 بزرگترين طعن به پيامبر بزرگوار اسلام است و اگر مي گوييد آنان بعد از استقامت و درستكاري منحرف شدند كه اين خود نيز خذلان و خواري از طرف خداوند به پيامبرش بشمار خواهد رفت، كه اصحاب و ياران خاصش را بعد از او منحرف گردانيد، زيرا در اين صورت اين لازم مي آيد كه پيامبر صلى الله عليه و سلم  نادانسته آنان از اصحاب خاص خود گردانيده بود، و يا اينكه درباره ي امت خود احتياط نكرده است كه آنان را دوستان و اصحاب خاصش گرفته است، و كسي كه او را خداوند جل جلاله وعده ي برتري دين او را بر ساير اديان داده است چگونه مي تواند اصحاب و ياران خاصش مرتد باشند؟ اين خود بزرگترين طعن به پيامبر صلى الله عليه و سلم  بشمار مي رود، زيرا در اين صورت باطني وزنديقي مي تواند بگويد: مرد بدي بود كه ياران و اصحاب بد داشت! اگر او خوب مي بود پس ياران و اصحابش نيز خوب مي بودند، و از اين روست كه دانشمندان گفته اند كه رافضيت دسيسه و توطئه ي زنديقان است.                                                                         راه ديگري:

حضرت علي رضى الله عنه  اگر منصوص الهي براي توليت امت بود، هر آئينه اسبابي كه موجب ولايت او باشد، از قوت و قدرت موجود بود، و با كثرت دواعي قدرت و نفي موانع واجب بود اقدام كند، زيرا او پسر عم پيغمبر صلى الله عليه و سلم  و افضل ايشان بود از جهت نسب و سابقه در جهاد و دامايى با رسول و عدم عداوت مهاجر و انصار. و كسي را هم از بني تيم و بني عدي نكشته بود، بلكه از بني عبد مناف يعني از قريش به قتل رسانيده بود و باز او را دوست مي داشتند و ولايت او را انتخاب ميكردند براي خويشي او. و لذا ابوسفيان با او سخن گفت و اظهار ياري براي او كرد. پس اگر رسول خدا صلى الله عليه و سلم  بر ولايت و زعامت او تصريح كرده بود موجب مي شد كه به ولايت او روآورند و اگر چه فرض كنيم چند نفر هم مخالف باشند ولي اكثرا با او بودند و بر ولايت دادن او قادر بودند. اگر انصار در سقيفه مي گفتند علي احق و مقدم است بر سعد و ابوبكر، آن چند نفر مهاجر حاضر نمي توانستند ايشان را رد كنند و اكثر مردم با علي قيام مي نمودند بلكه چون عمر رضى الله عنه  شدت و غلظت داشت او را دشمن ميداشتند. بنابراين بايد براي بيعت عمر حاضر نشوند. ولي چون ابوبكر او را كانديد خلافت كرد همه از وي اطاعت كردند حتي كه طلحه به ابوبكر گفت به پروردگارت چه خواهي گفت كه مرد سختگيري را بر ما ولايت دادي؟ ابوبكر گفت مرا بنشانيد آيا به خدا مرا ميترساني، ميگويم بر ايشان توليت دادم بهترين ايشان را، حال اگر فرض كنيم غالب مردم با علي قيام ميكردند ميتوانست بر او غلبه كند، پس كار تمام بود، در حالي كه اصلا راجع به ولايت علي سخني گفته نشد. آن گونه كه درباره ي امارت سعد بن عباده گفتگو شد، پس آنكه به قول شما حق با او بود و از طرف خدا و رسول مأمور بود چگونه يارانش درباره ي احقيت خلافت وي سخني نگفتند و كسي مردم را به علي دعوت نكرد حتي خودش هم چيزي نگفت و اگر او از طرف خدا منصوص و مأمور بود بر او واجب بود قيام كند نه اينكه كناره گيري كند و بگذارد كه مرد متعدي و ستمگري به قول شما سر كار آيد. پس بدبيني و سفسطه را كنار بگذار و حقايق تاريخي را انكار مكن.اقسام سفسطه:

