ود بیفزایم، بلکه با اطرافیان نیز به بحث و مناظره بپردازم بدون اینکه حجب و حیای خود را از دست بدهم. بعد از آن با مجموعه‌ای از دختران مسلمان آشنا شدم که تأثیر زیادی روی من داشتند. دوستی‌ایی که بین آنها جریان داشت، در هیچ گروه یا مجموعۀ دیگری تجربه نکرده بودم. بعد از پیوستن به این گروه احساس خوشبختی و بیداری می‌کردم و دیگر قانع شده بودم که تصمیم درستی در مورد اسلام آوردنم گرفته‌ام. در واقع این باعث شده بود تمام مشکلاتی را که در گذشته پیش پای من قرار گرفته بودند ، فراموش کنم. هم‌اکنون این گروه به گروه بزرگتری تبدیل شده که شامل مسلمانان آلمانی و دارای زیر مجموعه‌هایی از سایر مسلمانان کشورهای دیگر نیز می‌باشد. من نیز افتخار آن را دارم تا در این مجموعه عضو باشم. تمام سعی و تلاش ما این است که بتوانیم اسلام واقعی را در زندگی‌مان پیدا کنیم و در سایۀ آن زندگی کنیم. هم‌اینک هر هفته جلساتی برگذار می‌شود تا سطح دانش خانواده‌ها و فرزندانشان را که در این جلسات حضور می‌یابند افزایش یابد.
........................
ترجمه: شفیق شمس
مصدر: سايت نوار اسلام
IslamTape.Comاشاره:
فطرت انسان دائماً دنبال چیزی است که با او همسو باشد.توحید واخلاقیات چیزی است که با فطرت انسان متناسب است.به خاطر همین مردم در غرب به اسلام روی می‌آورند. 
"هنگامی که  درس می خواندم به مدرسه ای می رفتم که به غیر از دین مسیح در مورد دیانات دیگر نیز واحدهای درسی داشت؛ هر چند که این واحدها هر گز مفید نبودند زیرا اغلب فقط به ذکر معلوماتی حاشیه ای در مورد دین مورد نظر علی الخصوص اسلام می پرداخت. البته این درمورد دین اسلام فرق می کرد زیرا آنها فقط در موارد درسیشان به این دین می تاختند؛چیزی که هیچگاه علت آن را نفهمیدم.بدون دلیل از یک دین انتقاد کردن باعث شد که من بیشتر به این دین بیندیشم!می خواستم بدانم علت این تطاول چیست؟ اینقدر دشمنی برای چه بود؟برای من مهم شده بود که علت این دشمنی را بفهمم به خاطر همین همیشه به دنبال کتابچه های اسلامی بودم تا از این طریق بتوانم با دلیل وبرهان آنها را جواب بدهم.من هنوز مسیحی بودم اما دچار یک نوع حس همدردی نسبت به این دین شده بودم،این حس همدردی به چند جهت بود:اول اینکه چیزی در درونم مرا وادار می کرد که از این دین دفاع کنم دیگر اینکه با حمله هایی که بر دین اسلام وارد می شد احساس می کردم باید کسی می بود تا از مظلومیت این دین دفاع کند؛دیگر اینکه تمام آنهایی که با زبان وقلمشان به دین اسلام دست درازی می کردند فقط اسما ً مسیحی بودند یعنی حتی در  مسیحیت نیز آنها پایبند به دین نبودند.کلیسا رفتن دیگر رسم نبود؛حتی آنهایی که مثلا ً به دین پایبند بودند نیز خدارا بر حسب اعتقاد خود می پرستید!زیرا هرشخص طبق اصول فرقه خود به پرستش خدا می پرداخت ونه بر اساس دین.حتی من نیز به عنوان یک انسان عصر حاضر عقیده تثلیث را مردود  می شمردم.چگونه می شود حضرت عیسی  هم بشر می بود وهمزمان خدا نیز بود!این اصلا ً با فطرت سلیم وعقل بشر همخوانی نداشت.چگونه خدا واحد بود ودر همان زمان سه نفر بود؟من مطمئن بودم اگر مردم برای یک لحظه به این مسائل می اندیشیدند از عقیده شان بر  می گشتند.یکی از دلایلی که باعث شد من مسلمان شوم این مسائل بود؛زیرا در گفتگوهایی که با مسلمانان داشتم پی بردم که آنها به توحید خالص ایمان دارند؛از نظر اسلام خدای واحد پرودگار تمام جهانیان وخلائق می باشد که بر تمام  امور این دنیا وآخرت احاطه دارد واوست که مستحق عبادت می باشد،وحضرت محمد بشری است که از جانب اومبعوث شده است.