ی» آمده است که مروان، رسول خدا(ص) را درک نمود و اگر این قول صحت داشته باشد باید نسبت به شایعاتی که در مورد او وجود دارد بی‌اعتنا بود و هیچ توجّهی به آن‌ها ننمود.(10) 
ابن کثیر نیز بیان می‌دارد که مروان، از اصحاب رسول خدا(ص) بوده، و دلیل او این است که مروان در زمان حیات حضرت(رض) به دنیا آمده بود(11) . مروان در دوران خلافت معاویه بن ابی سفیان، امارت مدینه را داشت و نسبت به حفظ امنیت آن‌جا و مبارزه با افراد فاسق و عیّاش و شهوت‌ران بسیار حسّاس بود(12) . و به عدل و داد شهرت یافت و از مجامله با خویشان پرهیز می‌نمود. نقل می‌کند که روزی، عبدالرحمن بن حکم، برادر مروان، بر صورت گندم فروشی که از موالیان مدینه بود سیلی‌ای نواخت، گندم فروش نزد مروان رفت و از عبدالرحمن شکایت نمود. مروان نیز برادر را احضار کرده و او را مقابل گندم فروش نشاند، سپس به گندم فروش گفت: که او را قصاص نماید و به او سیلی‌ای بزند، گندم فروش به مروان گفت: قصد انتقام گرفتن را نداشتم بلکه تنها می‌خواستم که عبدالرحمن بداند. مافوق او حاکمی وجود دارد که از گندم فروشی چون من دفاع می‌کند، من به خاطر شما از حق خود گذشتم، مروان گفت: من آن را از تو قبول نمی‌کنم و تو باید حق خودت را از برادرم بگیری، گندم فروش نیز گفت: سوگند به خدا که به او سیلی مي‌زدم اما او را به خاطر تو می‌بخشم و به همین دلیل به خداوند سوگند که دیگر به او سیلی نمی‌زنم. مروان پاسخ داد قسم به خداوند که آن را قبول نمی‌کنم مگر آن‌که آن‌را به عبدالرحمن که تو را زده است ببخشی و یا در راه خداوند(عزوجل) از آن بگذری. گندم فروش نیز گفت که به خاطر خداوند متعال از آن می‌گذرم عبدالرحمن پس از این جریان، شعری را در هجو برادرش مروان سرود و از این برخورد مروان با خود شکوه و گلایه نمود.(13) 
می‌بینم که این تصویر درخشان از علم، عدالت‌خواهی، دینداری مروان، کاملاً با آن تصویر زشتی که بیشتر مؤرخان و راویان از او نشان می‌دهند و تلاش دارند تا از این طریق حیات این مرد را مشوش و نازیبا سازند، تفاوت بسیار دارد. این مؤرخان و راویان، مرگ او را نیز دست خوش توهمات و تخیلات خود نموده و علت وفات او را چنین بازگو کرده‌اند که گویا همسر او، مادر خالد بن یزید بن معاویه، او را زير بالشي خفه کرده و یا او را مسموم ساخته است و این کار بدان سبب روی داد که مروان، در ملأعام، خالد را دشنام داده بود. این داستان با آن تناقضاتی که در آن به چشم می‌خورد، چونان افسانه‌هایی است که پیرزنان یا برای وقت گذرانی و یا از روی کینه و حسادت، برای بد نام نمودن خاندان بنی امیه و جایگاه رفیع آنان، از خود ساخته‌اند(14) . خود این تناقضاتی که در علت مرگ مروان وجود دارد دلیل محکمی است بر اين‌كه علت مرگ او ناشناخته است. روایتی مرگ او را طبیعی می‌داند و روایتی دیگر علت مرگ را طاعون بیان می‌کند و روایاتی نیز افسانه نامعقول و غیر قابل قبول مشارکت مستقیم یا غیر مستقیم همسرش در ترور او را عامل مرگ او می‌داند. اما باید دانست که همسر او که بود و آیا این کار از او بر می‌آمد. این زن، از زنان اصیل و نجیب خاندان عبد شمس بن عبد مناف و از خویشان خود مروان و مادر خلیفه قبل، معاویه بن یزید بن معاویه، به حساب می‌آمد. قتل عملی است که چنین زني با اصل و نسبی که هم مادر خلیفه بود و هم همسر خلیفه هرگز توان انجام آن را ندارد. از طرف دیگر پس از مرگ مروان، هیچ نوع اختلاف و نزاعی میان امویان روی نداد و هیچ کس خواستار انتقام خون مروان نشد و خالد بن یزید نیز همچنان از آن منزلت و مقام والا نزد عبدالملک بن مروان برخوردار بود. علت و انگیزه قتل نیز چنان قوی و محکم نبوده است که کسی به خاطر آن (توهین به فرزند) انسانی را به قتل رساند(15) . نقل می‌کنند که آخرين سخنان مروان این بود: هر کس از آتش دوزخ بترسد سزاوار بهشت است. گویند که نقش خاتم او «العزه لله» یا «آمنت بالعزیز الحکیم» بود(16) . ابن قیم جوزیه در رابطه با روایات مجعولی که در رابطه با مروان است چنین گفته است: احادیث و روایاتی که در مذمت و نکوهش ولید بن عقبه و مروان بن حکم می‌باشد کذب و دروغ هستند.(17) 
----------------------------------------------------------------------------------------------------------
1) عثمان بن عفان، صادق عرجون، 117. 