و سفسطه نيز به چند قسم است يكي اينكه: نفي، انكار و دروغ پنداشتن به وجود و يا علم، دوم اينكه: شك كند و بگويد نمي دانيم، كه اين روش لا ادريون است كه نه نفي و نه اثبات مي كند، و در حقيقت آنان علم ثابت را نفي مي كنند، و سوم قول كساني هست كه حقيقت را تابع و پيرو عقايد ميدانند، و ميگويند اگر كسي جهان را قديم اعتقاد داشته باشد پس جهان قديم است و اگر به محدث بودن جهان معتقد باشد پس جهان محدث و ايجاد شده است، اگر سفسطه چنين باشد پس بدگويي در احوال ثابت پيامبر صلى الله عليه و سلم  با يارانش و خلفاي راشدينش و سيرت آنان توسط اخبار و رواياتي كه رافضه روايت مي كنند، و دروغهايي كه مي بندند از بزرگترين سفسطه به شمار مي رود، و همچنان كساني كه براي معاويه و يارانش فضائلي را روايت مي كنند كه موجب مقدم پنداشتن او بر علي و يارانش مي شود، آنان نيز در سفسطه واقع شده و دروغگويان هستند.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:198.txt">فصل اول</a><a class="text" href="w:text:199.txt">فصل دوم</a><a class="text" href="w:text:200.txt">فصل سوم</a></body></html>منهج چهارم حلي براي اثبات سزاوارتر بودن علي رضى الله عنه  به امامت:

گويد: ((منهج چهارم در ادله بر امامت علي ذكر كرده كه او زاهدترين و عابدترين و داناترين و شجاعترين مردم بوده و براي او انواعي از خوارق عادات شمرده است)).در جواب گفته ميشود: اگر زهد علي با زهد ابوبكر مقايسه شود، ابوبكر پس از رسول خدا صلى الله عليه و سلم  زاهدتر بود، زيرا ابوبكر مالي داشت كه با آن تجارت ميكرد پس تمام آنرا در راه خدا انفاق كرد و هنگامي كه متولي خلافت شد به بازار رفت و كرباسهايي بدست او بود براي فروش و كسب كه از بيت المال مستغني شود. پس مهاجرين مطلع شدند و براي او چيزي مقرر كردند و عمر ابوعبيده را قسم داد و او قسم خورد كه روز دو درهم براي او مباح است. ابن زنجويه حميد بن مخلد كه از علماء و حفاظ حديث است گفته علي در اول اسلام فقير و بي چيز بود سپس مزارع و درختها و كاروانسراها فراهم كرد و در وقت شهادت نوزده كنيز و غلام و چهار زن داشت. و از محمد بن كعب القرظي روايت شده كه علي در زمان رسول خدا صلى الله عليه و سلم  از شدت گرسنگي سنگ بر شكم مي بست ولي پس از رسول خدا صلى الله عليه و سلم  زكات مال او به چهل هزار درهم ميرسيد. و هم ابراهيم بن سعيد الجوهري كه از علماء و صاحب مسند است روايت كرده كه صدقه ي اموال علي به چهار هزار دينار مي رسيد. پس زهد علي كجا و زهد ابوبكر كجا؟ و اگر چه هر دو زاهد بودند. و پس از حضرت ابوبكر رضى الله عنه  در زهد و پرهيزگاري حضرت عمر  رضى الله عنه  بود، و هم چنين حضرت ابوذر رضى الله عنه  و بعضي ديگر، به خلاف ديگران كه در دنيا وسعت مالي پيدا كردند و بهره بردند. ابن حزم گفته از جمله آب و زمينهاي حضرت علي رضى الله عنه  ينبع است كه غله ي آن سال هزار وسق مي شد غير از زراعت آن. و زهد جلوگيري نفس است از حب شهرت و از حب مال و لذات و از حب داشتن اطرافي. پس معنايي جز اين براي زهد نيست، و ابوبكر تمام مالش را في سبيل الله انفاق كرد. گفته شده چهل هزار درهم و يا دينار داشت و چيزي براي او باقي نماند جز عبايي كه آنرا زير انداز خود كرده بود. و ديگران منازل و آب و زمين براي خود فراهم كردند. سپس چون به خلافت رسيد نه كنيزي گرفت و نه مالي اندوخت. و اما حضرت علي وسعت مالي پيدا كرد در آنچه براي او حلال بود، و وفات كرد در حاليكه زنان و نوزده كنيزم ولد و غلامان و خدمتگزاران داشت و 24 پسر و دختر داشت، كه براي ايشان از آب و زمين به قدري گذاشت كه بي نيازشان كرد. اين امر معروفي است كه احدي نميتواند انكار كند. به اضافه ابوبكر فرزندي مانند عبدالرحمن و خويشاني مانند طلحه كه يكي از عشره مبشره بود داشت ولي هيچكدام را امارت و رياست 