َجعلَتْ تَشْرَبُ مِنَ الشَّنَّة، وَيَدرُّ لَبَنُهَا عَلى صَبِيِّهَا حَتَّى لمَّا فَنى الماءُ قَالَت: لَوْ ذَهبْت، فَنَظَرْتُ لعَلِّي أحِسُّ أَحَدا، قَال: فَذَهَبَتْ فصعِدت الصَّفا. فَنَظَرتْ وَنَظَرَتْ هَلْ تُحِسُّ أَحدا، فَلَمْ تُحِسَّ أحدا، فَلَمَّا بلَغَتِ الْوادي، سعت، وأَتتِ المرْوةَ، وفَعلَتْ ذلكَ أَشْواطا، ثُمَّ قَالَت: لو ذهَبْتُ فنَظرْتُ ما فَعلَ الصَّبي، فَذَهَبتْ ونَظَرَت، فإِذَا هُوَ على حَالهِ كأَنَّهُ يَنْشَغُ للمَوْت، فَلَمْ تُقِرَّهَا نفْسُهَا. فَقَالَت: لَوْ ذَهَبْت، فَنَظَرْتُ لعلي أَحِسُّ أَحدا، فَذَهَبَتْ فصَعِدتِ الصَّفَا، فَنَظَرتْ ونَظَرت، فَلَمْ تُحِسُّ أَحَداً حتَّى أَتمَّتْ سَبْعا، ثُمَّ قَالَت: لَوْ ذَهَبْت، فَنَظَرْتُ مَا فَعل. فَإِذا هِيَ بِصوْت. فَقَالَت: أَغِثْ إِنْ كان عِنْدَكَ خيْرٌ فإِذا جِبْرِيلُ صَلّى اللهُ عَلَيْهِ وسَلَّم  فقَال بِعَقِبهِ هَكَذَا، وغمزَ بِعقِبه عَلى الأرْض، فَانْبثَقَ الماءُ فَدَهِشَتْ أُمُّ إسْماعِيلَ فَجعلَتْ تَحْفِنُ ¬ وذكَرَ الحَدِيثَ بِطُولِه.
رواه البخاري بهذِهِ الرواياتِ كلها.

1867- از ابن عباس رضی الله عنهما روايت شده که گفت:
ابراهيم عليه السلام مادر اسماعيل و فرزندش اسماعيل را در حاليکه مادرش وی را شير می داد آورد و در کنار خانه (کعبه) در کنار درختی بزرگ که بالای زمزم بود در بلندی مسجد گذاشت و در حاليکه در آن هنگام در مکه کسی نبود و آب هم نداشت آن دو را در آنجا نهاده  نزد شان کيسه ای از خرما و مشکی آب گذاشت، سپس ابراهيم به عقب برگشته و رفت. مادر اسماعيل بدنبالش دويده فرياد زد ای ابراهيم کجا می روی؟ ما را در اين بيابان که در آن مونس و چيزی نيست تنها می گذاری؟ چندين بار اين را گفت و ابراهيم بر وی التفاتی نکرد. گفت: آيا خدا ترا به اين دستور داده است؟
فرمود: بلی.
گفت: پس ما را ضايع نمی کند و بازگشت.
ابراهيم عليه السلام رفت تا که در کنار ثنيه (نزديک منطقهء حجون) رسيد، جائی که وی را نمی ديدند به خانه روی آورده دستهايش را بلند نموده و اين دعاها را خواند و گفت: پروردگارا! من عدهء از فرزندانم را در اين بيابان بی آب و علف در کنار خانهء حرامت جای دادم.
مادر اسماعيل عليه السلام وی را شير داده و از آن آب می آشاميد تا آب مشک تمام شد و وی و فرزندش هر دو تشنه شدند. هاجر به فزندش نگريسته ديد که بخود می پيچد و رفت در حاليکه تاب ديدن فرزندش را نداشت و صفا را نزديکترين کوهی ديد که در کنارش قرار دارد بر آن بالا شده و بطرف بيابان ديد که آيا کسی را نمی بيند ولی کسی را نديد، باز از صفا پائين آمد تا به مجرای سيل (مکه) رسيد دامان خود را بلند کرده و همانند انسانی که به سختی روبرو شده تلاش نمود، تا از وادی گذشته باز به مروه رسيد و بر آن ايستاده ديد که آيا کسی را می بيند؟ ولی کسي را نديد، و اين عمل را هفت باز تکرار نمود.
ابن عباس رضی الله عنهما گفت: پيامبر صلی الله عليه وسلم فرمود: و اين همان سعی است که در ميان آن دو (صفا و مروه) انجام می شود.
و چون به مروه نزديک شد صدائی را شنيد که وی را مخاطب قرار داده می گويد: ساکت شو و او خوب گوش گرفت و باز آن صدا را شنيده گفت: شنواندی اگر می توانی کمکم کن. ناگهان فرشتهء (جبرئيل عليه السلام) را ديد که در کنار زمزم است و گفت: که وی به پاشنه اش يا بالش جستجو نمود تا که آب آشکار شد.
