مّد حسين زين شيعي ص 54-55 و ابن ابي الحديد 2/309. هر چند متن روايت مشكوك است زيرا مجازات آتش براي انسانها فقط توسّط خداوند و در آخرت است.
[4] فرق الشّيعه: نوبختي ص 43-44.
[5] الفرق بين الفرق: عبدالقاهر بغدادي ص 225-233.
[6] مقالات الاسلاميّين 1/85.
[7] اعتقادات فرق المسلمين و المشركين ص 57.
[8] التّبصير ص 108-109.
[9] الملل و النّحل 4/180.
[10] الفصل 4/180.
[11] التّنبيه ص 25 و 148.
[12] التّعريفات ص 79.
[13] الخطط 2/356.
[14] الفرق بين الفرق ص 233.
[15] الفصل 2/11، حاشيه.
[16] شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد 8/120.
[17] الارشاد: مفيد ص 189-191، جلاء العيون: مجلسي ص 90، كشف الغمّه: أربلي 2 ص 65، تاريخ يعقوبي ص 214-215، مروج الذّهب ص 431 و شرح نهج البلاغه: ابن ابي الحديد ج 16 ص 36.
[18] شرح نهج البلاغه: ابن ابي الحديد ج 16 ص 36. همين مختار بعدها لباس داغ تشيّع پوشيده و شيعه دو آتشه اي شد و بعدها ادّعاي نبوّت كرد.
[19] تاريخ يعقوبي 2/215.
[20] رجال الكشّي ص 102.
[21] جلاء العيون 1/395.
[22] منتهي الامال ص 316.
[23] شرح نهج البلاغه 16/38.
[24] نوبختي ص 46.
[25] نوبختي: فرق الشّيعه ص 44-45 و 46، رجال الكشّي ص 117، الملل و النّحل: شهرستاني 1/28-29.
[26] الشّيعه في التّاريخ: محمّد حسين الزّين ص 105.تحوّل تشيّع در أيّام امام حسين رضي الله عنه و نقش سبأيّه

وقتي امـــــام حسن رضي الله عنه فوت كرد شيعيان گرد برادرش امام حسين بن علي –رض- جمع شدند، در اينجا مصيبت بزرگي رخ داد و آن شهادت حسين بعد از خروج او بر حكم يزيدبــــن معاويه بود، ليكن قبل از اينكــه سراغ نقش سبأيّه و توطئه هاي آنها برويم سراغ مورّخان شيعه برويم تا ببينيم دربارهء خيانت و خواري و بي وفايي شيعيان راجع به امام حسين چه مي گويند:

يعقوبي مورّخ غالي شيعه مي گويد:
وقتي كه يزيدبن معاويه به خلافت رسيد از فرماندار خود در مدينه وليد بن عقبه بن أبي سفيان خواست كه از حسين بن علي رضي الله عنه بيعت بگيرد، حسين به مكّه رفت و چند روزي آنجا ماند و اهل عراق نامه پشت سر نامه به او نوشتند كه بيا و ما شيعهء تو هستيم و امامي غير از تو نداريم، شتاب كن و شتاب كن[1]  و ما منتظر بيعت با تو هستيم و به خاطرت مي ميريم و به هيچ جمعه و جماعتي حاضر نمي شويم[2]، باغها سبز شده و ثمره ها رسيده است و اگر خواستي لشكريان آماده‌اي داري. وقتي كه نامه هاي فراوان فرستاده شد، امام حسين مسلم بن عقيل بن أبي طالب را به سوي آنها فرستاد، و با او بيعت كرده و عهد و پيمان نمودند.[3]

مفيد اضافه مي كند كه در حالت گريه بيعت كردند و تعدادشان هجده هزار نفر بود.[4]
بعد از چند روز از طرف مسلم بن عقيل كسي آمد و به امام حسين گفت: صد هزار نفر لشكر داري، تأخير مكن.[5]

حسين به سوي كوفه حركت نمود، ابن عبّاس از بني هاشم، فرماندهء لشكر علي و مشاور خاصّ او كه شخصي با تجربه بود وشيعيان زمانش را به خوبي مي شناخت پيش او آمد و گفت:
اي پسر عموي من، من شنيده ام كه تو قصد عراق داري، آنها خيانت پيشه هستند، تو را براي جنگ مي خواهند عجله نكن، اگر مي خواهي با اين جبّار – يعني يزيد – بجنگي و نمي خواهي در مكّه بماني، به يمن برو كه در آنجا انصار و برادراني داري، در آنجا بمان و نمايندگانت را به اين طرف و آن طرف بفرست ... من از مكر اهل عراق و خيانت آنها بيم دارم. و در يمن قبائل و قصرهايي وجود دارد. حسين گفت: اي پسر عمو من مي دانم كه تو نصيحت مي نمايي و بر من شفقّت داري، ليكن مسلم بن عقيل براي من نوشته است كه همهء اهل عراق براي بيعت با من و همكاري و نصرتم آمادگي دارند، من تصميم گرفته ام كه به سوي آنها بروم، گفت: آنها همانها هستند كه تجربه كرده اي و مي شناسي. آنها با پدرت و برادرت چه كار كردند، و فردا تو را با اميرشان خواهند كشت – چه راست مي گفت و چه با تجربه بود – اگر خارج شوي، و ابن زياد بشنود آنها را بر عليه تو بسيج خواهد نمود، و آنها كه برايت نامه نوشته اند از دشمنانت بر عليه تو شديدتــــر خواهند شد، اگر از من نمي شنوى و به كوفه مي روى، زنها و فرزندانت را با خود مبر، به خدا قسم كه من بيم دارم كه مثل عثمان كشته شوي كه زن و بچه اش نظاره گر او بودند.[6]

