وجب وهن آنان و تأثير نكردن كلامشان گشته و در نتيجه دين در نظر مردم بي مقدار مي شود. وظيفة رهبران مذهبي، منحصر به احكام مشترك بين تمام مكلف ها نيست، بلكه اضافه بر آن بايد عقايد عموم مردم را حفظ نمايند و كاري نكنند مردم سست عقيده و گمراه شوند ......... پس رئيس مذهب كه حامي دين و احكام آن است بايد كشته شدن را ترجيح داده و به عمل خود اعلان مخالفت با اهل بدعت و بدعت آنها، كند. روايات كثيره اي رسيده در تمام زمانها بر علماء ورؤساي ديني لازم است با بدعت مبارزه كنند، علم خود را ظاهر سازند و در صورت كوتاهي خدا آنان را لعنت مي كند ............ چرا در اين موارد كه غالباً ترس جان يا عرض يا اموال است و مصونيت در آن نادر است، اين همه أئمه (ع) پافشاري كرده اند علمتان را ظاهر كنيد، جلوي بدعت را بگيريد، مردم را بياگاهانيد؟ تمام اينها براي اين است كه تقيه به تمام اقسامش............ براي حفظ مذهب حق و به خاطر ابقاي دين الهي كه حافظ منافع مادي و معنوي و متكفل سعادت دنيوي و اخروي جامعه است، جعل شده، اگر رئيس مذهب عملا مخالفت با آن [بدعت] ننمايد و در ميان مردم به خاطر حفظ جان طبق آن عمل كند كم كم بدعت صورت مشروعيت به خود مي گيرد و افرادي كه در زمانهاي بعد مي آيند به اشتباه افتاده و گمراه مي شوند(2)". و "آنجا كه حق به خطر بيفتد، آنجا كه پرده افكندن بر روي عقيده و كتمان آن موجب نشر فساد يا تقويت كفر و بي ايماني يا گسترش ظلم و جور يا توسعة نابسامانيها و يا تزلزل در اركان اسلام و يا موجب گمراهي مردم و محو شعاير و پايمال شدن احكام گردد شكستن سد تقيه واجب است(3)".
اما به هنگام فتوي همة اين سخنان را از ياد برده و بسياري از اقوال ائمة دين را حمل بر تقيه مي كنند و حتي نمي انديشند كه در موقع تقيه هر عاقلي ـ تا چه رسد به أئمه بزرگوار دين ـ لا أقل سكوت مي كند نه اينكه مكررا بر خلاف كتاب و سنت حكم صادر كند و موجب حيرت و سرگرداني مأمومين شود!! زيرا اگر به فرض تقيه را در مورد بيان احكام شرع، در مورد پيشوايان دين جايز بدانيم ـ كه البته فرض صحيحي نيست ـ در اين صورت لا جرم مرجع مذكور، فتوايي را كه مطابق فتواي قدرتهاي حاكم است انتخاب كرده و به نيت تقيه اظهار مي كند، اما اگر هر بار كه دريك موضوع واحد از او سؤال مي شود فتوايي مخالف فتواي پيشين خود صادر كند بيشبهه هم موضوع فاش مي شود كه اين نقض غرض از تقيه است و هم چنانكه گفتيم مأمومين متحير مي مانند و ناگزير هر كس فتوايي را بر مي گزيند.
علاوه بر اين در مواردي كه دريك موضوع خاص فقهاي مذاهب ديگر متفق و همرأي نيستند و اصولاً فتواي واحدي به عنوان رأي غالب و جود نداشته و طبعاً اختلاف نظر با آنان موجد خطر نخواهد بود و موجبي براي اخفاء عقيده نيست، بسياري از علماء بدون توجه به اين حقايق، كثيري از اخبار را بر تقيه حمل كرده؟!!!. و بيدليل امام را به تقيه متهم مي كنند!
ديگر از مسائلي كه موجب تفرقه و از موانع جدي و حدت حقيقي ميان مسلمين و از عوامل دوري قلوب آنان از يكديگر به شمار مي رود، قاعدة "خذ ما خالف العامّة" است كه آن را در اخبار متعارض جاري مي دانند، في المثل شيخ طوسي ملقب به "شيخ الطائفه"، در يكي از تأليفات معروف خود موسوم به "الاستبصار فيما اختلف فيه من الأخبار" در هر باب، روايات متعددي را جمع آوري كرده است تعدادي از روايات هر يك از ابواب، موافق ظواهر آيات قرآن كريم و مؤيد به قرائن مذكور در كلام خداست و همچنين با رواياتي كه ساير فرق اسلامي نيز در همان موضوع در دست دارند، موافق است. اما به سبب حكومت قاعدة "خذ ما خالف العامه"، اين دسته از اخبار طرد شده و به رواياتي عمل مي شود كه مخالف احاديث مذكور است؟!!
