فه مسلمانان تنصيب كرد، از مردم بيعت گـرفت، و به خود لقب (امير مؤمنان) ساخت[1].
مشاهده مي كنيم كه نظريه مهدويت همراه با انقلاب، خروج، وقيام بوده ودر شخص معيني كه از پيش تعيين شده باشد نبود، نظريه غيبت گريز ديگـري مي باشد، وقتيكه امام منتظر در برآوردن اميدهاي مردم بعلت مرگ يا كشته شدن عاجز مي ماند آن وقت نظريه غيبت بروز مي كند.
 
مهدويت محمد بن عبد الله الافطح
تنها مورد عجيبي كه آن زمان اتفاق افتاد، نظريه مهدويت (محمد بن عبد الله بن جعفر الصادق) بود. اين شخص اساساً مولود نشد، وجود خارجي نداشت، بعضي از شيعيان فطحيه براي وجودش داستاني بافتند، اين داستان بعد از مرگ پدرش عبد الله بوجود آمد، گـروه فطحيه قائل بوجودش اما در سِر وخفا بودند. امامت عبد الله افطح بن جعفر صادق بعد از امامت پدرش بود، گـروه فطحيه دچار بحران شديدي شدند وقتي كه عبد الله افطح از دنيا رفت وفرزندي از خود باقي نگـذاشت كه وارث امامت باشد، گـروهي از فطحيه معتقد به استمرار امامت در فرزندان بودند (وراثت عمودي امامت). بخاطر اين طرز فكر نمي توانستند امامت را به برادرش موسي كاظم منتقل كنند، و وادار شدند داستاني بسازند وادعا كنند كه عبد الله بن جعفر الصادق پسري در سِر داشته وآن با حديث نبوي كه مي گـويد: (نام او مانند نام من ونام پدرش مانند نام پدرم مي باشد) تطابق دادند[2].
بعيد هم نمي دانيم كه بعضي از مصلحت طلبان ومنافقان از اصحاب ائمه اين داستان وهمي را اختراع كردند، وفرزندي براي عبد الله افطح خلق كردند و بعد از آن ادعاي غيبتش را كردند وآنها نيابت اورا بدست مي آورند، تا بدينوسيله تجارت خوبي راه بيندازند وحقوق شرعيه را بنام محمد بن عبد الله افطح كه شخصي وهمي است را از مردم بگـيرند وجيب خود را پر سازند. وهمين طور هم شد، چون شايع كردند (محمد بن عبد الله) در يمن هستند، ونسبت به آنها ظهور خاص دارد، او ظاهر خواهد شد وزمين را پر از عدل داد مي كند بعد از اينكه پر از ظلم شده باشد.
 

--------------------------------------------------------------------------------

[1] مصادر پيش.