و هاجر عليها السلام آن را مثل حوض درست نموده و آن را به چنگ هايش گرفته و در مشک می انداخت و بعد از چنگ زدنش آب دو باره فوران می نمود.
و در روايتی آمده که آب به اندازهء که بر می داشت، فوران می نمود.
ابن عباس رضی الله عنهما گفت: پيامبر صلی الله عليه وسلم فرمود: خدا مادر اسماعيل عليه السلام را رحمت کند، اگر زمزم را بحال خود می گذاشت، يا فرمود: اگر از آب چنگ نمی زد، زمزم، چشمهء جاريی می بود.
فرمود: پس از آن آشاميده و پسرش را شير داد و فرشته به وی فرمود: از هلاک نهراسيد، زيرا در اينجا خانه ايست برای خداوند که اين پسر و پدرش آن را بنا می کنند و خداوند مردم آن را ضايع نمی گذارد.
و خانهء متبرکه مانند تپهء از زمين بلند بود که سيل آمده و از جانب راست و چپش جريان داشت.
و چنين بود تا همسفری چند از (قبيلهء جرهم) يا خانوادهء از جرهم از راه کداء از مکه گذشته و در پائين مکهء مکرمه فرود آمده مرغی را ديدند که به اطراف خانه می گردد و از آن دور نمی شود. با خود گفتند: اين پرنده حتماً بر آب می گردد، در حاليکه ما از زمانه ها با اين بيابان سرو کار داريم و در آن آب وجود نداشته است. از اينرو يک يا دو نفر را فرستادند. آن دو همراه آب واپس آمده و آنها را با خبر ساختند. آنها آمده و مادر اسماعيل عليه السلام را در کنار آب ديده و گفتند: آيا به ما اجازه می دهی که در کنارت فرود آئيم؟ گفت: بلی، ولی در آب شما حقی نداريد.
گفتند: بلی.
ابن عباس رضی الله عنهما گفت: پيامبر صلی الله عليه وسلم فرمود: مادر اسماعيل عليه السلام اين موضوع را ديد در حاليکه انس را دوست می داشت.
آنها فرود آمده و برای آوردن خانه های شان فرستادند و خانواده های شان هم آمده با آنا فرود آمدند تا که صاحب خانه هايی شدند و پسر هم جوان شده و زبان عربی را از آنها آموخت و چون جوان شد، سخت به وی علاقمند شدند. و چون بالغ شد زنی از خودها را به عقد نکاح وی در آوردند و مادر اسماعيل عليه السلام وفات يافت.
و چون ابراهيم عليه السلام آمد تا از حال شان جويا شود، ولی اسماعيل عليه السلام را نيافته و از همسرش در مورد وی سؤال نمود. وی گفت: او برآمده تا برای ما چيزی جستجو کند (رزق). 
و در روايتی آمده که گفت: تا برای ما شکار کند. باز از وی در مورد زندگی و حال شان پرسيد. گفت: ما به بدحالی قرار داريم. ما در تنگی و سختی بسر می بريم و به وی شکوه نمود.
فرمود: چون شوهرت آمد به وی سلام برسان و بگو که چارچوب دروازه اش را تغيير دهد. چون اسماعيل عليه السلام آمد گويی چيزی را احساس نمود و گفت: آيا کسی نزد شما نيامد؟
گفتند: بلی. پيرمردی چنين وچنان نزد ما آمده و از ما در باره ات پرسش نمود و من آگاهش کردم و از من پرسيد که زندگی ما چطور است، آگاهش ساختم که ما در سختی و مشقت بسر می بريم. فرمود: آيا به تو چيزی توصيه ننمود؟ گفت: بلی مرا امر نمود که بر تو سلام گويم و می گفت که: چارچوب دروازه ات را تغيير ده (يعنی همسرت را طلاق ده).
فرمود: او پدرم بوده و مرا امر کرده که از تو جدا شوم. پس نزد خانواده ات برو و او را طلاق داده با زنی ديگر از آنها ازدواج نمود.
ابراهيم عليه السلام مدتی درنگ نموده و باز نزد شان آمده اسماعيل را نيافت و بر همسرش وارد شده از وی پرسش نمود و گفت: برآمده تا برای ما چيزی (روزی) جستجو کند. فرمود: شما چه حال داريد؟ و از زندگی و ضع شان پرسيد، گفت: ما در خير و فراخی بسر می بريم و بر خداوند ثنا گفت. 
فرمود: نان شما چيست؟
گفت: گوشت.
فرمود: آشاميدنی شما چيست؟
گفت: آب.
فرمود: خدايا در گوشت و آب شان برکت ده.
پيامبر صلی الله عليه و