ضرت ابوبكر و عمرy كوچكترين ربطي به اين آيه ندارد. آنان درباره تكفير مانع الزكات اختلاف نداشتند. اختلاف آنان درباره جواز قتال با مانعين زكات بود و ظاهر است كه قتال جدا از قتل است و مانعين زكات ياغي هستند و گرفتن زكات قهراً از آنان واجب است. ابوبكرy معتقد به قتال با آنان بود نه معتقد به قتل و كشتن آنان. او آنان را مانند مسيلمه كذاب  و اسود عنسي كافر نمي دانست. حضرت ابوبكرy با كافراني مانند مسيلمه و اسود عنسي قتال كرد و معتقد به كافر بودن آنان بود. فرزندان و زنان آنان را به اسارت گرفت و اغلب صحابه در اين مهم او را ياري كردند حضرت علي بن ابي طالب يكي از اسيران زن طايفه بني حنيفه را ام ولد خود كرد و از بطن او فرزندي بنام محمد بن الحنفيه بدنيا آمد. حضرت ابوبكر معتقد به جواز قتال با مانعين زكات بود، نه بخاطر اينكه آنان كافر بودند بلكه بخاطر اينكه آنان حقي از حقوق اسلام را ضايع كرده بودند. ما سراغ نداريم كه ابوبكر كسي را كه مسلمان، تسليم حكم خدا و معتقد به حق بوده باشد، بكشد و با او قتال كند. حضرت ابوبكرy بخاطر بدست آوردن متاع و كالاي دنيا با مانعين زكات قتال نكرده بود بلكه بخاطر حفظ اركان و پايه هاي دين با آنان قتال كرده بود. آقاي تيجاني چگونه از اين آيه عليه اقدام حضرت ابوبكر در برابر مانعين زكات استدلال مي كند؟! سپس آقاي تيجاني در ياوه گويي هاي خود قدم فراتر گذاشته، مي گويد: ((مانعين پرداخت زكات به ابوبكر، منكر وجوب آن نبودند بلكه در پرداخت تاخير كردند تا جريان براي آنان روشن شود. شيعيان مي گويند: مانعين زكات بطور ناگهاني از خلافت ابوبكر مطلع شدند و در ميان آنان كساني نيز بودند كه در حجه الوداع پيامبر صلي الله عليه وسلم  را همراهي مي كردند و نص صريح داير بر خلافت علي بن ابي طالب را از رسول الله صلي الله عليه وسلم  شنيده بودند، لذا منتظر بودند تا واقعيت امر آشكار شود اما ابوبكر مي خواست آنان را در برابر اين جريان ساكت كند و من از گفته هاي شيعيان استدلال نمي كنم(! !) بلكه اين جريان را به كساني كه به اين مباحث علاقه دارند، و بدان اهميت مي دهند مي سپارم.[467] از آقاي تيجاني مي پرسم: آيا اين موضوع براي تو اهميت ندارد و تو بدان علاقه نداري؟ پس چرا روي اين موضوع حرف مي زني و بحث مي كني؟! و تو چرا اين بحث را در كتاب خود به عنوان دليل ذكر كردي؟ و تو بر اساس چه مدرك و دليلي مدعي هستي كه مانعين زكات، پرداخت زكات را به تاخير انداختند تا جريان براي آنان روشن شود و آنان ناگهاني از خليفه شدن ابوبكر مطلع شدند و . . . تا آخرين اين دروغ ـ من مطمئن هستم كه تو اين روايت را از كتاب (اكذب ثم اكذب حتي يصدقك الناس) (بار بار و به كرات دروغ بگو تا مردم تو را باور كنند) نقل كرده اي. تيجاني ادامه مي دهد و مي گويد: من هرگز فراموش نمي كنم جرياني را كه در زندگي رسول اكرم صلي الله عليه وسلم  پيش آمد و آن جريان ثعلبه بود. ثعلبه از رسول اكرم صلي الله عليه وسلم  خواست تا براي وي دعا كند و ثروتمند شود و با خدا عهد كرد كه ثروتش را در راه او صدقه و انفاق كند. پيامبر صلي الله عليه وسلم  براي او دعا كرد، مال و ثروت او چنان زياد شد كه شهر مدينه براي او تنگ شد. او از شهر كوچ كرد و در روستاهاي دور از شهر رفت و در آنجا زندگي كرد و حتي در نماز جمعه نتوانست شركت كند. وقتي رسول اكرم صلي الله عليه وسلم  ماموران جمع آوري زكات را نزد او فرستاد، او با گفتن اين سخن كه زكات جزيه (مالياتي كه از كفار