اميد است اين قاعده نيز بدون تعصب و پيشداوري و چنانكه شايستة يك تحقيق علمي است، مودر بحث و بررسي علماي دلسوز و خير خواه، از قبيل مؤلف كتاب حاضر قرار گيرد و صحت و سقم آن كاملا مبين و آشكار شود.
يكي ديگر از عوامل تفرقه و فقدان همدلي ميان مسلمانان بدگويي و تحريك گويندگان و مداحان و كساني است كه دين را دكان خود كرده اند و به نام مذهب مردم را از اسلام دور مي كنند و از تهمت نسبت به مسلمانان ديگر اباء ندارند و علاوه بر آن تحت عنوان عشق به ائمه شعائري از خود به وجود آورده اند كه يقيناً در اسلام نبوده و بدعت است. اينان معرفت ائمة مسلمين و اظهار ارادت به آنان را براي شناخت اسلام كافي مي دانند و اين اعتقاد را به صورت غير مستقيم رواج مي دهند كه شناخت ائمة دين و محبت ورزيدن نسبت به آن بزرگواران قسمت اعظم دين است و مردم را از شناخت واقعي دين دور كرده اند.
ضرور مي دانم كه پيش از خاتمة اين مقدمه نكتة مهم ديگري را تذكر دهم باشد كه مورد توجه قرار گيرد، زيرا احتمالا براي خوانندگاني كه با ديگر آثار مؤلف دانشمند اين كتاب آشنا نيستند ممكن است اين توهم حاصل شود كه مقصود مؤلف از اين كتاب دفاع و جانبداري از فرقه اي خاص در مقابل فرقه يا فرق ديگر بوده است و في المثل كتاب را به قصد نقض عقايد شيعه و انتقاد از آنان و تبليغ معتقدات اهل سنت تأليف كرده است، حاشا و كلا، هذا بهتان عظيم.  بلكه به شهادت تأليفات اين فاضل محقق، ارادت و اكرام وي نسبت به اهل بيت مكرم نبوي و أئمه بزرگوار اسلام ـ عليهم السلام ـ اظهر من الشمس و غير قابل انكار است، علاوه بر اين ايشان در تأليفات خويش هر جا كه انتقادي را بر معتقدات برادران اهل سنت وارد ديده از ذكرش خودداري نكرده است، به عنوان نمونه، رأي وي را در باب حكومت كه به نوعي با موضوع اين كتاب نيز بي ارتباط نيست بيان مي كنيم تا شاهدي بر صدق مدعايمان باشد.  با نظري به كتاب گرانقدر ايشان يعني "حكومت در اسلام" مي توان در يافت كه به عقيدة وي: افراط و تفريط شيعه و سني در موضوع حكومت در مثل مانند دو خانواده است كه يكي را خانه اي به ميراث از اجداد رسيده باشد لكن بي اعتنايي به عمران و غفلت از اصلاح آن يك يك ستونهاي خانه خراب شود و سقف آن نيز رو به ويراني نهد و جايگاه جانوران شده باشد، ولي مالكان خانه فقط به داشتن آن خانة مخروبه دلخوش و از تعمير و اصلاح آن غافل باشند تا آنكه سقف نيز فرو ريزد و موجب هلاك خانواده شود. اين درست مثل عقيدة اهل سنت در مسألة حكومت است.
اما آن ديگري يعني طائفه شيعه چون خانواده اي خانه بدوش است كه هر صبح و شام در بيغوله و ويرانه اي مقام كند و هردم دچار هزاران آلام و اسقام گردد ولي در اين انديشه باشد كه اگر انسان از داشتن خانه اي ناگزير است بايد پايه اش از سنگ رخام و ديوارش از آهن و سقفش از پولاد و در و پنجره اش از طلا و نقره و چنين و چنان باشد و قرنها ست كه به اين خيال و سليقة عالي سرگرم است!!
طائفة شيعه يكسره معتقدند كه خلافت به نص خدا و رسول، مخصوص حضرت علي بن ابي طالب بوده و جز آن جناب و اولاد طاهرينش هيچكس حق نداشته و ندارد كه به أمر امامت أمت پردازد و كسي را نرسد كه انتخاب كند يا انتخاب شود. اهل سنت نيز بر خلاف اوامر الهي و سنت نبوي در انتخاب خليفه، رعايت شرايط لازم ك