وب شدن يعني به دار زدن حضرت مسيح را رد كرده است، در دست او بوده و مردم انطاكيه را با تعاليم صحيح اين انجيل هدايت مي‌كرد. او پيروان و شاگردان پرهيزكاري داشت. اين شهر را به تدريج مركز تعاليم صحيح دين حضرت مسيح گردانيد. گرچه پادگان انطاكيا قوي بود واستحكامات و ابزار و ذخاير زيادي داشت، ولي ديده بودند كه مردم قنسرين، حلب و مخصوصاً لاذقيه كه بندر و متصل به دريا بود، كاري جز تسليم از دستشان برنيامد. مسلماً از دست مردم اين شهر در قبال مسلمين كاري بر نمي‌آيد، لهذا بدون آن كه كمترين مقاومتي بكنند، ‌امان خواستند و تسليم شدند. مسلمين بدون هيچ برخوردي وارد شهر شدند و پادگانش را تصرف كردند و امور شهر را به دست گرفتند.هراكليوس همان هنگام كه احساس كرد شهر حمص در خطر هجوم مسلمين است،‌ از آنجا به انطاكيا آمد و تا قبل از سقوط اين شهر در اينجا بود، همين كه شنيد شهر حلب به دست مسلمين افتاده، يقين كرد كه اكنون نوبت انطاكيا رسيده و مسلمين بي‌درنگ به اينجا حمله خواهند كرد. مي‌دانست كه ديگر به هيچ وجه نمي‌تواند جلو چنين كساني را بگيرد كه در هيچ جنگي شكست نمي‌خورند و به هر جا روي مي‌آورند، پرچم پيروزي را به دوش مي‌كشند. پس معلوم است كه ستاره بخت دولت بيزانس از افق سوريه و اردن و فلسطين براي هميشه افول كرده، ديگر بر نخواهد آمد تا بدرخشد. ماندن او در اين ديار خالي از خطر نيست و همان به تا به دست مسلمين نيفتاده با اين سرزمين وداع كند و راه قسطنطنيه پايتخت اصلي خود را در پيش گيرد. بدين نظر قبل از اين كه مسلمين به انطاكيا برسند، از اين شهر خارج شد و در مسيرش به سوي قسطنطنيه در محلي به نام رها، بر روي تپه بلندي ايستاد و رو به طرف شام كرده، وداع كنان گفت: (سلام بر تو اي سوريه، سلامي كه بعد از اين با هم ملاقات نخواهيم كرد و روميان پس از اين جز با خوف و ترس به سويت باز نخواهند آمد).
پس از سقوط انطاكيا كليه شهرها و دهات شام (سوريه) تا محلي به نام جرجومه(1)  كه ساكنين آن ناحيه مشهور به جراجمه بودند، بدون استثناء سر اطاعت پيش آوردند و بدون هيچ گونه مقاومتي تسليم شدند و ابوعبيده آنها را در امان گرفت.
ابوعبيده بدين سان با همكاري خالد در ظرف چهار سال از اول محرم سال 12 تا آخر سال 15 هجري سرتاسر شام، قسمتي را با زور و جنگ و قسمتي را با صلح تسخير نمود و تحت حكم حكومت اسلام در آورد، و فتوحات خود را در اين سرزمين تا فرات كه به وسيله سعد بن ابي وقاص به تصرف دولت اسلام در آمده بود، توسعه داد.
------------------------------------------------------
1) جرجومه شهر بزرگي بود، واقع در بين شهرهاي باياس و بوفه در سمت شمال انطاكيا.اكنون چون كار ابو عبيده و خالد بن الوليد در سرزمين پهناور شام يكسره شده و دست دولت بيزانس از اينجا به كلي قطع گرديده است و اين دو نفر سردار بايد بر محافظت اين سرزمين اشراف نمايند و به نظم امور داخلي آن ها بپردازند، آنها را در جايشان مي گذاريم و با هم به طرف عمرو بن العاص و شرحبيل بن حسنه در خاك فلسطين مي رويم تا ملاحظه كنيم اين دو نفر سردار نامي چه كرده اند و كارشان با دشمن به كجا كشيده اسـت. 
قبلاً گفتيم كه لشكر اسلام پس از تسخير خاك اردن به دو شعبه شدند، يك شعبه به رهبري ابو عبيده و خالد بن الوليد براي حمله به سرزمين شام (سوريه) تعيين و شعبة ديگري تحت فرمان عمرو بن العاص و شرحبيل بن حسنه مامور فتح سرزمين فلسطين گرديد. ما پا به پا همراه ابوعبيده و خالد بوديم و ديديم كه چگونه در هر جا مردانه با دشمن جنگيدند و چگونه ماهرانه بر دشمن غالب شدند. تا آنجا به خوبي از عهده كارشان بر آمدند كه دست هراكليوس را به كلي از شام قطع كردند و او وحشت زده از شهري به شهري ديگر فرار كرد و سرانجام با دلي پر از حسرت و اندوه با خاك سوريه وداع كرد و به قسطنطنيه گريخت.
