 خداي تعالي چون خلق نمود در كتابي كه نزد او تعالي بالاي عرش است نوشت: ((إِن رحمتى غلبت غضبىٍ)) ((رحمت من بر غضبم غلبه دارد.))
آنچه بر خود لازم نموده و يا بر خود حرام كرده لابد مقدور اوست، چيز محال را بر خود لازم نمي كند و بر خود حرام نمي نمايد، و اين قول اكثر اهل سنت، و گويندگان به قدر از اهل حديث و تفسير و فقه و كلام و تصوف است. بنابراين ايشان هميشه قائل به عدل خدا و احسان او مي باشند جز عده اي از قدريه كه مي گويند هر كس گناه كبيره كند ايمان او هدر رفته است و اين نوعي ظلم است كه خداي تعالي خود را از آن منزه نموده و در سوره ي زلزله فرموده: (فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ وَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرّاً يَرَهُ)  پس كسي كه مي گويد: خداوند كه بر مؤمن منت نهاده و او را هدايت نموده و بر كافر اين منت را ننهاده ظلم است، او بي خبر است از دو وجه زيرا: اين يك تفضل الهي است كه طالب هدايت و شايستگان و افراد لايق را هدايت مي كند و خود در سوره ي حجرات آيه ي17 فرموده:
) بَلِ اللَّهُ يَمُنُّ عَلَيْكُمْ أَنْ هَدَاكُمْ لِلْإِيمَانِ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ)  ((بلكه خدا بر شما منت مينهد كه شما را به ايمان هدايت نموده اگر راستگو يانيد))
و انبياء عليهم السلام چنانكه در سوره ي ابراهيم آيه ي11 آمده گفته اند: (إِنْ نَحْنُ إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ وَلَكِنَّ اللَّهَ يَمُنُّ عَلَى مَنْ يَشَاءُ من عباده)  ((نيستيم ما مگر بشري مانند شما و ليكن خدا بر هر كس از بندگان خود كه بخواهد منت ميگذارد.))
پس خداوند تعالي جز سزاوار كيفر، كسي ديگر را عقاب نمي كند و	نيكوكار را هرگز عقاب نخواهد كرد. و لذا گفته شده هر نعمتي به فضل خدا و هر نقمتي به عدل اوست، و لذا خبر ميدهد كه بندگان را بسبب گناهانشان عذاب مي كند و نعمت دادن او به ايشان احسان اوست. و در خبر صحيح است ((كه هر كس خيري يافت حمد خدا را كند و هركسي خيري نيافت بجز خود كسي ديگري را ملامت و سرزنش نكند)) خداي تعالي در سوره ي نسا ي آيه ي 79 فرموده: (مَا أَصَابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ . . ) يعني آنچه از نعمتها كه تو دوست داري (و به تو مي رسد مانند ياري و رزق) خدا آنرا به تو انعام كرده و آنچه از بدي كه دوست نداري و به تو مي رسد به واسطه ي گناهان و خطاي خود تو است كه به تو ميرسد. پس حسنات و سيئات در اين آيه نعمتها و مصيبتها مي باشد چنانكه در سوره ي اعراف آيه ي 168 فرمود: (وَبَلَوْنَاهُمْ بِالْحَسَنَاتِ وَالسَّيِّئاتِ) و درسوره ي توبه آيه ي 50 فرمود: (إِنْ تُصِبْكَ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ) يعني اگر نعمتي به تو رسد كفار را بد آيد. و در سوره ي آل عمران آيه ي120 فرموده: (إِنْ تَمْسَسْكُمْ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ وَإِنْ تُصِبْكُمْ سَيِّئَةٌ يَفْرَحُوا) يعني اگر به شما مومنين نعمت و پيروزي برسد كفار بدشان مي آيد و اگر بدى و رنجي به شما برسد آنان خوشحال مي شوند.
تمام مسلمين به اجماع قائلند كه }خداي تعالي حكيم است{، ولي در معني حكمت او اختلاف كرده اند: طايفه اي گفته اند: ((حكمت يعني علم او به افعال بندگان و واقع ساختن آن افعال به وجهي كه اراده نموده است)) و جمهور اهل سنت گفته اند }و در خلقت و امرش حكيم است ولي حكمت بمعني مطلق مشيت و اراده نيست زيرا در آن صورت لازم مي شد هر اراده كننده اي حكيم باشد، در حاليكه اراده بر دو قسم است: اراده ي پسنديده و اراده ي زشت و ناپسند، بلكه حكمت عبارت از عواقب خوب در خلق و امر اوست.
