مله به مدائن هستند، رستم فرخزاد با آن كه سپاه مهمي كه يزدگرد فراهم كرده بود در اختيار داشت تا اين وقت هيچ تحركي از خود نشان نداد.
شايد رستم مي‌دانست كه در اثر جنگهاي گذشته پارس و روم و آشوبهاي داخلي و از ميان رفتن مردان كاري، لشكر پارس به حدي ضعيف شده كه اطمينان به كارشان نيست و بالعكس سرعت پيشرفتي كه مسلمين در مدت كوتاهي احراز كرده بودند به حدي آنها را تقويت كرده بود كه رستم صلاح مي‌ديد در مقابل آنها با احتياط قدم بردارد. به نظر مي‌رسد كه رستم مي‌خواست اين جنگ را تا آنجا به تأخير اندازد كه مسلمين خسته شوند و در اثر طول مدت در ميانشان اختلاف بروز كند تا ضعيف شوند و آن گاه بر آنها بتازد تا پيروز شود. زيرا بروز اختلاف در هر قومي به زيان آنها و به سود طرف مقابل مي‌باشد و اگر اين امر تحقق پيدا مي‌كرد مسلماً كار رستم خيلي آسان مي‌گرديد.
چون اين مدت گذشت و در بين لشكر اسلام كمترين اختلاف رخ نداد بلكه چنان بودند كه گويي همه آنها در حكم واحد ثابتي هستند كه طبعاً لا يتغير است. از طرف يزدگرد نيز به رستم امر مؤكد شد كه فوراً‌ دست به كار شود و به جنگ بپردازد، لذا چاره‌اي جز جنگ نديد. به سعد پيام فرستاد كه آماده جنگ بشود. بدين جهت يا او از آن سوي شط به اين سو بيايد يا رستم به آن سود برود.
سعد از واقعه جسر اطلاع داشت. در بين لشكرش نيز كساني بودند كه در جنگ جسر شركت كرده بودند و خاطره خطرناكش را به ياد داشتند، با اين وصف جايز نبود از شط عبور نمايد تا دشمن را در جلو و شط را در پشت سر داشته مواجه با خطر باشد، لذا در جايش ماند و جواب داد شما بايد به سوي ما بياييد.رستم چاره‌اي نديد و خواست از روي پل عبور كند، ولي سعد مانع شد و گفت: چيزي را قبلاً با قدرت و به وسيله جنگ از شما گرفته‌ايم در اختيارتان نخواهيم گذاشت(1) لذا رستم با وسايل ساده‌اي كه به دست آورد براي عبور سپاهش پلي بر روي نهر ساخت و همين كه عبور كرد به آرايش و صف‌آرايي سپاهش پرداخت. در مقدم صفوفشان فيلهاي حامل تيراندازان را قرار داد و خودش بر روي تخت در زير قبه با شكوهي كه با طلا تزيين يافته بود، مستقر گرديد.
سعد نيز لشكرش را با وضع ساده‌اي كه داشت آراست و بدين سان هر دو لشكر مهيان كار و براي شروع جنگ دقيقه شماري مي‌كردند.
چون رستم آمادگي مسلمين را ملاحظه كرد، احساسات وطن پرستي در قلبش به جوش آمد، لذا كلاه خودش را به سر نهاد، زره پوشيد و مسلح گرديد و در حالي كه مي‌گفت همه را مي‌كشم، عده‌اي را موظف كرد تا سپاهش را براي دفاع از خاك وطن تشويق و احساساتشان را بر ضد دشمن تحريك نمايند تا به خوبي با آنها بجنگند. او قوم عرب را مردمي نادان و بي عرضه براي لشكرش معرفي نمود و گفت: اينها ساليان دراز تحت سلطه ما بسر برده‌اند و اكنون فريب فكر خودشان را خورده‌اند ودر صدد جنگ با ما بر آمده‌اند عجيب است كه آرزوي پيروزي در دل دارند. بايد مردانه با آنها جنگيد، آيا عار و زشتي بيش از اين مي‌توان تصور كرد كه ما امروز از چنين مردمي شكست بخوريم و آنها به ارمانشان برسند؟
صحيح است كه سعد لشكري دارد كه همه ورزيده و با ايمان و جنگ ديده‌اند و افسراني چون عمرو بن معدي كرب و طليحه بن خويلد دارد، ولي چنان كه مي‌بينيم رويارو با لشكري شده كه هم از حيث شمار نيروها خيلي زياد و هم ا زحيث تجهيزات و ادوات جنگي به طور مجهز است كه لشكر سعد قابل مقايسه با آن نيست. گذشته از اين كسي كه رهبري آن لشكر عظيم را به عهده گرفته، رستم فرخزاد است كه در فنون جنگي بصير و در رهبري سپاه مهارت خاصي دارد. فرماندهاني مانند فيروزان و بهمن را دارد كه هر يك چكيده عمليات جنگي و دلاور ميدان كارزارند. علاوه بر اين، پشت سر اين لشكر در مدائن كه فاصله كمي با قادسيه دارد، يزدگرد ايستاده مراقب جريان جنگ خواهد بود و در صورت لزوم بزودي با لشكرش كمك خواهد فرستاد، ولي سعد كسي در نزديك خود ندارد كه در صورت لزوم، كمك فوري برساند. پس با اين وصف جا دارد كه سعد از آينده اين جنگ مهيب بترسد. با اين وجود چاره‌اي نداشت جز اين كه روحيه و تهور جنگي لشكرش را تا آنجا تحريك نمايد كه به پيروزي نهايي خود مطمئن گردد.
