ه مكه رفته بود، مردم يكي از محله‌هاي مكه به حضورش رفتند و شكايت كردند كه ابوسفيان (رئيس بني اميه) مجراي آب يكي از دره‌هاي اطراف مكه را به نفع خودش به طرف خانه‌هاي آنها تغيير داده است. هرگاه باران ببارد خانه‌هاي آنها در معرض سيل واقع خواهد شد.
عمر همراه شاكيان به محل مي‌رود و از آن بازديد مي‌نمايد. سپس ابوسفيان را به محل نزاع احضار و امر مي‌فرمايد تا سدي را كه ساخته بود با دست خودش خراب كند و سنگهاي آن را با دست خودش به اين طرف و آن طرف ببرد.
ابوسفيان، اين مرد اول بني اميه، جز اطاعت امير چاره‌اي نمي‌بيند. در حضور شاكيان و مردم ديگري كه در آنجا بودند، بدون آن كه كلمه‌اي حرف بزند، سنگها را با دست خود از جاي مي‌كند و به جايي ديگر مي‌برد.
حضرت عمر در اين هنگام رو به كعبه مي‌ايستد و خدا را ستايش كرده مي‌گويد: (الحمد لله الذي جعل عبده عمر يأمر أباسفيان ببطن مكة فيطيعه) يعني: خدا را ستايش مي‌كنم كه بنده‌اش عمر را به جايي رسانيده كه در شهر مكه ابوسفيان فرمان مي‌دهد و ابوسفيان اطاعت امر كرده فرمان مي‌برد.حقاً‌ هر يك از اين سه قضيه تاريخي به تنهايي نمونه واضحي از دموكراسي حكومت اسلامي و مثال بارزي از عدل عمر مي‌باشد.
به طوري كه ديديم حضرت عمر در قضيه اول حق يك نفر مصري را از پسر عمرو بن العاص گرفت، محمد بن عمرو بن العاص كه شاكي يكي از افراد رعيت مسيحي مذهب بود و محمد بن عمرو بن العاص عرب، مسلمان و فرزند فرمانروايي بود كه عمر بن الخطاب اين منصب را به او تفويض فرموده و كشوري تحت فرمانش بود، علاوه بر اين خود عمرو بن العاص اين كشور را به فرمان عمر فتح كرده به تصرف دولت اسلام در آورده بود، ولي در نظر عمر عدالت چيزي بود كه بدون رعايت چيزي ديگر بايد اجرا گردد. در قضيه دوم شنيديم كه عمر يك نفر پادشاه را با آن جلال و شكوه پادشاهي براي اخذ قصاص و احقاق حق يك نفر عرب عادي احضار و محكوم فرمود و در قضيه سوم فهميديم كه عمر ابوسفيان سرور بني اميه و فرمانرواي سابق مكه را براي گرفتن حق مردم عادي مكه محكوم و حكمش را شخصاً اجرا فرمود.
با كمي توجه به هر يك از اين سه قضيه تاريخي براي ما مسلم مي‌گردد كه عمر چنان كه در اولين خطبه خود در مسجد الرسول و بر منبر پيامبر گفته بود، (براي گرفتن حق ضعفاء از اقوياء بيش از پيش سخت خواهم گرفت) فقط حرف نزد و قول بي عمل به كسي تحويل نداد، بلكه بيش از آنچه انتظار مي‌رفت، به قولش عمل كرد و آنچه را گفت تحقق بخشيد.
به طور كلي عقيده عمر اين بود كه مسلمان بايد مرد كار باشد، نه مرد گفتار؛ مرد بايد كمتر حرف بزند، زيادتر كار كند، خودش چنين بود و از مردم مي‌خواست چنين باشند. اوست كه مي‌گويد: (إذا‌ أراد الله بقوم خيراً أكثر فيهم العمل وإن أراد بهم شراً‌ سلب منهم العمل وزادهم قولاً) يعني: هر گاه خدا بخواهد قومي را خوشبخت فرمايد آنها را طوري بار مي‌آورد كه كردارشان زياد باشد و گفتارشان كم واگر بخواهد قومي را بدبخت فرمايد كار، كوشش را از آنها بر مي‌گيرد و گفتارشان را زياد مي‌كند». يعني نيكبختي هر قومي در اين است كه كمتر حرف بزنند، كمتر وعده بدهند و زيادتر عمل از خود نشان دهند و بالعكس محروميت و بدبختي در اين است كه كمتر كار كنند تا بتوانند وعده توخالي و نويد بي حقيقت به مردم بدهند. تاريخ عمومي بشر جز اين چيز ديگري نشان نمي‌دهد.اين يك امر طبيعي است كه هر كس رويه و اخلاقي دارد مي‌خواهد ديگران مخصوصاً‌ نزديكان و زيردستانش نيز مانند خود او باشند لذا عمر كه خودش مثل كامل عدالت بود، مي‌خواست واليان و امرايي براي اداره امور مملكت به ايالات بفرستد، كه از هر جهت عادل باشند و نسبت به اجراي احكام قضايي صرفاً‌ عدالت را در نظر بگيرند و بدين علت كه هميشه ناظر و مراقب اعمال عمال خود بود و هر گاه گروهي يا احدي از ايالات به مدينه مي‌آمدند، اوضاع عمومي آنها و طرز رفتار و خصال و اخلاق امير آنها و چگونگي قضاوت و احكامي كه صادر و جاري مي‌نمايد را از آنان مي‌پرسيد.