پس حالا با هم خواهيم ديد عمرو بن العاص و شرحبيل چه موفقيتي به دست آورده يا مي‌آورند؟
در همان زمان كه ابوعبيده و خالد حركت نمودند و در شام با قواي بيزانس به نبرد پرداختند، عمرو بن العاص و شرحبيل با قواي خود به سوي فلسطين پيش رفتند، ولي بر خلاف انتظارشان مواجه با مشكلي شدند كه حل آن آسان نبود؛ زيرا ارطبون كه سردار مدبر و كارداني بود، لشكر بزرگي از فرماندهان ورزيده و لشكريان جنگديده را با تجهيزات كامل و ذخاير كافي فراهم نموده بود و رهبري آنها را شخصاً به عهده گرفته بود از نقشه كارش چنين بر مي‌آمد كه تصميم گرفته هر طور شده بر لشكر مسلمين پيروز شود و نگذارد خاك فلسطين كه نزد مسيحيان مقدس بود، به دست مسلمين افتد.
ارطبون جوانب كارش را به خوبي سنجيده بود و نقشه درستي كشيده بود. چه يك قسمت از لشكرش را در رمله(1) و عده مهمي را در ايليا (شهر قدس) و قسمتهاي كوچكتري را در نابلس(2) و سبطيه(2) و در دو بندر تجاري و نظامي قيساريه و غزه براي محافظت و دفاع از هجوم مسلمين مستقر كرده بود و خودش با قسمت اعظم لشكر در اجنادين اردو زده بود وبه انتظار ورود لشكر اسلام نشسته بود.
عمرو بن العاص كه از نقشه كار ارطبون مطلع شد، وضع خود را مشكل ديد، زيرا ارطبون در تدابير نظامي بسي تجربه آموخته و در جنگ اخير بيزانس با ايران كه مي‌خواست سوريه، فلسطين و مصر را از ايران پس بگيرد، شركت كرد و پيروز گرديد و صليب بزرگ مسيحيت را كه ايران در جنگ سابق غنيمت برده بود، ‌از ايرانيان باز گرفت. در اينجا هم در مقابل مسلمين تدبير كار را به خوبي سنجيده و نقشه نظامي در تمركز دادن گروهها در شهرهاي و بنادر فلسطين به شرح گذشته كاملاً ‌مطابق اصول صحيح جنگي طراحي كرده بود و بدين سان پيشرفت كار را بر عمرو خيلي مشكل كرده بود.
زيرا اگر عمرو به تمام اين چند شهر كه ارطبون لشكر گمارده بود، در يك وقت حمله مي‌كرد، ممكن نبود؛ زيرا عده لشكرش تا اين اندازه كافي نبود و از عهده كار بر نمي‌آمد و اگر با تمام عده لشكرش با هم به يكي از اين شهرها مي‌تاخت، شكي نبود كه ارطبون گروهها و قوايش را از بقيه شهرها فرا مي‌خواند و لشكري عظيم كاملاً‌ مجهز و فراهم و از پشت سر بر مسلمين حمله مي‌كرد. معلوم بود كه در اين صورت عمرو نمي‌توانست در مقابل اين لشكر عظيم كه او را محاصره كرده بود كاري از پيش ببرد. رويه كار مسلمين در هر جا چنين بود كه دست اندر كار جنگ نمي‌شدند، مگر آن كه اطمينان قاطع به پيروزي داشته باشند، نه هر چه بادا باد. ارطبون هم نمي‌خواست خودش به حمله شروع نمايد؛ زيرا از فتوحات سريع مسلمين در عراق، شام و اردن مطلع بود و به پيروزي خود در اينجا اگر حمله كند، اطمينان نداشت؛ لذا وظيفه خود را دفاع از فلسطين دانسته بود تا اگر مسلمين حمله نمايند به دفع آنها بپردازد و الا فلسطين را هم چنان در تصرف داشته آسوده نشيند.
عمرو بن العاص با اين وضعي كه پيش آمده بود نه اطمينان به پيروزي داشت تا بجنگد و نه صلاح خود مي‌دانست كاري به ارطبون نداشته از همان راهي كه آمده دست خالي برگردد. پس چه كند؟ راهي نبود جز اين كه مشكل كارش را به حضرت عمر اطلاع د