بدين لحاظ بود كه سعد جمعي از افراد سرشناس و مورد اعتماد سپاهش از قبيل مغيره بن شعبه و عاصم بن عمرو كه اهل خبره بودند و طليحه بن خويلد و عمرو بن معدي كرب را كه از جنگجويان كار كشته بودند، و گروهي از شعراء و سخنوران مانند اشعث بن قيس و هكذا از هر طبقه‌اي افراد دانا و برجسته را نزد خود خواست و گفت: شما در ميان قوم خود شهرت و شرف داريد. بايد ازموقعيت خود بهره‌برداري نماييد و كاري را كه هنگام خطر جنگ لازم مي‌شود انجام دهيد. همچنين از قاريان قرآن خواست تا آندسته از آيات مقدسه قرآن را كه درباره جهاد در راه خدا نازل شده است، در بين مسلمين تلاوت نموده آنها را براي جنگ ترغيب نمايند واين افراد قبول وظيفه نموده در بين لشكر اسلام پراكنده و وظيفه خود را انجام دادند و مردم را خوب به هيجان آوردند. اينجا بود سعد اطمينان حاصل نمود و به آينده خود اميدوار گرديد.
يزدگرد مانند عمر مراقب اوضاع بود و بر خلاف رستم كه خوش‌بين نبود، او به پيروزي سپاه پارس اطمينان داشت، زيرا او سپاه عرب را ضعيف و بيچاره مي‌پنداشت و آنها را به چيزي نمي‌شمرد. مخصوصاً زماني كه شنيد سعد بن ابي وقاص مريض است، اميد شكست سپاه عرب در دلش قوت گرفت، زيرا سپاهي كه سپهسالارش نتواند آنها را مستقيماً در جنگ رهبري كند، طبعاً چنان كه لازم است دل به جنگ نمي‌بندند و اميد پيشرفت و پيروزي در دلشان ضعيف مي‌گردد. شايد يزدگرد حق داشت چنين بپندارد، زيرا او از شدت ايمان، شوق، هيجان، تهور و جلادت مسلمين در جنگ به خوبي خبر نداشت.
چون يزدگرد پيش خود يقين داشت كه اين جنگ به فتح و پيروزي لشكر پارس ختم مي‌گردد وبا حرص و ولعي در انتظار خبرش بود، مي‌خواست از كليه ماجراهاي صحنه جنگ لحظه به لحظه به طوري مطلع شود كه گويي خودش در آنجا حاضر است و جنگ را زير نظر دارد، لذا بدين منظور گماشتگاني را بعنوان خبر رسان از داخل قصر مدائن تا قادسيه هر يك را به فاصله‌اي كه صدايش به ديگري برسد، ‌گماشت و آنها را موظف نمود تا خبر جريان جنگ را به اين نحو به گوش يكديگر برسانند تا به گوش يزدگرد برسد.
----------------------------------------------
1) اين پل در جنگ بويب به دست مسلمين افتاده بود.باري دو لشكر مسلمان و پارس در حالي كه خون در رگهايشان مي‌جوشيد و خشم انتقام در دلهايشان مي‌خروشيد، آماده حمله به يكديگر شدند.
در اين هنگام سعد به لشكرش دستور داد در جايشان ثابت بايستند و دست به جنگ نزنند، تا آن كه نماز ظهر را بخوانند و از خداي متعال استمداد و طلب نصرت نمايند. گفت: پس از اداء نماز چهار بار تكبير خواهم گفت. همين كه تكبير اول را گفتم، كاملاً مهيا و حاضر به كار شويد. با تكبير دوم دست به اسلحه زده آماده حركت باشيد. همين كه تكبير سوم را شنيديد سواران لشكر، قدم پيش نهند و به محض اين كه 