ّه و بيانيّه و راونديّه و ابومسلميّه و هاشميّه و حارثيّه و فرقه‌هاي ديگر.[2]

همهء اين فرقه‌ها در اعتقاد به امامت محمّدبن حنفيّه و اعتقاد به باورهايي كه سبأيّه و عبدالله بن سبا در ميان مسلمين كاشتند، مثل غيبت و رجعت و تناسخ، ... اشتراك داشتند. و شگفت‌آور اينكه امامت (مورد پندارشيعيان) از كيسانيّه به بني عبّاس منتقل شد و بعضي از فرق آن معتقد شد كه امامت از ابوهاشم بن محمّد بن حنفيّه به محمّد بن عليّ بن عبّاس و از او به فرزندش ابراهيم و از ابراهيم به ابوالعبّاس و از او به ابوجعفر منصور ...منتقل شده‌است!![3]

و از ميان همهء اين فرقه‌هاى متعدّد فرقهء مختاربن ابي عبيد ثقفي شهرت فراوان يافت چرا كه به ادّعا و دست آويزى قصاص خون حسين قدرت و سر وصدايى پيدا كرد.[4]

ولهازن شخصيّت مختار را اينگونه ترسيم مي‌كند:
«مختار به ساحر و دجّال[5] و معمولا به كذّاب نام برده مى ‌شد و اين اوصاف به او اطلاق مى ‌شده‌است نه به خاطر اينكه به زعم خود از طرف ابن حنفيّه مكلّف شده‌است، بلكه تظاهر به اين مي‌كرده‌است كه پيامبر است. ولي حقيقت اينست كه خود او اين ادّعا را نمي‌كرده، ليكن كارهاي انجام مي‌داد كه اين فكر را تقويت مي‌كرد. مثلاً به شكلي سخن مي‌گفته كه گويا در حضرت الهي است و يا غيب مي‌داند و مثل رمّالان غيب‌گويي مي‌كرده‌است و مي‌خواسته كه شخصيّت خود را بر ديگران برتر نمايد و در اين كار موفّق هم بوده‌است، اگرچه در ميان عقلا موفقيّت او كمتر از عوام بوده‌است و هنگامي كه شكست خورد، دنيا نيز به او پشت نمود. و دوزي دربارهء او مي‌گويد كه او خارجي بوده سپس زبيري و بعد از آن شيعي گرديد و بدعت "بداء" را ايجاد كرد تا تقلّب خود از يك مذهب به ديگري را توجيه كند.

ازهمهء انتقادهايي كه به مختار شده مهمتر و خطيرتراينست كه او در پشت شخصيّت خيالي (محمّدبن حنفيّه) پنهان شده‌بود و از خود هيچ چيزي اظهار نمي‌كرد، و وجدان او از اين ناحيه تميز نبود، ليكن شرايط او در آن وقت به او اجازه نمي‌داد كه -به عنوان يك مسلمان شيعه- نام اصلي خود را اظهار كند! بلكه بايد براي خود جايگاه مهم و مطمئني از مهدي مستور ايجاد مي‌نمود.

مختار آغاز كارش را از بدعت غامض و مشكوكي آغاز نمود كه نقشهء آن را كشيد و آن سبأيّه بود و سبأيّه مسيري را پيموده‌بود كه عقايدش در ميان طبقه‌هاي وسيعي از شيعيان رواج پيدا كرده‌بود، تا حدّي كه شيعيان عموماً در صدد اتخاذ مواضع تندتري در مقابل اسلام سنّي مي‌شدند و اختلاف‌ها بين شيعه و سنّي مي‌آوردند. و سبأيّه كيسانيّه نيز ناميده مي‌شوند، چون رهبر آنها كيسان رهبر موالي و در همان وقت رهبر سبأيّه نيز بود و از اين موضوع چنين برداشت مي‌شود كه سبأيّه و موالي تقريباً يك چيز بوده‌اند و بر مبناي اين برداشت بعضي‌ها بر اين گمان رفته‌اند كه تشيّع يك مذهب دينى است كه اصالت ايراني دارد چرا كه موالي كوفه غالباً ايراني بودند، به هر حال اينكه آراء شيعه مناسب ايرانيان بود قابل ترديد نيست امّا اينكه منشأ اين آراء ايراني‌ها بودند دليل محكمي ندارد.[6]

ما اندكي روي اين فرقه شيعه و اين شخص (مختار) توقّف كرديم چرا كه او و پيروانش وارث حقيقي سبأيّه هستند و شيعياني كه بعداً آمدند به افكار و آراء آنها چنگ زدند و تشيّع اصلي شروع به ذوب شدن و نابود شدن نمود.[7] و از شيعيان اوليّه جز اندكي كه در رأس آنها اولاد علي و بني هاشم بودند باقي نماند. چرا كه افكار و آراء سبأيّه در ميان شيعيان رواج پيدا كرد، به ويژه بعد از شهادت حضرت امام حسين كه بسياري از دوستان علي و فرزندانش و حتي بعضي از طالبيّه‌ها احساس حرمان و نوميدي نموده و خود را در معرض انتقام و سرنگوني توسّط نظامي مي‌ديدند كه متّهم به قتل حسين رضي الله عنه بودند.

