اده بودند: یا کشته شوند یا تغییر مذهب دهند و یا باج‌های کلانِ مقررشده را بپردازند. بسیار بودند کسانی که برای گریز از باج گزاف تبرائیان تغییر مذهب می‌دادند و خودشان را آسوده می‌کردند.
ملاهای تبرائی چون با نفرت همگانی مردم مواجه بودند، در واکنش به این نفرت‌ها به نحو بسیار شدیدی مردم‌ستیز بودند، و در مردم‌ستیزی از هیچ حربه‌ئی فروگذاری نمی‌کردند، ملا حیرانی قمی از سرانِ برجستة تبرائیان بود، و اشعار بسیاری در نکوهش دین سنیان و تحریک تبرائیان به مبارزه با آن سرود، مردم قزوین از سرسخت‌ترین مردم شمال ایران در حفظ دین‌شان بودند، و با زیرکی خاص خودشان راه‌هائی برای حفظ دین و گریز از شیعه‌شدن یافته بودند؛ و به همین سبب در تاریخ می‌خوانیم که تا اواسط عهد شاه تهماسب اول شهر قزوین  - با وجود کشتار وسیعی که از مردم شده بود – هنوز سنی مانده بود؛ ولی بعد از آن این شهر مورد خشم واقع شد و بخش اعظم مردمش قتل عام شدند، جوانان به اجبار به خودفروشی درآورده شدند، و دختران وارد بازارهای روسپی‌گری کرده شدند، همین مولانا حیرانی اشعار زیادی را در تحریک تبرداران بر ضد مردم قزوین سرود. این رباعی از او است:
سنی میش است و شیعیانند چو گرگ
داند سخن مرا چه تاجیک و چه ترک
صــد لــعنت حق به سنیان قزویــــــن
بر مفلس و بر غنی و بر خورد و بزرگ

در دیگر شهرهای ایران برای آن که بقایای سنی‌ماندگان شناخته شوند، دستور شده بود که مردم بر سر در خانه‌هایشان این دو بیت شعر را نقش کنند:
سنیان! لعن بر امام شما
بــــــر نمازِ علی الدوامِ شما
نا تمامید در مسلمانی
ای دو صد لعن بر تمام شما

به زودی ملاهای تبرائی متوجه شدند که نسب سیادت داشتن بهترین امتیاز در پی خواهد آورد، و احترانم بیمانند قزلباشان را بر خواهد انگیخت، در زمان شاه اسماعیل شمار بسیار زیادی سید در میان دسته‌جات تبرائی سر برآوردند، نشانة سیدبودن در بین تبرائیان عمامة سبزرنگ بر سرنهادن یا شال سبزرنگ بر کمربستن بود. همینکه کسی عمامة سبزی بر سر می‌نهاد یا شال سبزی بر کمر می‌بست قزلباشان خیال می‌کردند که او سید اولاد علی است و به او احترام می‌نهادند و مقامش را بالا می‌بردند. فرمانبران جاهلِ تبرائی هم بی‌میل نبودند که رئیس‌شان سید باشد، طبیعی بود که افراد یک دسته اگر هم رهبرشان را به خوبی می‌شناختند ترجیع می‌دادند که او را سید بنمایانند تا بر اهمیت‌شان افزوده شود. این بود که سیدپروری یکی دیگر از شیوه‌های دسته‌جات تبرائی در عهد شاه اسماعیل و شاه تهماسب اول شد، و سیدهای بسیار زیادی در همه جای ایران سر برآوردند. تصور این امر بسیار آسان است که یک تبرائی مجهول الهویه که در یک شهری فعالیت داشته ابتدا شال سبزرنگی بر کمر بسته بوده؛ بعد از مدتی عمامة سبزی بر سر نهاده، سپس برای به دست‌گرفتن رهبری یک دستة تبرائی دیگر به شهر دیگری می‌رفته، و این بار صفت سید را به تمام معنی با خودش به آن شهر منتقل می‌کرده، و تبرائیان شهر جدید وی را یک سید تمام عیار می‌پنداشته اند، تبدیل به سیدشدن تا همین یک قرن پیش نیز در ایران از امور تکراری بود و در بسیاری جاها اتفاق می‌افتاد؛ و چه بسیار مردان مجهول الهویه که از جاهای مجهولی وارد یک شهر یا روستای ایران می‌شدند و ادعاهائی ابراز می‌داشتند و به زودی به سید تبدیل می‌گشتند (که برخی از آنها را ما می‌شناسیم).