من به پیش مادرم رفتم وبا او در مورد مسائل موجود در کتاب مقدس به مناقشه پرداختم؛مادرم گفت:این  مسائل در کتاب مقدس اموری است که خارج از تفسیر می باشد!من گفتم که چطور به چیزی ایمان داری که تفسیری برای آن وجود ندارد.ازنظر او اسلام از شأن ومنزلت زن کاسته است زیرا از او خواسته است تا خود را بپوشاند!قرآن کتابی بود که هر چه بیشتر آن را مطالعه می کردم بیشتر می فهمیدم ودوست داشتم بیشتر بخوانم.من گمشده ی خود را پیدا کرده بودم،زیرا می دیدم تنها دینی که بین روح وعقل توازن وجود دارد اسلام بود.من از دوستان مسلمانم خواستم تا نماز وعبادات دیگر را به من  بیاموزند.من دور از چشم دیگران به عبادت می پرداختم؛جانمازم را زیر فرش پنهان کرده بودم وصبر می کردم وقتی دیگران می خوابیدند به نماز وعبادات می پرداختم،بعضی وقتها با استفاده از چراغ قوه کوچکی به قرائت قرآن  می پرداختم، دور از چشم دیگران به کلاسهای درس دینی می رفتم. روزی پدرم اجزایی از قرآن را می خواند وبه استهزاء آیات آن می پرداخت؛تصمیم گرفتم با او مجادله کنم.به آرامی از جایم بلند شدم وبا او به بحث وگفتگو نشستم. بحث ما به طول انجامید و من برای هر سؤالی جوابی داشتم. نمی‌دانم از کجا جوابها به ذهنم خطور می کرد؛ با دلیل و برهان قاطع پدرم را مجبور به عقب نشینی کردم. پدرم که دید کم آورده است به من گفت: تو هیچ چیز نمی دانی و چرندیات می گویی! 

من از پدرم متعجب بودم او به عنوان انسانی  فرهنگی که هرچیز را از دایره عقل می دید و برای هر چیزی تفسیر و دلیلی داشت نتوانست یک گفتگوی ساده و منطقی را ادامه دهد، زیرا حجت ودلیل من قویتر از او بود؛ حجت من قرآن بود. من فهمیدم که راهی که پیموده ام صحیح می‌باشد و برای هر سؤالی جوابی وجود دارد و آیات قرآن بزرگترین جواب به آنهایی است که در امر دین دچار شک و شبهه می شوند.         
والسلام
......................
ترجمه: شفیق شمس
مصدر: سايت نوار اسلام
IslamTape.Comاشاره:
"ملیکه صالح بک " نویسنده یوگسلاوی اهل بوسنی است. که دکترای فلسفه رااز دانشگاه سوربون در فرانسه گرفته است.او یک عضو فعال ومهم ویک نویسنده چیره دست در حزب کمونیست یوگسلاوی بوده است که چیزی در مورد اسلام نمی دانست،تا اینکه خداوند او را هدایت کرد ودر سال 1979 خود را از عقاید کمونیستی خلع کرد وخون تازه  اسلام را در رگهایش جاری ساخت.او از همان موقع مبارزاتش را از همسنگران سابقش شروع کرد به طوری که از دست آنها درامان نماندوکارش به محکمه ی تفتیش عقاید نیز کشیده شد.او در بین سه ملیون زن در یوگسلاوی از اولین زنان می باشد که حجاب اسلامی شرعی پوشیده است.

***
...من مبارزه ام را از اسمم شروع کرده ام به طوریکه اسم ملیکه بگویج را به ملیکه بک تغییر دادم زیرا حرف "چ" که به عنوان پسوند اسامی شهروندان انتخاب شده است از زمان اشغال بوسنی وهرزگوین توسط اتریشیها بر مردم بوسنی تحمیل شده است.من با ادبا واندیشمندان بوسنیایی به رایزنی پرداختم وآنها را از تحریف آشکاری که در تاریخ خانواده های بوسنیایی انجام داده اند آگاه کردم.من بعد از تحصیل در مدرسه کلاسیک [ مدرسه ای بود که از نظر تعلیم با بسیاری از دانشکده ها ومؤسسه های آموزشی برابری می کرد]به دانشکده فلسفه وعلوم سیاسی پیوستم.[لازم به ذکر  است این مدرسه در سال 1964 میلادی توسط نظام کمونیستی تعطیل شد]مدر