نفهميدند، مقصِّر نيستند، خصوصاً با قرينة بعد از آن كه به معناي دوستي است(87).
پس اين خواهش علي (ع) براي اثبات منظور خويش چندان به جا نبوده و دردي دوا نمي كرده است كه با قيد سوگند از مردي خواسته است كه گواهي دهد. مسلماً اين جملات بافته و ساختة ديگران است و به آن جناب مربوط نيست. عبارت احتجاج ادامه دارد كه امير المؤمنين از مهاجرين و انصار خواست كه گواهي دهند در غدير خم رسول خدا فرموده: «من كنت مولاه فهذا عليٌّ مولاه» و از زيد بن ارقم نقل مي كند كه 12 نفر مجاهدين غزوة بدر شهادت دادند و زيد بن ارقم گفت كه من خود از كساني بودم كه اين جمله را از رسول خدا شنيده بودم، مع هذا آن روز كتمان شهادت كردم، لذا چشمم كور شد(88).
اين حديث كه كتاب احتجاج آن را از «محمد بن عبد الله شيباني» و او از رجال ثقة خود روايت مي كند داراي مشكلات بسياري، زيرا اولاً معلوم نيست خود آقايِ «محمد بن عبد الله شيباني» كيست و ثقات او چه كسان اند(89) هر كه بوده اند حديثشان ناقص و نارسا است. 
نجاشي در رجال خود (ص 309) در بارة شيباني مي نويسد: «أصله كوفيٌّ ورأيت جلّ أصحابنا يضعِّفونه» = " او كوفي الأصل است و عموم اصحاب ما او را ضعيف مي دانند". قهپائي در «مجمع الرجال» (ج5 ص 241) مي نويسد : «وضاعٌ، كثير المناكير» = " او جاعل حديث بوده و بديهاي بسيار دارد" وشيخ طوسي در «الفهرست» فرموده: «ضعَّفه جماعةٌ من أصحابنا» = "گروهي از اصحاب ما او را تضعيف كرده اند" و در «الأخبار الدخيلة» (ص 48) به نقل از غضائري آمده است كه: «كذَّابٌ وضَّاعٌ للحديث» = بسيار دروغگو و جاعل حديث است.
ديگر آنكه «زيد بن أرقم» در آن موقع از رجالي نبوده كه از او استشهاد شده باشد و هرگز امير المؤمنين در دورة ابو بكر از او گواهي نخواسته و اين گواهي خواستن در وقت ديگري است كه ما قبلاً به نقل از «بحار الأنوار» و «الغدير» بيان كرديم كه شهادت خواستن از زيد ابن ارقم و ديگران در سال 35 هجري در رحبة كوفه و در زمان خلافت علي (ع) و براي تحريض مردم به جنگ معاويه بوده است نه در زمان خلافت ابو بكر.
به هر حال اين دوازده نفر كه در مورد غدير خم شهادت داده اند ظاهراً همان كسان اند كه احتجاج بلا فاصله پس از قضية كتمان «زيد بن ارقم» بدون سند و به طريق ارسال از قول «ابان بن تغلب» آورده كه از حضرت صادق (ع) پرسيد كه آيا كسي در ميان اصحاب رسول خدا جلوس ابو بكر را بر جايگاه رسول خدا، انكار نكرد؟ حضرت فرمود: چرا 12 نفر انكار كردند و بين خود مشورت كردند و به يكديگر گفتند قسم به خدا كه نزد ابو بكر رفته و حتماً او را از منبر رسول الله (ص) پايين مي آوريم و اينان خالد بن سعيد بن العاص (از بني اميه) و سلمان فارسي و ابو ذر غفاري و مقداد بن الأسود و عمار بن ياسر و بريدة اسلمي و از انصار: ابو الهثم التيهان و سهل و عثمان بن حنيف و خزيمه بن ثابت ذو الشهادتين و اُبَيّ بن كعب و ابو ايّوب انصاري بودند كه پس از اخذ تصميم خدمت امير المؤمنين آمده و با جنابش مشورت كردند كه بروند ابو بكر را از منبر رسول خدا (ص) پايين بيآورند(90) ليكن حضرت اين عمل را صلاح ندانست و فرمود همگي برويد و آنچه از پيغمبر در اين خصوص شنيده ايد براي اتمام حجت به ابي بكر بفهمانيد. روز جمعه همينكه ابو بكر بر منبر برآمد بنا بر اين شد كه ابتداء مهاجرين سخن گويند. از اين رو خالد بن سعيد بن عاص (كه خود پيش از ابو بكر و يا به راهنمائي او اسلام آورده بود و در زمان خلافت ابي بكر و به فرمان او در جنگ اجنادين شركت كرد و 24 روز قبل از درگذشت ابو بكر شهيد شد) برخاست و ابو بكر را عتاب و خطاب كرد اما در سخنان خود ابدا اشاره اي به غدير خم نكرده و لي چيزي از يوم بني قريظه نقل مي كند كه در تاريخ اثري از آن نيست!!  