وصول مي شود) يا شبيه به جزيه است، از دادن زكات خودداري كرد. ولي رسول الله صلي الله عليه وسلم  نه با وي قتال كرد و نه كسي را امر كرد كه با وي قتال كند و خداوند درباره ثعلبه اين آيه را نازل كرد )وَمِنْهُمْ مَنْ عَاهَدَ اللَّهَ لَئِنْ آتَانَا مِنْ فَضْلِهِ لَنَصَّدَّقَنَّ وَلَنَكُونَنَّ مِنَ الصَّالِحِينَ فَلَمَّا آتَاهُمْ مِنْ فَضْلِهِ بَخِلُوا بِهِ وَتَوَلَّوْا وَهُمْ مُعْرِضُونَ) (توبه: 75-74). (و از ميان آنان كساني هستند كه با خداوند عهد كردند كه اگر خداوند به لطف خويش، مال و دنيا به ما عطا كند، بطور قطع ما صدقه و زكات خواهيم داد و از نيكوكاران خواهيم شد اما وقتي كه خداوند از لطف و كرمش به آنها عطا كرد، بخل ورزيدن و اعراض و روي گرداني نمودند). ثعلبه بعد از نازل شدن اين آيه، گريان نزد رسول الله صلي الله عليه وسلم  آمد و از وي خواست تا زكات اموالش را بپذيرد. طبق آنچه كه در روايت آمده است، رسول اكرم صلي الله عليه وسلم  از پذيرفتن زكات و اموال ثعلبه خودداري كرد. اگر ابوبكر و عمر از سنت رسول الله صلي الله عليه وسلم  تبعيت مي كردند، در جريان مانعين زكات چرا با اين سنت رسول الله صلي الله عليه وسلم  مخالفت كرده و خون مسلمانان معصوم را بخاطر ندادن زكات مباح دانستند. كساني كه اقدام ابوبكر را موجه مي دانند و مي گويند كه زكات حق مال است، بعد از جريان ثعلبه كوچكترين عذر و دليلي براي آنان باقي نمي ماند. زيرا ثعلبه منكر زكات شد و آن را جزيه اي تلقي مي كرد. تيجاني مي گويد: ممكن است ابوبكر، دوستش عمر را درباره وجوب قتل مانعين زكات بخاطر اين متقاعد كرده بود تا دعوت مانعين زكات داير بر احيا و اجراء نصوص غدير كه علي در آن خليفه تعيين شده بود، در بلاد اسلامي گسترش پيدا نكند. روي همين اساس عمر درباره قتال با مانعين زكات اطمينان پيدا كرد. عمر همان كسي بود كه متخلفين بيعت ابوبكر را كه در بيت فاطمه گرد هم آمده بودند تهديد به قتل و سوزاندن در آتش كرد. تا با دوستش ابوبكر بيعت كنند.[468] 
مي گويم: اين روايت كه آقاي تيجاني از آن استدلال كرده است ناقص است. تيجاني با انصاف، بخشي از روايت مذكور را بخاطر تعصب كتمان كرده است. زير در ادامه روايت مذكور آمده است، ثعلبه بعد از به خلافت رسيدن حضرت ابوبكرy نزد او آمد و گفت تو از منزلت و جايگاه من در نظر رسول الله صلي الله عليه وسلم  و از موضع من در قبال انصار خبر داري، آمده ام تا صدقه (زكات) مرا بپذيري، ابوبكرy فرمود: چون رسول الله صلي الله عليه وسلم  زكات تو را رد كرده است من آن را نمي پذيرم. ابوبكرy از دنيا رفت و زكات ثعلبه را نپذيرفت. وقتي كه عمر بن خطاب به خلافت رسيد، ثعلبه نزد او آمد و گفت: اي اميرالمومنين صدقه مرا بپذير ـ عمرy گفت: چون رسول الله صلي الله عليه وسلم  و ابوبكرy صدقه تو را نپذيرفته اند، من نيز آن را نمي پذيرم. عمرy از دنيا رفت و صدقه ثعلبه را قبول نكرد. وقتي عثمانy به خلافت رسيد ثعلبه نزد او آمد و گفت صدقه (زكات) مرا بپذير، عثمان گفت: رسول الله صلي الله عليه وسلم ، ابوبكرy و عمرy آن را نپذيرفته اند، من چگونه آن را بپذيرم؟ ثعلبه در دوران خلافت عثمانy به هلاكت رسيد.[469]براي من روشن نيست كه آقاي تيجاني چرا اين قسمت از حديث را كتمان كرده است. شايد او چنين گمان كرده است كه اين بخش، مشتمل بر مدح و ستايش خلفاي ثلاثه است بدين خاطر آن را كتمان كرده است اما من به او بشارت مي دهم كه اين روايت از لحاظ متن و سند ساقط الاعتبار اس