 اينان برادران ايماني ما بودند نه كفار بودند و نه منافق، و اين سخن بر خلاف آن چيزي است كه بعضي مانند ابواسحاق اسفراينى و پيروانش گفته اند كه ما تكفيرنمي كنيم مگر كسي را كه ما را تكفيركند. زيرا كفر و تكفير كردن و نسبت به كفر دادن حق مردم نيست بلكه حق خدا مي باشد. و انسان در مقابل دروغگويي نمي تواند دروغ بگويد و نمي تواند در مقابل آنكه با اهل او بدي نموده به زشتي و بدي عمل كند، زيرا اين حرام و مورد نهي الهي است اگر نصاري پيغمبر ما را دشنام دادند ما حق نداريم عيسي را دشنام دهيم. و هرگاه رافضه ابوبكر و عمر را تكفيركردند ما نبايد علي را تكفير كنيم. سفيان از جعفر بن محمد از پدرش امام باقر روايت كرده كه گفت: روز جمل و يا صفين علي شنيد كه كسي زياده روي در گفتار دارد (يعني به مخالفين نسبت كفر ميدهد) فرمود: جز خير نگوييد( در نهج البلاغه ي منسوب به علي رضى الله عنه  در خطبه ي 204 ذكر شده كه چون حضرت علي رضى الله عنه  در ايام صفين شنيد كه بعضي از اصحاب او اهل شام را دشنام ميدهند، فرمود: إنى أكره لكم أن تكونوا سبابين، ولكنكم لو وصفتم أعمالهم وذكرتم حالهم كان اصوب فى القول، وأبلغ فى العذر وقلتم مكان سبكم إياهم، اللهم احقن دماءنا ودماءهم، وأصلح ذات بيننا واهدهم من ضلالتهم تا آخر يعنب: من خوش ندارم كه شما بدگو باشيد ليكن شما اگر اعمال ايشان را وصف كنيد و حال ايشان را به ياد آوريد در گفتار درستتر باشيد و در عذر رساتر و شما در عوض بدگويي به ايشان بگوييد خدا يا خونهاي ما و خونهاي ايشان را حفظ كن و بين ما و بين ايشان اصلاح نما، و ايشان را از ضلالت هدايت نما، پس مدعيان تشيع اگر راست مي گويند بايد از بدگويي و تكفير دست بر دارند و ساير فرق اسلامي را مسلمان و برادر ديني خود بدانند. حتي دشنام دادن كفار و مشركين نيز مورد نهي است چنانكه خداي تعالي در قرآن در سوره ي انعام آيه ي 108 فرموده: (وَلا تَسُبُّوا الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ). همانا اينان قومي هستند كه به گمانشان ما بر ايشان ستم كرده ايم، و ما گمان داريم كه ايشان بر ما ستم كرده اند.از مكحول روايت شده كه اصحاب علي از او از كشتگان اصحاب معاويه سؤال كردند فرموده: اينان مؤمنند، و از عبدالواحد بن ابي عون روايت شده كه علي رضى الله عنه  در حاليكه بر مالك اشتر تكيه كرده بود از كنار كشتگان صفين عبور نمود، ناگاه حابس يماني را مقتول ديد اشتر گفت: (إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ) يا امير المؤمنين اين حابس يماني با ايشان بوده، بر او نشانه معاويه است و من او را مؤمن ميدانستم؟ علي رضى الله عنه  فرمود: او الآن هم مؤمن است.ابن مطهر حلي گويد: ((از ابوبكر روايت كرده اند كه او بالاي منبر گفته كه پيغمبر صلى الله عليه و سلم  به وحي چنگ ميزد، و براي من شيطاني عارض مي شود، پس اگر به استقامت رفتم مرا ياري كنيد، و اگر كج رفتم مرا راست گردانيد، پس چگونه امامت كسي كه بر راست كردن خود از رعيت ياري مي جويد جايز است)).جواب گوييم: اين كلام او از بزرگترين فضائل اوست، و بهترين دليل است با اينكه او طالب رياست و علو نبوده و به خود مغرور و در نتيجه ستمگر نبوده كه فرموده: اگر مستقيم بر طاعت الهي رفتم مرا ياري كنيد و گر نه مرا رهنمايي، چنانكه فرموده: أطيعونى ما أطعت الله فاذا عصيت الله فلا طاعة لى عليكم)) و در واقع او مردم را به اطاعت خدا و رسول امر نموده است. البته هر انساني يك شيطاني موكل به او و فرشته اي قرين اوست و در حديث است كه ((الشيطان يجري من ابن آدم مجري الدم)) منتهي شيطان او را وسوسه و اغواء مي كند و فرشته او را الهام و راهنمايي مي كند، پس مقصود ابوبكر اين است كه من معصوم نيستم، و او رضى الله عنه  راست گفته است.