام اوس كشته شوند پس امر خود را تباه مكنيد در حالي كه بر شما استقرار يافته لذا او را واگذاريد، واگذاردن او براي شما ضرري ندارد همانا او تنها يكنفر است. از اينرو او را واگذاشتند و مشورت بشير بن سعد را پذيرفتند.

الهوامش
 (5) "السيرة النبوية"، ابن هشام، ج 4، ص 332 به تصحيح محيي الدين عبد الحميد.  
(6) صرف نظر از تعارض اين روايت با اخبار بسيار ديگر، عمده ترين اشكال اين خبر آن است كه تحقّق آن كاملاً بعيد مي نمايد زيرا عمر دستگاه بي سيم نداشت كه ابو بكر را سريعاً با خبر سازد، ابو بكر نيز داراي هليكوپتر اختصاصي يا ماشين سريع السّير نبود كه نخست از "سنح" خود را به مدينه و خانة پيامبر  (ص)برساند وبعد از حصول اطمينان از رحلت آن حضرت، از مدينه به سقيفه بيايد و طبعاً تاعمر كسي را از سقيفه در پي ابو بكر به سنح بفرستد و پيرمردي به سنّ و سال ابو بكر پس ازدر يافت خبر، سنح به مدينه و سپس از مدينه به سقيفه بيايد و با توجّه به اينكه هموز بين سنح و مدينه و سقيفه بزرگراه احداث نشده بود به ساعتها و قت نياز داشت، در اين مدّت طولاني، مردمي كه در سقيفه اجتماع كرده بودند منتظر نمانده و دست روي دست نمي گذاشتند، بلكه جواب سخن ناسنجيدة عمر را داده و كا