نفر از آنها را اسير مي‌كرد و جلو مي‌انداخت و آنها طبق امرش حركت مي‌كردند. اين پيروزي كه نصيب مسلمين شد، پيروزي مهم و قاطعي بود و آنها را براي رسيدن به آرزويشان كه تسلط بر مدائن پايتخت ساسانيان بود، كاملاً مطمئن ساخت؛ زيرا ديگر براي يزدگرد امكان نداشت لشكري به اين مهمي فراهم نمايد كه جلو آنها را بگيرد. از بقاياي لشكر شكست خورده هم كاري بر نمي‌آمد.
در طول جنگ (جنگ شوم) كه سي و شش ساعت متوالي طول كشيد و در تواريخ به نام (ليلة الهرير) و (ليلة القادسية) ناميده شده از مسلمين شش هزار نفر و در دو روز ارماث و اغواث دو هزار و پانصد نفر به شهادت رسيدند.
از لشكر پارس نيز آنچه در ميدان جنگ و آنچه در حين فرار كشته شدند، علاوه بر كشتگانشان در روزها ارماث و اغواث ده هزار نفر بود.
علاوه بر درفش كاويان كه يك ميليون و دويست هزار درهم به پول آن زمان ارزش داشت و علاوه بر تخت و بارگاه و اسباب و اثاثيه و اسلحه و البسه جنگي گرانبهاي رستم كه خيلي مهم و زياد قيمت داشت، اموال، ذخاير، خوراكي، اسلحه و پول نقدي كه در اين جنگ به غنيمت به دست مسلمين افتاده به قدري زياد بود كه از تصورشان خارج و تا آن روز چشم عرب چنين چيزهايي نديده بود.
سعد بن ابي وقاص طبق قانون اسلام يك پنجم از كل اين غنايم را به مدينه نزد حضرت عمر فرستاد و بقيه را بين مسلمين تقسيم كرد، به طوري كه در تواريخ آمده عمر پس از مشورت با مسلمين و كسب موافقت آنها آنچه را كه سعد به مدينه فرستاده بود بازگرداند و دستور فرمود تا براي تشويق لشكريان بين آنها تقسيم كند.
چنان كه از گذشته فهميديم، بودند در بين مسلمين كساني كه خيلي بيش از ديگران فعاليت نظامي كرده بودند و بيش از ديگران متحمل مشقت و دشواريهاي جنگ شده بودند، مانند قعقاع بن عمرو، عمرو بن معدي كرب، هلال بن علقمه، ضرار بن الخطاب و طليحه بن خويلد و امثال آنها كه پهلوانان جنگ بودند و كارشان در پيشرفت و پيروزي لشكر اسلام بيش از ديگران مؤثر بود، بدين لحاظ سعد در موقع تقسيم غنايم به آنها بيش از بقيه سهم داد.
-------------------------------------------------
1) ضرار بن الخطاب از سواركاران دلاور قريش بود. او در سال فتح مكه مسلمان شد. در جنگ مسلمين با مسيلمه كذاب تحت امر خالد بن الوليد جنگيد. در جنگهاي عراق همراه خالد بود هنگامي كه خالد از طرف ابوبكر مأمور شد به جبهه شام برود، او را همراه خود به شام برد. در جنگ جلولاء تحت امارت هاشم بن عتبه جنگيد. او از اصحاب رسول الله بود.سعد بن ابي وقاص ماجراي قادسيه و مژده پيروزي مسلمين را نوشت و به وسيله قاصدي به نام سعد بن عميله الفزاري براي حضرت عمر فرستاد(1).
اهل مدينه مخصوصاً خليفه مسلمين قبل از اين كه اين قاصد آنجا برسد، نگران اين جنگ بودند وبين ترس و اميد در انتظار خبر بودند. گرچه آنها مي‌دانستند كه مسلمين در قادسيه مردانه و با ايمان و اعتماد به نصرت و ياري خداوند عزوجل مي‌جنگند و مسلماً‌ براي پيروزي آنها در مدينه دعا مي‌كردند و اميد به پيروزي آنها داشتند، ولي از طرفي هم مي‌ديدند كه اين جنگ غير از جنگهاي سابق مسلمين درعراق است. اين جنگ گرچه در خاك عراق است، ولي جنگي است بين عرب و دولت بزرگ پارس ـ بين عرب و لشكر عظيم پارس، لشكري كه هميشه با روميان دست و پنجه نرم مي‌كرد و اكنون فرماندهي چون رستم فرخزاد پهلوان داناي جنگي و بهمن و فيروزان را دارد كه هر يك ورزيده و چكيده جنگ مي‌باشند، پس با اين وصف نمي‌توان به پيروزي قطعي مسلمين مطمئن شد؛ لذا مردم مدينه در اضطراب و دلهره بودند و بي‌صبرانه در انتظار خبر بودند.