( شيعه اماميه ائمه ي خود را معصوم ميدانند ولي دليل صحيحي براي ادعاي خود ندارند. و خود اهل شيعه نيز خود را معصوم از خطا نمي دانستند چنانكه در دعاهاي خود از شر و وسوسه هاي شيطاني بسيار ناليده اند، و علي رضى الله عنه  نيز هيچ كجا ادعا نكرده من معصومم، نه در نهج البلاغه ي منسوب به او و نه در كتاب ديگر چنين چيزي نقل شده، بلكه در نهج البلاغه كه منسوب به اوست ميفرمايد: من بالاتر از يك خطاكار نيستم. و همچنين آن حضرت درباره ي اطاعت اهل مصر از مالك اشتر در نامه اي كه به ايشان نوشته يعني در نامه 38 نهج البلاغه ميفرمايد: أطيعوا أمره فيما طابق الحق. و اين است كه روشن بوده و احتياج به توضيح ندارد. پس هر پيشوا و زمامداري ممكن است خطاي مسؤلين را بيان كنند و آنرا ارشاد نمايند زيرا با فوت پيامبر صلى الله عليه و سلم  وحي قطع شده و بعد از پيامبر صلى الله عليه و سلم  دين از امام و پيشوا گرفته نمي شود بلكه چه امام و چه امت بايد دين را از كتاب خدا و سنت رسول اخذ كنند. و لهذا حق تعالي در آيه ي 59 سوره ي نساء فرموده: (فَإِنْ تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَالرَّسُولِ)، پس مرجع براي رفع اختلاف، خدا و رسول يعني قرآن و سنت مي باشد. و اطاعت پيشوايان در صورتي است كه مخالف قول خدا و رسول خدا نباشد و لذا پيامبر صلى الله عليه و سلم  فرمود: لا طاعة لمخلوق في معصية الخالق. يعني هر كس شما را به معصيت امر نموده او را اطاعت نكنيد، كتاب غارات ثقفي كه از كتب شيعه مي باشد در جلد اول صفحه ي 306 از علي صلى الله عليه و سلم  روايت نموده كه آن حضرت در نامه اي به اهل مصر نوشت: ... فمشيت عند ذلك الى أبي بكرفبايعته... فصحبته مناصحا واطعته في ما أطاع الله فيه جاهدا، يعني به سوي ابوبكر رفتم و با او بيعت كردم و در مصاحبت با او خير خواهي مي نمودم، و از سر مجاهدت در آنچه خدا را اطاعت مي نمود فرمانش را اطاعت مي كردم. پس آنچه ابوبكر گفته صحيح و صواب گفته، و در واقع هيچ زمامداري اينقدر خاضع و بي تكبر و بي غرور نبوده كه در پيشگاه ملت اينطور كوچكي كند ولي بايد چه كرد كه چشم بدبين محسنات را عيب ميبيند چنانكه شاعري گويد:                                                 وعين الرضا عن كل عيب كليلة                                       ولكن عين السخط تبدي المساويا
پس آن زمامدار مغروري كه خود را مستغني از ملت ميداند و فقط رأي خود را مي پسندد و يك متملق چاپلوس دور او را گرفته و براي چاپيدن ملت بله بله قربان به او مي گويند او بدترين زمامدار است. پس مطاعني كه شيعه بر خلفاي بسته اند اكثرا از فضايل خلفا مي باشند و آنان بدبين هستند و بايد خود را اصلاح كنند.) به اضافه امام و زمامدار كه پروردگار رعيت نيست تا از ايشان بي نياز باشد، بلكه امام و مأموم بايد بر بِرّ و تقوي تعاون و همديگر را ياري كنند و اين مانند امامت در نماز است كه اگر امام سهو كند مقتديان تسبيح مي گويند تا متوجه شوند. خداي تعالي در سوره ي مائده آيه ي 2 به امام و مأموم فرموده:(وَتَعَاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَالتَّقْوَى).به اضافه ياري جستن علي رضى الله عنه  و حاجب او به رعيت خود بيشتر از ابوبكر بوده است( شما خطبه هاي علي را ملاحظه كنيد كه علي رضى الله عنه  از ملت خود اظهار 