يه مي كند و محزون مي گردد، و اين چنين پروردگار را به صفات آدميين وصف كرده اند.پس بايد دانست كه هر صفتي كه مخصوص مخلوق است نقص مي باشد و خداي تعالي از نقص برتر است. خدا احد و صمد است، كه احد متضمن نفي مثل است، و صمد متضمن جميع صفات كمال. پس جسم در لغت جسد است چنانكه اصمعى و ابو زيد و غير آنان ذكر كرده اند و آن بدن است كه خدا در سوره ي منافقون آيه ي 4 فرموده: (وَإِذَا رَأَيْتَهُمْ تُعْجِبُكَ أَجْسَامُهُمْ) و در سوره ي بقره آيه ي 247 فرموده: (وَزَادَهُ بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ وَالْجِسْمِ) و در سوره ي اعراف آيه ي 148 فرموده: (عِجْلاً جَسَداً لَهُ خُوَارٌ) و گاهي مقصود از جسم چگالي شيء است. مثلا مي گويي اين داراي جسم (چگالي) بيشتري است، يعني سنگين تر است. و در اصطلاح متكلمين عامتر از اين است كه هوا را نيز جسم مي گويند، و اگر چه عرب آنرا جسم نمي گويند.پس بين متكلمين در اينكه چه چيز جسم است نزاع مي باشد، عده اي گفته اند: جسم مركب است از جواهر متناهيه مفرده چنانكه اكثرا به جوهر فرد قائل شده اند. چنانكه به نظام تناهي اجسام قائل شده. و يا اينكه جسم آن است كه مركب از ماده و صورت باشد كه اين سخن بعضي از مدعيان فلسفه مي باشد. و يا نه مركب از اين و نه از آن است چنانكه هشاميه، كلابيه، نجاريه، ضراريه و بسياري از كراميه گفته اند و اين قول در بسياري از كتابها ذكر نشده است.و صحيح آن است كه بگوييم قول هيچكدام دليل كافي ندارد، و بنا بر اين آنچه را خدا آفريده خلق است از حيوان و نبات و معادن، اعيان خارجي است كه خلق شده بنا بر قول منكرين جوهر فرد، و اما بر قول قائلين به آن، اين حيوان و نبات و معادن براي جوهر فرد اعراض و صفاتند كه جوهر فرد باقي و ابدي بوده و اين صور صفاتي است كه عارض آن شده است؛ يك حقيقت به حقيقت ديگري تحول نمي كند، و يك جنس به جنس ديگري تغيير نمي يابد، بلكه خداوند تركيب جوهرها را تغيير ميدهد، در حالي كه خود آن باقي مي ماند.و اكثر فلاسفه به تحول بعضي از اجناس به بعض ديگر قائلند، چنانكه نطفه، علقه گردد و سپس مضغه مي شود، سپس استخوان مي گردد. و اين قول قول فقها و اطباء مي باشد، پس صاحبنظران همه متفق است- در آنچه من مطلع شده ام- كه جسم چيز است كه به آن اشاره شود، و اگر چه اختلاف دارند در اينكه مركب است از ماده و صورت و يا از جواهر فرد و يا نه از اين است و نه از آن. و گاهي خردمندان بر سه قول نيز اختلاف مي كنند كه آيا ممكن است موجودي قائم به نفس باشد ولي به آن اشاره نشود و ديده هم نگردد.قول اول آنكه: اين ممكن نيست بلكه محال و ممتنع است.قول دوم آنكه: در ممكنات ممتنع است.قول سوم اينكه: هم در واجب و هم در ممكن، ممكن است، و اين قول، قول بعضي از فلاسفه است، ولي اهل ملل چنين چيزي نگفته اند. و آنان كه ممكن ميدانند، نام آن موجودات را مجردات و مفارقات مي گذارند. و بيشتر عقلاء وجود اين قبيل موجود را در ذهن ميدانند نه در وجود خارج، و اين را در وجود جان انسان كه از بدن مفارقت كند ثابت مي داند.خلقت ملائكه از نور است به خلاف اهل فلسفه:

اما در مورد ملائكه پيروان و طرفداران فلسفه مي گويند كه آنها عقول و نفوس مجرده و جواهر عقليه هستند (كه اين جز خيالبافي نيست.) و اما مسلمين و ساير اهل ملل، ملائكه را ثابت دانسته و آنان را مخلوق از نور ميدانند چنانكه در روايت صحيح آمده است.و چنانكه خداي تعالي در سوره ي انبياء آيه ي 26 فرموده:(وَقَالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمَنُ وَلَداً سُبْحَانَهُ بَلْ عِبَادٌ مُكْرَمُونَ) .وجود ملائكه در بسياري از آيات و روايات آمده است؛ ليكن مدعيان فلسفه ميگويند جبرئيل عقل فعال و يا وجود خيالي در ذهن پيغمبر است، و كلام خداوند و مانند موجودي است كه در روح خوابيده و در نفس او مي آيد. و كسي كه از شرع رسول آگاه باشد گمراهي اينان براي او معلوم و روشن است، و مي فهمد كه مدعيان فلسفه از ايمان بسيار دور مي باشند (فلاسفه كه مي گويند: ((فلسفه علم به حقايق اشياء است به قدر طاقت بشريت.)) بلكه علم به حقايق اشياء ندارند بلكه اوهام خود را علم ناميده اند، زيرا اينان به اشياء عالم طبيعت علمي ندارند مثلاً خواص خاك را نمي دانند حال چگونه مي خواهند علم به حقيقت ملك و روح و بلكه به ذات حق تعالي پي برند؟!! اينان در طبيعيات خطا رفته اند و آسمان و زمين پوست پيازي قائل بودند ولي اخيراً به واسطه ي علماي هيئت و نجوم خطاي ايشان كشف شد:))حتي از مشركين. پس چون نظرها در حقيقت جسم معلوم شد؛ مي گوييم شكي نيست كه خداي تعالي مركب از اجزاء مفرده و يا مركب از ماده و صورت نمي باشد، و قابل قسمت و تفريق و اتصال و انفصال نيست، و اجزاي متفرقه اي كه جمع شود نبوده، بلكه او احد و صمد است، و معاني معقوله از تركيب تماما از ذات او منتفي است. ليكن فلسفه بافان و موافقين ايشان زياد گفته اند و مي گويند ((اگر موصوف به صفات شد مركب مي شود، و اگر داراي حقيقتي باشد، وجود مجرد نيست بلكه مركب از وجود و ماهيت است.)) مسلمين كه قائل به صفات براي حق تعالي هستند به ايشان گفته اند كه نزاع در لفظ ((مركب)) نيست، زيرا لفظ مركب دلالت دارد كه غير او را تركيب كرده، و هيچ عاقلي نمي گويد كه خدا چنين مركبي است. اما بودن ذات مستلزم صفات كمال چون علم، قدرت و حيات را مركب نمي گويند، و در لغت نيز معني مركب چنين نيست؛ مركب به چيزي گفته مي شود كه اجزاي متفرقه بوده و جمع و يا مخلوط شده مانند تركيب غذاها، نوشيدني ها، داروها، ساختمانها، لباس و زينتها. به اضافه تمام عاقلان ناچار بايد براي خداي تعالي صفات و معاني متعدد قائل شوند؛ معتزله قبول دارند كه خدا حي و عالم و قادر است و حيات غير از قدرت است، ولي فلاسفه مي گويند ((او عاقل و معقول و عقل است، و لذيذ و متلذذ و لذت است)) خواجه نصير طوسي در شرح اشارات گويد: ((علم همان معلوم است)) نادرستي قول او به صريح عقل ثابت است (و خدا قابل تصور نيست تا اين تصورات بر او اطلاق شود.) و اينان از معني تركيب فرار كرده اند؛ اما تركيب را به جميع آن معاني كه ذكركرديم نفي مي كنند و دليل عمده ي ايشان اين است كه مركب محتاج به اجزاء مي باشد و اجزاي مركب غير از مركب است، و محتاج به غير ذاتاً واجب نيست و معلول علتي است. و اين الفاظ كه در اين استدلال آمده تماماً مورد اشكال است. زيرا لفظ واجب به نفس خود چند معني دارد؛ يكي آنكه داراي فاعلي و علتي نيست، و نيز به معني آنچه است كه به چيز منفصل از خود محتاج نيست؛ و ديگر به معني چيز قائم به خود كه به چيز منفصل از خود محتاج نباشد. بنابر معني اول و دوم، صفات الهي واجب الوجود مي باشد، و بنابر معني سوم ذاتي كه موصوف به اين صفات است واجب الوجود مي باشد، و به صفت تنها واجب الوجود گفته نمي شود، و اين صفات منفك و جداي از ذات نيست.پس قول ايشان كه گويند: ((اگر داراي ذات و صفات باشد، پس او مركب است، و هر مركب محتاج به اجزاء است، و اجزاء او غير از اوست))؛ پس لفظ غير در اينجا مجمل است، اگر چيز مباين از ذات را مي گويند كه دو چيز غير از ي