 است، و بعضي از نادانان آنرا از مانده نقل كرده اند و با مسأله ي حشوش در اشتباه افتاده اند، و امام مالك با ساير ائمه در اين اختلاف ندارند كه اگر كسي غلامان را حلال بداند كافر مي شود. گويد: ((وجه دوم در وجوب پيروي مذهب اماميه آن چيزي است كه شيخنا الآعظم خواجه نصير الدين محمد بن حسن الطوسي قدس الله روحه گفته، در حاليكه از او از مذاهب سؤال كردم؟ او گفت: ما بحث كرده و از حديث رسول خدا صلى الله عليه و سلم  كه فرموده: ((بزودي امتم به هفتاد و سه فرقه تجزيه مي شوند)) چنين يافتيم كه فرقه ي اماميه فرقه ي ناجيه است زيرا از جميع مذاهب جدا شده اند.))
در جواب مي گوييم: بايد فراموش نكني كه تو آن كسي را كه خداوند را موجب به ذات مي گويد تكفير كرده اي، و شيخ شما ميگويد كه خداوند موجب به ذات است، و ميگويد كه عالم قديم است، و اين را در شرح اشارات خود ذكر كرده است. اين مرد در الموت وزير ملحدين و بي دينهاي باطنيه ي اسماعيليه بود و پس از آن منجم براي هلاكو خان مغول شد و به ترتيب كار او پرداخت. و هلاكو را به قتل عام بغداد تحريك كرد و خلق كثيري از مسلمانان بي گناه و دانشمندان ابرار و خليفه را به قتل رسانيد و امر او در بين مسلمانان مشهور است. گفته شده كه او در آخر عمر خود توبه نمود، و نماز هاي پنجگانه را اداء مي كرد، و تفسير بغوي و فقه را ميخواند.
و اما قول او كه اماميه از جميع مذاهب جدا شده اند، اين هذيان است زيرا خوارج و همچنين معتزله و ديگران از جميع مذاهب جدا شدند. اگر مقصود اين باشد كه اماميه اقوالي مخصوص خود را دارند اين باطل است زيرا در توحيد و قدر پيرو معتزله شده و جهميان را هم موافق شده اند و در بين خودشان اختلافات زيادي وجود دارد. و تعجب اين است كه اين نويسنده ي رافضي دروغگوي افترا كننده نويسنده (ابن مطهر حلي) به تمام خلفاي و اصحاب رسول و مهاجرين و انصار اولين و علماي تابعين و اهل دين بدبين است و خود و برادران مذهبي او به همه بد ميگويند و افترا مي كنند ولي به شيخ خود كه با خدا و رسول محاربه نموده (و باعث قتل يك ميليون و ششصد هزار مسلمانان بغداد گرديده) او را شيخ اعظم قدس الله روحه ميخواند. (خداي تعالي در سوره ي فاطر آيات 13 و 214 مي فرمايد (وَالَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ مَا يَمْلِكُونَ مِنْ قِطْمِيرٍ إِنْ تَدْعُوهُمْ لا يَسْمَعُوا دُعَاءَكُمْ وَلَوْ سَمِعُوا مَا اسْتَجَابُوا لَكُمْ وَيَوْمَ الْقِيَامَةِ يَكْفُرُونَ بِشِرْكِكُمْ) و در سوره ي احقاف آيات 5 و 6 ميفرمايد: (وَمَنْ أَضَلُّ مِمَّنْ يَدْعُو مِنْ دُونِ اللَّهِ مَنْ لا يَسْتَجِيبُ لَهُ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ وَهُمْ عَنْ دُعَائِهِمْ غَافِلُونَ وَإِذَا حُشِرَ النَّاسُ كَانُوا لَهُمْ أَعْدَاءً وَكَانُوا بِعِبَادَتِهِمْ كَافِرِينَ) يعني: و كيست گمراه تر از كسي كه غير خدا را ميخواند، آنرا ميخواند كه اجابت او تا قيامت نكند و آنان از دعاي و خواندن ايشان غافل و بي اطلاعند، و چون مردم در قيامت محشور شوند آنان (يعني بزرگاني كه ايشان آنان را خوانده و وسيله قرار داده اند) با ايشان دشمنند و به عبادت ايشان (كه غير خدا را در حوائج خوانده اند) كافر و منكر بوده اند. بهر حال صد آيه ي قرآن دلالت دارد كه غير خدا را نبايد خواند و حتي انبياء پس از مردن از اين دنيا بي اطلاعند مثلا حضرت عزيز(ع) كه خدا او را صد سال ميراند و صريح قرآن است كه در طول صد سال هيچ اطلاعي از اين عالم نداشت و پس از زنده شدن به حال خود و حتي از خرش كه