حضرت عمر كه طبعاً بيش از ديگران در انديشه بود، هر روز از شهر مدينه خارج و براي دريافت خبر اين جنگ مخوف از مسافريني كه از راه مي‌رسيدند تا ظهر مي‌ماند و سپس به شهر باز مي‌گردد و همچنين نيمه دوم روز را چنين مي‌كرد، تا آن كه در يكي از روزها كه به همين منظور از شهر خارج شده بود، شتر سواري كه همان سعد بن عميله قاصد اعزامي سعد بوده از راه مي‌رسد، حضرت عمر از او جوياي خبر جنگ مي‌شود واو بدون آن كه عمر را بشناسد، بشارت داده، مي‌گويد: خداي عزوجل مسلمين را فاتح و لشكر پارس را مغلوب و منهزم ساخت. و سپس با همين حال كه قاصد سوار شترش بود و عمر در جنب شتر پياده حركت مي‌كرد و با هم گفتگو مي‌كردند وارد شهر مي‌شوند، چون قاصد مي‌شنود كه مردم به اين كسي كه همراهش مي‌باشد، به نام اميرالمؤمنين سلام مي‌كنند، مي‌فهمد كه او خليفه مسلمين است كه در كنار شترش مسافتي پياده به راه افتاده است، لذا طلب عفو مي‌كند، عمر مي‌فرمايد: برادرم باكي نيست. نامه سعد را از او مي‌گيرد و مي‌خواند و به مردم در مسجد مژده فتح مي‌دهد، همه خرسند مي‌گردند.
آري، اين چنين است شخصيت روحاني عمر كه با آن كه اميرالمؤمنين و فرمانرواي جهان اسلام بود و اكنون مژده يافته كه بر پارس بزرگ پيروز شده است، به جاي اين كه از كسب اين موفقيت مهم، خودخواه شود، همچنان متواضع بوده خود را به قاصدي كه يكي از رعايايش بود، معرفي نمي‌كند و در كنار شترش پياده به راه مي‌افتد و همين بس كه از او مژده فتح مي‌شنود. او مدتي در انتظار همين امر بود و جز اين نمي‌خواست. او براي خود پياده رفتن را عيب و زشت نمي‌داند، او سعادت مسلمين را مي‌خواهد نه راحت خويش را.
-------------------------------------------------------
1) تاريخ طبري سطر 3 صفحه 70 ولي اسدالغابه سطر 5 صفحه 31 و اصابه سطر 4 صفحه 246 مي‌گويد: آن قاصد نعمان بن مقرن بود، اما معتمد همان قول طبري است؛ زيرا نعمان بن مقرن كسي نبود كه عمر الخطاب را نشناسد، چنان كه در تاريخ آمده قاصد شتر سوار بود و عمر كه قاصد او را نمي‌شناخت در جنب شترش پياده مي‌رفت، حامل مژده همان سعد بن عميله بوده و نعمان بن بشير سهام غنايم را به مدينه برده است.خبر پيروزي مسلمين به مدائن قبل از مدينه رسيد؛ زيرا چنان كه گفتيم يزدگرد در قصر خود نشسته بود و خبر جريان جنگ را به وسيله خبر رسانهايي كه به فاصله‌هاي معيني گمارده بود، مرتباً درمي‌يافت پس مسلماً خبر غلبه مسلمين بر لشكر پارس را خيلي زود شنيده است، ولي اكنون چه كاري از دستش بر مي‌آيد؟ هيچ كاري.
يزدگرد پيش خود يقين كرده بود كه در اين جنگ بر مسلمين غالب و آنها را به كلي نابود خواهد كرد؛ چنان كه در پايان مذاكره با نمايندگان مسلمين در مدائن به آنها گفت (برويد به رئيستان خبر دهيد كه من رستم را به سويش خواهم فرستاد تا همه‌تان را در خندق قادسيه دفن كند) او به ظاهر حق داشت چنين بينديشد؛ زيرا عده لشكرش يك صد و بيست هزار نفر بود كه با بهترين اسلحه مجهز بودند و فرمانده و رهبر زبردستي مانند رستم فرخزاد و دلاوراني مانند فيروزان و بهمن را در اختيار داشت. حال آن كه عده لشكر مسلمين بيش از سي و شش هزار نفر نبود و اسلحه ابتدايي داشتند، لذا شكي به دل راه نمي‌داد كه لشكرش بر لشكر كوچك مسلمين شكست فاحش خورده و رستم و بهمن كشته شوند و فيروزان همراه باقيمانده افراد لشكرش فرار كرده است. 