هر گاه جواب يكي از اين پرسشها رضايت بخش نبود، فوراً به تحقيق مي‌پرداخت و اگر ثابت مي‌شد، اين امير را از كارش معزول مي‌نمود و كسي ديگر را به جايش مي‌فرستاد.
حضرت عمر براي اين كه از اين بابت به امراء ولات ايالات هشدار دهد و عموم مردم را در جريان كار بگذارد، روزي بر روي منبر چنين گفت: اي مردم، به خدا قسم من عمال و كارگزاران خود را به سوي شما نمي‌فرستم تا شما را بزنند يا اموالتان را به ناحق از شما بگيرند بلكه آنها را بدين منظور مي‌فرستم كه امور دينتان را به شما بياموزند، سنت و روش پيغمبرتان را به شما ياد دهند،‌در بين شما به حق قضاوت كنند و احكامشان را در بين شما به عدالت اجرا نمايند. پس هر كسي كه با او جز اين رفتار شود، حتماً نزد من شكايت كند، قسم به آن كسي كه جان عمر در دست اوست از امير بدرفتارش قصاص خواهم گرفت(1).
حضرت عمر تا آنجا در پي آسايش مردم بود كه وقتي خبر يافت امير اهواز در فصل تابستان بر فراز كوهي كه هوايش خنك‌تر از شهر است، منزل گرفته و مردم شهر براي عرض امورشان به سختي به آنجا مي‌روند، نامه‌اي به او نوشته فرمود: (خبر يافته‌ام در جايي نشسته‌اي كه آمد و رفت مردم به نزد تو دشوار است، فوراً آنجا را ترك كن و به شهر بازگرد و كارت را بر مردم چه مسلمان و چه اهل ذمه آسان بنما(2).
از تتبع و بررسي خصال و خصايص فطري انساني به ثبوت رسيده كه هر شخص عادلي رؤوف و مهربان است. اين دو صفت يعني عدالت و رأفت لازم و ملزوم يكديگرند، عمر نيز چنين بوده و نسبت به رعيتش مهر و محبت داشت، حتي با اقليتهاي غير مسلمان كه در مملكت اسلام زندگي مي‌كردند، حتي الامكان شخصاً با آنها ملاقات و حالاتشان را جويا مي‌شد و نيز از بزرگان صحابه رسول الله جوياي اوضاع آنها مي‌شد.
در اين باره روايت شده كه روزي حضرت عمر از كوچه‌اي مي‌گذشت، چشمش به پيرمردي افتاد كه بر در خانه‌اي ايستاده چيزي مي‌طلبد، لذا به او نزديك و هويت و حالش را پرسيد، عرض كرد: يكي از رعايا و يهودي هستم. كه چون پير و ناتوان گشته‌ام نياز به كمك دارم. عمر به همراهانش فرمود: در ايام جواني‌اش طبق قانون اسلام از او جزيه گرفتيم، اكنون كه پير و ناتوان شده روا نيست كه او را به اين حال رها كنيم. سپس او را به امين بيت المال سپرد تا برايش حقوق تعيين كند.
چون عمر فطرتاً عادل و رؤوف بود، زمامداران و عمالش را از بين مردم رؤوف بر مي‌گزيد. هر گاه احساس مي‌كرد كسي از آنها بي رأفت و نامهربان است او را بر كنار مي‌كرد. در اين باره روايت شده كه امارت جايي را به مردي از قبيله بني اسد كه مي‌دانسته مدبر و كاردان است واگذار مي‌كند. او به مجلس عمر مي‌آيد تا حكمش را گرفته به محل مأموريتش برود، اتفاقاً در همين حين يكي از فرزندان كوچك عمر به مجلس مي‌آيد. عمر او را به آغوش مي‌كشد و مي‌بوسد. آن مرد عرض مي‌كند: يا اميرالمؤمنين شما فرزندتان را مي‌بوسيد؟ به خدا قسم من هيچ گاه فرزندم را