2) الدولة الأمویة المفتری علیه، حمد شاهین، 160. 
3) منهاج السنة (3/197). 
4) منهاج السنة (3/195). 
5) الدولة الأمویة المفتری علیه، 169. 
6) البدایة و النهایة (8/260). 
7) البدایة و النهایة (8/260). 
8) البدایة و النهایة (8/260) و مسند أحمد (حدیث4453-4650). 
9) الدولة الأمویة المفتری علیه، 200 و البدایة و النهایة (8/260). 
10) فتح الباری (2/164) و أباطیل یجب ان تمحی من التاریخ، 254). 
11) البدایة و النهایة (8/259). 
12) الدولة الأمویة المفتری علیه، 200. 
13) الدولة الأمویة المفتری علیها، 200. 
14) عبدالملک بن مروان، د. الریس، 12. 
15) الدولة الأمویة المفتری علیها، 201. 
16) البدالیة و النهایة (8/262). 
17) المنار المنیف، 117 و فصل الخطاب فی مواقف الأصحاب، 77. اگر عثمان اهل مجامله با خویشان و نزدیکان خود می‌بود، می‌بایست نا پسریش، محمد بن ابی حذیفه، را از خوان نعمت خلافت بهره‌مند می‌ساخت اما عثمان مردی بود که تنها افراد توانا و با کفایت را در دولت خویش به کار می‌گرفت، و در جواب درخواست او چنین گفت: ای فرزندم! اگر در تو توان لازم را می‌دیدم، از تو در حکومت خویش استفاده می‌کردم، اما آن کفایت و توان را در تو مشاهده نمی‌کنم.(1) 
باید دانست که این جواب عثمان، به خاطر نفرت از ناپسریش نبود، زیرا در غیر این صورت هرگز در جریان عزیمت سپاهیان اسلام به جانب مصر، از مال و ثروت خویش او را تجهیز نمی‌نمود و به او این فرصت را نمی‌داد تا لیاقت خود را اثبات کند(2)  همانطور که گفتیم عثمان، تنها از افراد لایق و با کفایت در حکومت خود استفاده می‌کرد و در همین راستا از جوانان نیز بهره می‌برد. در واقع عثمان، در این زمینه، رسول خدا(ص) را الگوی خود ساخته بود که جوانان لایق و توانمند را به کار می‌گرفت. به عنوان مثال، رسول خدا(ص) چون سپاهی را جهت مقابله با رومیان تدارک دید، اسامه بن زید بن حارثه را که جوانی کم سن و سال بود به فرماندهی آن سپاه تعیین نمود(3)  و پس از فوت آن حضرت(ص)، ابوبکر صدیق، اسامه را با وجود آن‌که تنی چند از بزرگان صحابه، از او درخواست کرده بودند تا فردی مسن‌تر از اسامه را به جای او انتخاب کند، باز هم در سمت خود ابقا کرد. گویند چون آن صحابه، درخواست خود را نزد ابوبکر مطرح کردند، او ناراحت شد و به ایشان گفت: آیا می‌خواهید فردی را عزل نماییم که رسول خدا(ص)، خود، او را عهده‌دار آن مسئولیت نموده است؟!(4)  عثمان(رض) نیز در واکنش به انتقاداتی که در رابطه با انتصاب افراد جوان در مناصب کشوری و لشکری متوجه او بود، به سیره رسول خدا(ص) استناد می‌نمود و به منتقدین خود پاسخ می‌داد که او تنها افرادی را در حکومت به کار گرفته است که از لیاقت و توان لازم، صبر، آرامش، گذشت و وقار کافی برخور