[2] الاشعرى القمى: المقالات ص 88.
مهدويت امام كاظم
دولت عباسي كه براي اصلاح امور مردم ورفع ستم به وعده هايش عمل نكرد، شيعيان پيرامون شخص عظيمي از اهل البيت مانند حضرت كاظم كه مثال تقوي، علم وعبادت بود جمع شدند، اميدها به قيام وخروجش زياد بود، لذا روايتهاي زيادي در اين زمينه در آن ايام منتشر شد كه مضمونش: امام موسي بن جعفر همان (قائم آل محمد) هستند، بعضي از شيعيان رواياتي از امام صادق نقل كردند مانند اين روايت كه مي گـويد: (يقين دارم اين فرزندم قائم اين امت مي باشد وصاحب شمشير است) يا اين روايت: (موسي قائم مي باشد واين حتم است از خداوند) يا اين روايت: (اگـر سرش از كوه بطرف شما غلطيد، آنرا باور نكنيد چون او قائم مي باشد) يا اين روايت: (القائم نامش با تيغ برنده (موسي) يكي مي باشد) يا اين روايت: (مثل اينكه پرچم سياهي داراي قطعه سبزي بر سر اين نشسته خفقان مي كند) واز اين قبيل روايتها كه از حد تواتر هم بيشتر شد. وقتي هارون الرشيد امام كاظم را دستگـير كرد، اكثر شيعيان موسويه آن زمان را به (غيبت صغري) تفسير كردند، وقتي هارون الرشيد اورا در زندان كشت بدن نازنينش را روي پل بغداد رها ساختند، اما شيعيان موسويه اين را نپذيرفتند وگـفتند: اين يك فريب بازي از عباسيان بيش نيست وامام موسي (غيبت دوّم) را شروع كردند، او قبلاً از زندان هارون الرشيد فرار كرده بود، او زنده است ونمي ميرد مگـر شرق وغرب عالم را به زير نفوذ خود در بياورد، او القائم المهدي مي باشند كه دنيا را پر از عدل و داد مي كند بعد از اينكه پر از ستم وجور مي شود[1].
بيشتر فرزندان امام موسي الكاظم اين مقوله را پذيرفتند وهمچنين اكثر اصحاب مقربش مانند المفضل بن عمر، داود الرقي، خريس الكناني، ابو بصير، اعين بن عبد الرحمن، حديد الساباطي، الحسن بن قياما الصيرفي، بودند. علي بن حمزه كتابي در باره (الغيبه) نوشت وهمچنين علي بن عمر الاعرج كتابي به همين مضمون نوشتند.
آن شيعه ها بنام (الواقفيه) ناميده شدند چون روي امامت حضرت كاظم وقوف (ايستادن) كردند وامامت علي بن موسي الرضا را نپذيرفتند.
داود الرقي به پذيرفتن امامت امام رضا شك كرد، ومتمسك به روايات فوق ومهدويت حضرت كاظم مخصوصا روايتي كه مي گـفت: (هفتمين ما قائم ما مي باشد). امام رضا به داود رقي گـفت: (قائميت حضرت كاظم به مشيئه الله بوده واز امور محتوم نبوده و نيست)[2].
شيعيان واقفيه تا مدت زماني بر مهدويت حضرت كاظم ماندند، اما آنها تدريجا كم شدن، بالاخره از بين رفتند، مخصوصا وقتي امام رضا مرگ پدرش را تأكيد كرد وبه آنها گـفت: (حجت خدا بر خلقش كامل نمي شود مگـر با امام زنده ومعروف.. سبحان الله رسول الله (صلى الله عليه وسلم) مردند وموسي بن جعفر نمرد؟ بخدا سوگـند او مرده وميراثش تقسيم شد وزنهايش ازدواج كردند) امام رضا آنهائيكه مرگ پدرش را قبول نداشتند دروغگـو وكذاب توصيف كرد، وگـفت: آنها كافر به آن چيزي كه بر محمد (صلى الله عليه وسلم) نازل شده هستند، اگـر خداوند عمر كسي را دراز كند براي اينكه مردم به او احتياج دارند، پس عمر رسول خدا را طولاني مي كرد)[3].
 

--------------------------------------------------------------------------------

[1] النوبختى: فرق الشيعه ص 80، الاشعرى القمى: المقالات ص89.

[2] النورى الطبرسى: خاتمه مستدرك وسائل الشيعة ج 3 ص 395.

[3] الكشى: معرفة الرجال ص 379.
مهدويت محمد بن القاسم
در اوائل قرن سوّم وتحديداً در سال 219 هجري ودر ايام خلافت معتصم عباسي يك قيام علوي برهبري محمد بن القاسم در طالقان رخ داد، اما معتصم محمد بن القاسم را شكست داد واو را به بغداد جلب كرد وبه زندان افكند. محمد بن القاسم توانست از زندان فرار كند، مردم درباره امر وسرنوشتش دچار اختلاف شدند، گـروهي گـفتند او مرده است، اما گـروه ديگـري قائل به فرار از زندان او شده وگـفتند كه او زنده مي باشد ويكروزي قيام خواهد كرد و او مهدي امت مي باشد[1].
 
مهدويت يحيي بن عمر
يحيي بن عمر يك امام علوي است كه در كوفه قيام كرد، و در زمان خليفه عباسي (المستعين بالله) بود كه خليفه سپاهي به فرماندهي الحسين بن اسماعيل گـسيل داشت، و يحيي بن عمر بدست آنان كشته شد. بعضي از اصحابش شكست را نپذيرفتند وگـفتند: «او كشته نشد، او مخفي وغائب شد و او است كه المهدي القائم مي باشد، ودر آينده قيام خواهد كرد»[2].
 

--------------------------------------------------------------------------------

[1] الاصفهانى: مقاتل الطالبيين ص 577، الاسفرايينى : الفرق بين الفرق ص 31.

[2] ابن الأثير: الكامل في التاريخ ج7 ص 43، المسعودى: مروج الذهب ج4 ص 147.
مهدويت محمد بن علي الهادي وحسن العسكري
شيعيان اماميه در منتصف قرن سوّم هجري درباره تحديد وتعيين هويت (امام مهدي منتظر) اختلاف نظر داشتند، قسمتي از آنها گـفتند: او (محمد بن علي الهادي) مي باشد، وي در شهر دجيل وبطور ناگـهاني مرد. و قائلين به غيبتش گـفتند: او مانند اسماعيل فرزند امام صادق مي باش