و صاحبان قول اول مانند اشعرى(اشعري ابوالحسن علي بن اسماعيل رئيس اشاعره و صاحب كتاب ((اللمع)) و كتاب(( الموجز)) و كتاب((ايضاح البرهان)) متوفاي 330. فرقه ي اشاعره فرقه ي بزرگي از متكلمين بوده اند. ابوالحسن اشعري از معتزله و شاگرد جبايي بود وي از او برگشت و به طريقه سلفيين معتقد شد. آخرين كتاب او ((الابانه)) است.)
و فقهاي موافق او مي گويند. 
((در قرآن لام براي تعليل در افعال خدا نيست بلكه براي عاقبت است)) اما سايرين يعني جمهور گفته اند: ((لام براي تعليل در افعال و احكام او مي باشد)).
پس اين مسئله مربوط به امامت نيست. (كه علامه حلي بي مورد آنرا در اينجا داخل نموده است) بيشتر اهل سنت قائل به حكمت و تعليل در افعال الهي هستند و آنكه منكر آن است دو حجت آورده: يكي تسلسل كه اگر اين فعل داراي علتي است آن علت نيز بايد معلول علت ديگري باشد و هكذا در صورتيكه واجب باشد كه هر حادثي علتي داشته باشد، و اگر ايجاد بدون علت معقول باشد پس به اثبات علت نيازي نيست.
حجت دوم اينكه: آنها گفته اند: هركسي كاري را براي علت و غرضي مي كند مي خواهد توسط آن براي خود كمالي كسب نمايد زيرا كه اگر حصول علت از عدم حصول آن بهترنباشد در حقيقت علت نبوده و طلب كمال به واسطه ي چيزي موجب ناقص بودن است كه نقص بر خدا ممتنع است. و بر معتزله و اصول ايشان ايراد كرده اند كه آن علتي كه خدا براي آن ايجاد كرده باشد اگر وجود و عدمش نسبت به خداوند مساوي باشد پس علت نيست، و اگر وجود آن برتر و از حق تعالي جدا باشد پس لازم مي شود كه خدا به غير خود محتاج باشد. و اگر قائم به خود حق تعالي باشد لازم مي آيد كه او محل حوادث باشد.
و مجوزين تعليل بين خود اختلاف دارند معتزله تعليلهايي را ثابت مي كند كه در عقل نگنجد، و آن فعل به علتي منفصل از فاعل مي باشد، ليكن بودن و نبودن آن نسبت به خداوند تعالي برابر است. اما قائلين به تعليل مي گويند كه خداوند دوست مي دارد و راضي مي شود، و ليكن رضا و محبت او از اراده اش خاص تر است (يعني اينكه ميان محبت و رضا و ميان اراده فرق مي گذارند) و اما معتزله و بيشتر اشاعره مي گويند: محبت و رضا و اراده مساويند. پس جمهور اهل سنت مي گويند خدا كفر را دوست ندارد و به آن راضي نيست اگر چه مانند ساير مخلوقات داخل  اراده ي اوست، زيرا از خلق آن حكمتي داشته اگر چه نسبت به عامل و فاعل آن شرباشد. زيرا هرآنچه كه شر است  نسبت به فاعل فاقد حكمت نيست، بلكه براي او در مخلوقاتش حكمت هايي است كه گاه گاه پنهان مي باشد.
و بر دليل تسلسل دو جواب داده اند: يكي اينكه تسلسل حوادث اگر در مستقبل باشد جايز است، ولي تسلسل در ماضي و گذشته محال است، خداوند تعالي اگر كاري را براي حكمتي كند پس حكمت بعد از فعل حاصل مي گردد. و اگر آن حكمت چنين باشد كه از آن حكمت ديگري بعد از آن مطلوب باشد پس اين تسلسل در مستقبل است، و آن در نزد جمهور امت جايز است.
زيرا نعمت بهشت و عذاب دوزخ با وجود تجدد حوادث در آن حوادثي است دائمي و تجدد و تسلسل در مستقبل دارد.
ولي جهم بن صفوان(  جهم ين صفوان رئيس مذهب جهميه و او مرد فصيح و سخنراني بود، ولي قدمي در علم بر نداشته بود. و در كوفه نشو ر نما كرد. و با بعضي از زنادقه ارتباط داشت. آن روزها زنادقه در كوفه بسيار بودند وي عقايدي از آنان گرفت، از جمله ي منكر صفات الله شد و قائل به جبر در افعال انسان بود او از عراق به خراسان منتقل شد و گمراهي هاي خود را در آنجا منتشر ساخت ر به امر نصر بن سيار براي الحادش كشته شد در سنه: 128 هـ)
 