كنارش مرده بود هيچ علم و اطلاعي نداشت و حضرت عيسي عليه السلام چنانكه درآيه ي 117 سوره ي مائده آمده در قيامت عرض ميكند خدا يا من پس از رفتن از اين دنيا اطلاعي به احوال مردم نداشتم و همچنين ساير انبياء چنانكه درآيه 109 سوره ي و آيات ذكر آمده پس از مردن از اين دنيا بي اطلاعند و خدا در سوره ي فصلت آيه ي مي فرمايد: (أَنَّمَا إِلَهُكُمْ إِلَهٌ وَاحِدٌ فَاسْتَقِيمُوا إِلَيْهِ) يعني: جزء اين نيست كه اله شما خداي يگانه است، پس سوي خدا مستقيم رويد (كسي را واسطه قرار ندهيد) در مقابل اين همه آيات زياد كه ميفرمايد خواندن مدعو غيبي عبادت است و از استمداد و پناه بردن =  به غير خدا و توسل به قبور و بارگاه مردگان و مانند آن نهي فرمرموده معذلك خواجه نصير طوسي براي اينكه مسلمين را از توحيد و يكتا پرستي منحرف كند تا در حوائج غير خدا را بخوانند و به غير خدا نيز پناه برده و تضرع و زاري كنند آمده دعاي توسلي بنام توسل به چهارده معصوم ساخته تا مردم كساني را كه از دنيا بي خبر و به عالم ديگر رفته اند صدا بزنند و آنان را سميع و بصير بدانند و بين خود و خدايي كه از رگ گردن به ايشان نزديكتر است واسطه قرار دهند؟ آري اماميه براي تداوم آلودگي و گناه وسيله اي ساخته و مدام غير خدا را مي خوانند تا هميشه بزرگاني براي ايشان وسيله و موجب بخشش گناهان باشند، يعني ايشان انبياء و پاكان را گويا وسيله اي براي استمرار گناه مي دانند در حالي كه اولا انبياء و اوليا هيچ اطلاعي به احوال ايشان ندارند و ثانيا مردمي كه ادعاي مسلماني دارند اصلا پيرامون گناه نبايد باشند، بلكه پاكي و فضيلت پيامبر صلى الله عليه و سلم  و آل و اصحاب پاك او بايد براي ايشان سرمشق و وسيله اي در اصلاح و درستكاري باشد و به آن بزرگان در اين صفات اقتداء نمايد و همچون آنان اهل ايمان و عمل صالح و يكتا پرست باشند و از صراط مستقيم منحرف نشوند ولي متاسفانه كار ايشان بعكس شده و بجاي آنكه صالحين را براي خود الگو و وسيله اي در اصلاح و پاكي قرار دهند و به آنان تاسي نمايند آمده اند آنان را براي خود وسيله ي گناه و انحراف ساخته و به شرك و انحطاط دچار شده اند. )
پس او كه شيخ خود را تمجيد و از تمام مومنين اولين و آخرين بد گويي مي كند مصداق و داخل آيه ي 51 سوره ي نساء است كه فرموده: (وَيَقُولُونَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا هَؤُلاءِ أَهْدَى مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا سَبِيلاً أُولَئِكَ الَّذِينَ لَعَنَهُمُ اللَّهُ وَمَنْ يَلْعَنِ اللَّهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ نَصِيراً)() (الا خواجه نصير) و اما اينكه گويد: ((اماميه از جميع مذاهب جدايند))، اين بهترين دليل بر فساد مذهب اوست، زيرا به مجرد جدا شدن از مذاهب ديگر دلالتي بر صحت آن مذهب او نمي شود بلكه بايد دليلي داشته باشد در حاليكه بي دليل است.
ابن مطهر گويد: ((وجه سوم اينكه اماميه به حصول نجات براي خود و پيشوايان خود يقين قاطع دارند، ولي اهل سنت يقين قاطع ندارند، پس متابعت مذهب اماميه اولي تراست.)) جواب: اگر اطاعت مطلقه و كور كورانه ي امامان براي شما موجب قطع به نجات است، براي ديگران نيز همين اطاعت موجب نجات، زيرا هر مذهبي از پيشوايان خود تقليد و اطاعت مي كنند و به اعتقاد خود راه نجات را ميروند. حتي، پيروان بني اميه كه اطاعت پيشوايان خود را مطلقا واجب مي دانستند و مي گفتند اين موجب نجات است و معتقد بودند كه خدا امام و زمامدار ايشان را به گناهي عذاب نميكند و معتقد بودند كه اطا