اين نظر ابن عبّاس رضي الله عنه بود، و اين نظرش راجع به شيعيان بود، و خود علي نيز در آخرين ايّامش مي گفت: كاش كه معاويه ده نفر از شما را با يكي از لشكريان خود معاوضه كند.[7]

ابوبكر بن هشام نيز تأييد رأي ابن عبّاس نموده و از خيانت شيعيان علي سخن مي‌گويد، مسعودي نقل مي كند كه: ابوبكر بن حارث بن هشام نزد حسين بـن علّي رفت و گفت: اي پسر عمو، خويشاونديم مرا برايت پريشان كرده است و نمي دانم كه نصيحت من چگونه باشد؟ گفت: اي ابوبكر تو كسي نيستي كه متّهم به تقلّب باشد، ابوبكر گفت: پدرت باسابقه تر و در اسلام مؤثّرتر و قوي تر بود و مردم به او بيشتر اميد داشتند و گـــوش شنواتر به او داشتند، وقتي كه به سوي معاويه رفت مردم همه – جز اهل شام – بر او اتّفاق داشتند، ليكن به خاطر دنيا دست از نصرت او كشيدند و دلش را پر خون كردند ... سپس با برادرت همان كار را كردند، و همهء اينها را خودت مشاهده كردي، و الان تو به سوي كساني مي روي كه با پدرت و برادرت دشمني نمودند. مي خواهي با اينها با اهل شام بجنگي كه آنها آماده تر و قوي تر هستند ... اگر خبر رفتنت را بشنوند آنها را با پول مي خرند، و كساني كه به تو وعدهء نصرت داده اند بر عليه تو خواهند جنگيد، حسين گفت: خدا جزاي خيرت دهد و آنچه خدا بخواهد خواهد شد.

بگذاريد داستان ديگري را از كتب خود شيعيان نقل كنم تا ميزان خيانت اين قوم كه نامه به حضرت امام حسين مي فرستادند روشن شود. مسعودي شيعي مي گويد:

وقتي كه خبر آمدن مسلم به كوفه به يزيد رسيد، عبيدالله بن زياد را فرماندار كوفه نمود. او به سرعت از بصره خارج شده و به كوفه رفت، با لشگر و نيروي خود داخل كوفه شد و بر او عّمامه‌اي سياه بود كه چهرهء خود را نيز پوشانده و سوار بر مركبش بود و مردم در انتظار آمدن حسين بودند، او به مردم سلام مي كرد و آنها مي گفتند:عليك السّلام اي فرزند رسول الله خير مقدم باد تا اينكه به قصري سيد كه نعمان بن بشير در آنجا سنگر گرفته بود، نعمان به او نگريست و گفت: اي فرزند رســــول خدا از من چه مي خواهي و چرا از ميان همهء شهرها، شهر ما را انتخاب نموده اي! ابن زياد به او گفت: اي نعيم، در خواب طولاني به سر مي بري، نقاب از چهره اش برداشت و نعيم او را شناخت و قصر را باز كرد، مردم شعار دادند: پسر مرجانه و به او سنگ زدند ليكن آنها را پشت سر گذاشت و داخل قصر شد.

وقتي كه خبر ابن زياد به مسلم رسيد به سوي هاني بن عروه مرادي رفت، ابن زياد مراقباني بر مسلم گذاشت تا اينكه جايش را دانست. محمّد بن أشعث بن قيس را به سوي هاني فرستاد، پيش او آمد، و دربارهء مسلم از او پرسيد انكار نمود، ابن زياد با شدّت با او برخورد كرد،هاني گفت: پدرت زياد در نزد من امتحان خوبي داده است، و من در صدد جواب نيكي او هستم، آيا در صدد خير هستي؟ ابن زياد گفت: آن چيست؟ گفت: تو و اهل بيتت و اموالت سالم به سوي شام برويد، الان حقّ كسي فرا رسيده كه از 