و عجيبتر اين است كه بعد از سخنان وي عمر برخاسته و به او گفته: «اسكُتْ يا خالد! فَلَسْتَ من أهل المشورة!» = :خاموش باش خالد! كه تو شايستة مشورت نيستي!". در حاليكه خالد چيزي از عمر كمتر نداشته است كه عمر به او چنين بگويد و خالد و يا ديگران به او اعتراض نكنند، زيرا اگر افضليت به سبقت در اسلام باشد، خالد سومين و يا حد اكثر پنجمين كسي است كه ايمان آورده و اسلام او چند سال بر اسلام عمر سبقت دارد و او از كساني است  كه دو هجرت كرده يكي هجرت به حبشه و ديگر هجرت به مدينه و در تمام غزوات با رسول خدا (ص) بوده و در هنگام رحلت پيغمبر از جانب رسول خدا حاكم قبيلة مذحج و قسمتي از يمن بوده و معلوم نيست اين راوي جاعل دروغ پرداز چگونه او را در اين زمان به مدينه آورده و به عنوان معترض روبروي ابو بكر به احتجاج واداشته است!! به هر صورت در احتجاج خالد سخني از داستان غدير كه مهمترين سند خلافت منصوصه است نيآمده و فقط چند دشنام و تكفير بين او و عمر رد و بدل شده از جمله اينكه خالد به عمر گفته: «وإنك بمنزلة الشَّيْطَانِ إِذْ قَالَ لِلْإِنسَانِ اكْفُرْ فَلَمَّا كَفَرَ قَالَ إِنِّي بَرِيءٌ مِّنكَ إِنِّي أَخَافُ اللهَ رَبَّ الْعَالَمِينَ. فَكَانَ عَاقِبَتَهُمَا أَنَّهُمَا فِي النَّارِ خَالِدَيْنِ فِيهَا وَذَلِكَ جَزَاء الظَّالِمِينَ» = " و تو در اين ماجرا به منزلة شيطاني [وآية 16 و 17 سورة حشر را تلاوت كرد] آنگاه كه به انسان گفت: كفر بورز و چون كفر ورزيد شيطان گفت: من از تو بيزارم همانا از خداوند و پروردگار  جهانيان بيم دارم، و فرجام هر دو اين بود كه جاودانه در آتش دوزخ بمانند اين است كيفر ستمگران". 
كسيكه از تاريخ اسلام مطلع باشد مي داند كه همة اين مطالب ساختگي و دروغ است. دومين فرد از معترضين دوازدهگانه، سلمان فارسي است كه در گفتار او نيز كمترين اشاره اي به منصوصيت علي (ع) در غدير خم نيست. و فقط مداري تعريف از فضائل خود و نصيحت و موعظه به ابي بكر است كه چرا از جيش اسامه تخلف كرده است(91) و از اين قبيل سخنان.
سومين نفر ابو ذر غفاري است كه در سخنان او نيز ابدا اشاره اي به داستان غدير خم نشده است. چهارمين نفر مقداد بن الأسود است كه در بيانات او نيز به غدير خم تصريح نشده(92). پنجمين نفر از مهاجرين عمار بن ياسر است كه در اعتراض آن جناب نيز سخني از غدير خم به ميان نيآمده و فقط گفته است: «و إن أهل بيت نبيكم أولى وأحق بإرثه و... (إلى قوله) فقد علمتم أن بني هاشم أولى بهذا الأمر منكم..» = "همانا اهل بيت پيامبرتان به او و ميراثش سزاوارترند .... و مي دانيد كه بني هاشم از شما براي اينكار شايسته ترند" ، سپس مقداري از فضائل علي (ع) را بازگو كرده است.
ششمين نفر از مهاجرين «بريدة اسلمي» است كه او نيز از غدير خم سخني نگفته است، اما جهالت راوي كذاب را بر آفتاب انداخته !! زيرا جناب جاعل خبر نداشته كه بريده از مخالفان علي (ع) بود كه دقت و باريك بيني آن حضرت را در اجراي عدالت نمي پسنديد، و يكي از كسانيكه رسول اكرم (ص) خطبة غدير را در مخالفت با او و به منظور بستن دهان امثال او از بدگويي نسبت به علي (ع) بيان فرموده، همين «بريدة اسلمي» است! اما راوي رسوا، ناشيانه چنين كسي را كه در تضعيف محبوبيت علي (ع) در ميان مردم، مي كو