دسته‌جات تبرداران تبرائی قاعدة هرم تشکیلاتی سیاسی قزلباشان را تشکیل می‌دادند، در نوک این هرم شخص شاه اسماعیل ایستاده بود که نمایندة ائمة اطهار و «ولی مطلق» و «معصوم» و «واجب الطاعه» شمرده می‌شد، بدنة هرم را به ترتیب از بالا به پائین، وکیل نفس همایون، صدر، وزیر دیوان، تیولداران بزرگ از امرای قزلباش، وزیران و صدرهای منطقه‌ئی تشکیل می‌دادند. اینها در جمع خود وضیعت یک باند گسترده داشتند که جز غارتگری و چپاول هیچ مسئولیتی نمی‌شناختند، و تنها هنرشان میگساری و لواطگری و آدمکشی و تخریب و تاراج بود و دیگر هیچ.
نه شاه اسماعیل، نه هیچکدام از هفت‌سران قزلباش و نه کسی از افراد دار و دستگاه قزلباشان ایدة منسجم سیاسی در سر داشتند، یا چیزی از مفهوم دولت و ملت می‌دانستند، شاه اسماعیل لقب «شاه ایران» را یدک می‌کشید، و صاحب بخش بزرگی از کشور پهناور ایران شده بود، ولی عملکردهایش در هیچ لحظه‌ئی از چارچوب فرمانده یک باند تبهکار فراتر نرفت، او قدرتش را به ابزاری برای مردم‌کشی و تخریب و تاراج و خوشگذرانی دائمی درآورده بود، و گمان نمی‌رود که از «قدرت سیاسی» برداشتی جز این می‌داشته است، ملت و میهن در اندیشة شاه اسماعیل جائی نداشت، او برای خودش یک مأموریت ویژه و آسمانی قائل بود، (مأموریت نابودسازی سنی در ایران)، و در تمام عمرش در راه اجرای این مأموریت کوشید، و در این راه هستی تاریخی ایران را برباد داد. شاه اسماعیل چنان کاری با ایران کرد که هیچ مهاجم دیگری در تاریخ با ایران و ایرانی نکرده بود، او ایران و تمدن ایرانی را منهدم ساخت، و ایران را تا لبة نابودی به پیش برد.
در بارة این که قزلباشان شاه اسماعیل اجساد متلاشی شدة بزرگان ایران را با شور و شوق فراوان می‌دریده و خام خام می‌خورده اند، ده‌ها مورد در نوشته‌های مداحان شاه اسماعیل ذکر شده است، دریدن و خوردن گوشت انسان‌های زنده نیز در این گزارش‌ها آمده است، در میان قزلباشان یک دستة تاتار وجود داشتند که رسما صفت آدمخوار به خودشان گرفته بودند، و به زبان ترکی به آنها چِگین می‌گفتند، اینها که کارشان دریدن و خوردن انسان‌های زنده و مرده بود، معلوم نیست آیا سابقة انسانخواری در قبایل‌شان موجود بوده است یا نه! اینها افرادی بودند که از اوائل کار قزلباشان در تبریز و اردبیل به فرمان شاه اسماعیل فرزندان برخی از بزرگان را در برابر پدر و مادرهایشان می‌دریدند و می‌خوردند؛ سپس لاشه‌های بسیاری از مردان ایران به آنها سپرده شد، تا خورده شوند که به شماری از آنها بالاتر اشاره رفت، اینها در اثر خوردن گوشت انسان به نوعی بیماری هاری دچار شده معتاد به خوردن گوشت انسان شده بودند، بسیار اتفاق می‌افتاد که یکی از بزرگان ایران توسط دسته‌جات تبرائی دستگیر شده به نزد شاه اسماعیل یا حاکم قزلباش محلی برده می‌شد، و شاه یا حاکم از او می‌خواست که توبه کند و تبرا نماید، طبیعی بود که اغلب بزرگان ایران حاضر نبودند که «ولایت مطلقة» شاه اسماعیل را بپذیرند، و دست از دین خودشان برداشته به دین قزلباشان درآیند، چنین افرادی را به دستة آدمخواران «چگینی» می‌سپردند تا او را زنده زنده بدرند و بخورند. آدمخواران شاه اسماعیل چنین شخص درمانده‌ئی را آهسته آهسته می‌خوردند، ترتیب خوردن انسان‌های زنده چنان بود که ابتدا گوشش را با دندانشان میدریدند و می‌جویدند؛ سپس بینیش را با دندانشان می‌کندند و می‌جویدند؛ در مرحلة بعدی گوشت بازوان و سپس ران‌های او