وبعضى از سبك سران ونادانان شروع به انتقاد از هر چيزى نمودند كه مرتبط  به حكام وهمفكران آنها بود حتى معتقدات وباورها، حتى آنچه را كه در مساجد وبر بالاى منبرها مى شنيدند با آن مخالفت مينمودند، ولهذا امام ذهبى نقل مى كند كه: 
سلف اين امت بر تفضيل ابوبكروعمر بر على وديگران اتفاق نظر داشتند، وبا سند خود از ابو اسحاق سبيعى كوفى نقل مى كند كه گويد: من از كوفه خارج شدم وهيچ كس ترديد در أفضليت ابوبكر وعمر وتقديم آندو –بر ديگران- نداشت، ولى حال كه به آنجا بازگشته ام آنها چنين وچنان ميگويند، نه والله نمى دانم كه چه ميگويند...

بخارى از محمدبن حنفيه –فرزند على- نقل مى كند كه ميگويد: به پدرم –على- گفتم : اى پدر برترين فرد بعد از رسول خدا-صلى الله عليه وآله وسلم-كيست؟ گفت: اى پسرم مگر نميدانى؟ گفتم: نه، گفت: ابوبكر ، سپس گفتم بعد از او  چه كسى؟ گفت عمر،

اين سخن را فرزندش وبين دو نفر ميگويد كه تقيه-بر حسب زعم شيعيان- توسط آنها جايز نيست، وهمچنين از او روايت است كه هركس كه مرا بر ابوبكر وعمر ترجيح دهد حدّ افتراء بر او جارى ميكنم   امام محب الدين خطيب در حاشيهء اين متن عظيم تاريخى در تعيين وقت تحول تشيع از مسير اصلى خودش مينويسد كه:

ابو اسحاق سبيعى شيخ وعالم كوفه بوده است ...، كه سخن اورا سابقا نقل نموديم، ولى جاى شگفتى اينجاست كه خوارج واباضيه مثل بقيهء مسلمين در بارهء ابوبكر وعمر  برعقيدهء اوليهء خود باقى ماندند، ولى شيعيان مخالفت امام خود نموده وبعد از قرن اول به عقيدهء ديگرى رفتند، يعنى در اواخر عهد ابواسحاق سبيعى.[8] 

تحوّل تشيّع به چنان حدّي رسيد كه مسلّمات و اساس اوّليه‌اي را كه دين حنيف اسلام و شريعت آسان او بر آن بنا شده‌است را انكار مي‌نمودند، فقط بدين خاطر كه حكّام آن زمان بر آن بوده و بدان اعتقاد داشتند.

بعد از شهادت حضرت حسين –رض- خرافات و خزعبلات در ميان شيعه به حدّي رسيد كه بعضي از مخلصان از اشراف و از شيعيان اوليّه سعي مي‌كردند كه مانع رواج اين خرافات در ميان مردم باشند، ليكن در اين كار شكست خوردند و لهذا بعد از اينكه از رجوع شيعيان به حق نااميد گشتند و از دست برداشتن آنها از ضلالت‌ها مأيوس شدند، از تشيّع دوري اختيار نمودند.[9]

به عنوان نمونه يكي از آنها ابن الاشتر ابراهيم مي‌باشد كه ولهازن ضمن شرح تسلّط مختار بر شيعيان و امتناع ابراهيم از انضمام به آنها او را ذكر مي‌كند و مي‌گويد:

«بر مختار بود كه براي خود در كوفه شخص ديگري را پيدا كند كه بدون او رؤساي شيعه موفقيّتي بر ضدّ اشراف و حكّام بدست نمي‌آوردند و اين شخص ابراهيم بن أشتر بود و شخصي سياست باز وحيله گرو مستقل‌الرّأي بود، و مثل پدرش از مخلصان علي بود و با ابن‌الحنفيّه در ارتباط بود، ليكن ايمان به تشيّع به صورتي كه بعدها در آمده‌بود نداشت».[10]

و هنگامي كه مختار متحول شده و افكار سبأيّه را در دشمني با سلف صالح و ياران رسول خدا –ص- كه مخفي نموده‌بود اظهار مي‌كرد، ابراهيم بن أشتر شروع به انتقاد از او نمود كه بدون رضاي آنها و بدون اذن ابن‌حنفيّه بر آنها امارت نموده و اظهار سبأيّت در برائت از بزرگان گذشته نموده‌ا