م از گرسنگی جزع و فزع می کردند. پس آنها از خواب بيدار شده و حصهء شير خود را نوشيدند. خدايا اگر اين کار را برايت کردم ما را از اين مشکل (مشکل صخره) نجات ده.
پس صخره کمی دور شد به شکلی که از آن برآمده نمی توانستند.
ديگری گفت: خدايا، دختر عمويی داشتم که محبوبترين مردم در نزدم بود، و در روايتی آمده که: من با بالاترين درجه که مردان زنان را دوست می دارند او را دوست می داشتم، و خواستم با وی هم بستر شوم، ولی او امتناع ورزيد،  تا اينکه سالی  فرا رسيد که قحطی بود، وی خود نزدم آمد، من به وی يکصد و بيست دينار دادم که خود را در اختيارم بگذارد، و او اين کار را کرد، چون بر وی تسلط يافتم، در روايتی آمده که چون در ميان دو پايش  نشستم، گفت: از خدا بترس و اين مهر را (کنايه از پردهء بکارت است) جز به حقش دور منما، من در حاليکه او را از همه بيشتر دوست می داشتم از وی روی برگرداندم و از طلايی که به وی داده بودم هم گذشتم، خدايا اگر اين کار را برايت کردم ما را از اين مشکل نجات ده. 
صخره قدری آنسوتر رفت، ولی آنها هنوز نمی توانستند بيرون بيايند.
سومی گفت: خدايا، من عده يی را اجير کردم و مزدشان را هم دادم، غير از يک مرد که دستمزدش را گذاشت و رفت. من مزدش را به تجارت انداختم، که از آن سود زيادی عايد شد، و مال فراوانی بدست آمد، وی پس از مدتی نزدم آمده گفت: ای بندهء خدا مزدم را بده، من گفتم: همهء شترها، گاوها، گوسفندها و غلام هايی را که می بينی از مزد تواست. گفت: ای بندهء خدا مرا مورد تمسخر قرار مده. گفتم: من تو را مسخره نمی کنم، آنگاه وی همه را گرفته و با خود برد و چيزی باقی نگذاشت، خدايا اگر اين کار را برای تو نموده ام ما را از اين مشکل نجات ده. آنگاه صخره از دم غار به کنار رفت و آنها از غار بيرون آمده و به راه افتادند.
ش: در حديث جواز دعا در وقت سختی و توسل به عمل صالح و فضيلت خدمت و احسان به والدين و برتری دادن آنان بر زن و فرزند و فضيلت عفت و مخالفت با نفس و فضيلت جوانمردی در معامله وادای امانت و اثبات کرامات اوليای خدا استفاده می شود. (مترجم)259- وعن أَبي هريرة رضي اللَّه عنه عن النبي صَلّى اللهُ عَلَيْهِ وسَلَّم قال: « لَمْ يَتَكَلَّمْ فِي المَهْدِ إِلاَّ ثَلاثَةٌ : عِيسى ابْنُ مرْيَم، وصَاحِب جُرَيْج، وكَانَ جُرَيْجٌ رَجُلاً عَابِدا، فَاتَّخَذَ صَوْمَعةً فكانَ فِيهَا، فَأَتَتْهُ أُمُّهُ وَهَو يُصلي فَقَالَت: يا جُرَيْج، فقال: يَارَبِّ أُمِّي وَصَلاتِي فَأَقْبلَ عَلَى صلاتِهِ فَانْصرفَتْ فَلَمَّا كَانَ مِنَ الْغَدِ أَتَتْهُ وهُو يُصَلِّي، فقَالَت: يَا جُرَيْج، فقال: أَيْ رَبِّ أُمِّي وَصَلاتِي. فَأَقْبَلَ عَلَى صَلاتِه، فَلَمَّا كَانَ مِنَ الْغَد أَتَتْهُ وَهُو يُصَلِّي فَقَالَت: يَا جُرَيْجُ فقال: أَيْ رَبِّ أُمِّي وَصَلاتِي، فَأَقْبَلَ عَلَى صَلاتِه، فَقَالَت: اللَّهُمَّ لا تُمِتْه حَتَّى ينْظُرَ إِلَى وُجُوه المومِسَات. فَتَذَاكَّرَ بَنُو إِسْرائِيلَ جُريْجاً وَعِبَادَته، وَكَانَتِ امْرَأَةٌ بغِيٌّ يُتَمَثَّلُ بِحُسْنِهَا، فَقَالَت: إِنْ شِئْتُمْ لأَفْتِنَنَّه، فتعرَّضَتْ لَه، فَلَمْ يلْتَفِتْ إِلَيْهَا، فَأَتتْ رَاعِياً كَانَ يَأَوي إِلَى صوْمعَتِه، فَأَمْكنَتْهُ مِنْ نفسها فَوقَع علَيْهَا. فَحملَت، فَلَمَّا وَلدتْ قَالَت: هُوَ جُرَيْج، فَأَتَوْهُ فاسْتنزلُوه وهدَمُوا صوْمعَتَه، وَجَعَلُوا يَضْرِبُونه، فقال: ما شَأْنُكُم؟ قالوا: زَنَيْتَ بِهذِهِ الْبغِيِّ فَولَدتْ مِنْك. قال: أَيْنَ الصَّبِي؟ فَجاءَوا بِهِ فقال: دَعُونِي حَتَّى أُصَلِّي فَصلىَّ ، فَلَمَّا انْصَرَفَ أَتَى الصَّبِيَّ فَطَعنَ فِي بطْنِهِ وقال: يا غُلامُ مَنْ أَبُوك؟ قال: فُلانٌ الرَّاعِي، فَأَقْبلُوا علَى جُرَيْجُ يُقَبِّلُونَهُ وَيَتَمَسَّحُونَ بِهِ وقَالُوا: نَبْنِي لَكَ صوْمَعَتَكَ مِنْ ذَهَبٍ قال: لا، أَعيدُوهَا مِنْ طِينٍ كَمَا كَانَت، فَفَعَلُوا. وَبيْنَا صَبِيٌّ يرْضعُ مِنْ أُمِّه، فَمَرَّ رَجُلٌ رَاكِبٌ عَلَى دابَّةٍ فَارِهَةٍ وَشَارةٍ حَسَنَةٍ  فَقالت أُمُّه: اللَّهُمَّ اجْعَل ابْنِي مثْلَ هَذَا، فَتَرَكَ الثَّدْيَ وَأَقْبَلَ إِلَيْهِ فَنَظَرَ إِلَيْهِ فقال: اللَّهُمَّ لا تَجْعَلْنِي مِثْله، ثُمَّ أَقَبَلَ عَلَى ثَدْيِهِ فَجَعْلَ يَرْتَضِعُ» فَكَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَى رسول اللَّه صَلّى اللهُ عَلَيْهِ وسَلَّم وَهُوَ يحْكِي ارْتِضَاعَهُ بِأُصْبُعِه السَّبَّابةِ فِي فِيه، فَجَعلَ يَمُصُّهَا، قال: « وَمَرُّوا بِجَارِيَةٍ وَهُمْ يَضْرِبُونَهَا، وَيَقُولُون: زَنَيْتِ سَرَقْت، وَهِي تَقُول: حَسْبِيَ اللَّهُ وَنِعْمَ الْوكِيل. فقالت أُمُّه: اللَّهُمَّ لا تَجْعَلْ ابْنِي مِثْلَهَا، فَتَركَ الرِّضَاعَ وَنَظَرَ إِلَيْهَا فقال: اللَّهُمَّ اجْعَلْنِي مِثْلَهَا، فَهُنالِكَ تَرَاجَعَا الحَدِيثِ فقالَت: مَرَّ رَجُلٌ حَسنُ الهَيْئَةِ فَقُلْت: اللَّهُمَّ اجْعَلْ ابْنِي مِثْلَهُ فَقُلْت: اللَّهُمَّ لا تَجْعَلنِي مِثْلَه، وَمَرُّوا بِهَذِهِ الأَمَةِ وَهُم يَضْربُونَهُا وَيَقُولُون: زَنَيْتِ سَرَقْت، فَقُلْت: اللَّهُمَّ لا تَجْعَلْ ابْنِي مِثْلَهَا فَقُلْت: اللَّهُمَّ اجعَلْنِي مِثْلَهَا؟، قال: إِنَّ ذلِكَ الرَّجُلَ كَانَ جَبَّاراً فَقُلت: اللَّهُمَّ لا تجْعَلْنِي مِثْلَه، وإِنَّ هَذِهِ يَقُولُونَ لها زَنَيْت، وَلَمْ تَزْن، وَسَرقْت، وَلَمْ تَسْرِق، فَقُلْت: اللَّهُمَّ اجْعَلْنِي مِثْلَهَا » متفق عليه.
259- از ابو هريره رضی الله عنه روايت است که:
پيامبر صلی الله عليه وسلم فرمود: در گهواره فقط سه تن سخن گفته اند، عيسی پسر مريم عليهما السلام و دوست جريج. جريج مردی عابدی بود که عبادتگاهی برای خود ساخته بود و در آن بسر می برد. مادرش آمد در حاليکه او نماز می گزارد، گفت: ای جريج! جريج گفت: خدايا مادرم و نمازم وبه نمازش ادامه داد، و مادرش رفت. فردا هم مادرش در حالی آمد که او نماز می گزارد و گفت: ای جريج! او گفت: خدايا مادرم و نمازم وبه نمازش ادامه داد. باز فردا مادرش در حالی آمد که او نماز می گزارد، گفت: ای جريج! گفت: پروردگارا مادرم و نمازم و به نماز خود ادامه داد.
مادرش گفت: خدايا او را نکش تا روی زنهای زنا کار را ببيند.
بنی اسرائيل از جريج و عبادتش صحبت کردند، زنی فاحشه بود که به حسن خويش ضرب المثل گشته بود. گفت: اگر بخواهيد من او را فريب می دهم، و خود را به او عرضه کرد، ولی او توجهی به وی ننمود. زن پيش چوپانی که در عبادتگاهش زندگی می کرد رفت، خود را در اختيارش گذاشت و با وی زنا نمود و باردار شد، چون ولادت نمود گفت: اين طفل از جريج هست، مردم رفته او را پائين کشيده، عبادتگاهش را منهدم ساخته و شروع به زدنش کردند. 
گفت: چه شده؟
گفتند: با اين فاحشه زنا کردی، و از تو پسری زائيده است.
گفت: بچه کجا است؟ پسر را آوردند و گفت: مرا بگذاريد که ن