طور) یعنی: حتی از آن خرما و آب هم سؤال می‌شود. ترمذی در این باره می‌گوید: این حدیث حسن است.
موسوی: (مگر به پیامبر امر نشد که آنرا «ولایت» ابلاغ نماید؟ مگر در راستای ابلاغ ولایت بر پیامبر سختگیری نشد و حتی خداوند متعال چنان به پیامبر امر فرمود که چیزی شبیه به تهدید بود. چنانکه می‌فرماید: [يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللهَ لَا يَهْدِي القَوْمَ الكَافِرِينَ] {المائدة:67} مگر پیامبر اکرم(ص) در روز غدیر خم در جایی مرتفع و با صدای بلند و رسا ابلاغ خدای بزرگ درمورد ولایت را آشکار و تبیین نساخت؟ در آن روز هم خداوند بر پیامبر این آیه را نازل کرد: [اليَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الإِسْلَامَ دِينًا] {المائدة:3}. استشهاد موسوی به این دو آیه و دو آیة دیگر یعنی {اللهم إن کان فهذا هو الحق من عندک فأمطر علینا...} و [سَأَلَ سَائِلٌ بِعَذَابٍ وَاقِعٍ] {المعارج:1}  به نقل از سلف خود ابن المطهر حلّی بوده است. و در تحلیل خویش بر این نکته اشاره دارد – همانطور که حلّی هم بدان تصریح نموده – که خداوند متعال به پیامبر اکرم(ص) امر فرموده که ولایت علی را بر جهانیان ابلاغ بدارد، و این آیه را {بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ} بعنوان استدلال درجهت ابلاغ آن پیام ارائه می‌نماید، و اظهار می‌دارد که پس از نزول این آیه و ابلاغ ولایت علی از سوی پیامبر در موضع غدیر خم، آیه‌ای دیگر بدین مضمون نازل شد [اليَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الإِسْلَامَ دِينًا] {المائدة:3}.
سبحان الله این چه دروغ بزرگی است که بی‌شرمانه آنرا به خدا و پیامبر(ص) نسبت می‌دهد دروغی که هیچ انسان اهل علمی تاکنون چنین چیزی را بر زبان نرانده است. البته موسوی آنرا از کسانی دیگر اخذ نموده، چنانکه شیخ الاسلام در کتاب (منهاج السنه) (4/10) به آن اشاره کرده و روایت مذکور در کتاب ابی‌نعیم و تفسیر ثعلبی را بی‌اساس دانسته و آنرا تکذیب نموده است. و این همان دو کتابی است که موسوی در حاشیة (25/65) در مورد سبب نزول این آیه [يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ] بدانها تکیه کرده است. و من مطمئنم که موسوی این روایت رابدون هیچ گونه واسطه‌ای از ابن المطهر حلّی نقل نموده است وگرنه حدقل موضع آنرا بیان می‌کرد. و همچنین ابن تیمیه این روایت را در تفسیر نقّاش تکذیب می‌کند و می‌گوید (4/10): (در کتابهای ثعلبی و ابی‌نعیم و نقّاش روایات مکذوب بی‌شماری وجود دارد). قبلاً هم این پرسش را به نقل از شیخ الاسلام ابن تیمیّه مطرح داشتم، که آیا اهل تشیع همة مطالبی را که ثعلبی و ابی‌نعیم و نقاش و ... روایت کرده‌اند بطور مطلق می‌پذیرند یا نه؟ چون در آن کتابها مطالب بسیاری نیز در فضائل و مناقب شیخین – ابوبکر و عمر – درج شده است، اگرچه برخی از آنها صحیح و برخی هم اشتباه است امّا بهرحال این فضائل و منقبتها هرگز برای آنان قابل هضم نبوده و در گلوی آنها گیر کرده است. و آنها فقط اخباری را می‌گیرند و می‌پذیرند که موافق با تمایلات و خواسته‌های خودشان باشد.
باز در حاشیة (25/65) کتاب المراجعات آمده است که شخص واحدی هم سبب نزول این آیه را همان مسئلة ابلاغ ولایت دانسته و – موسوی – می‌گوید: (چند کس از اصحاب سنن از جمله واحدی در سورة مائده در کتاب اسباب النزول آنرا از طریق ابی‌سعید الخدری اخراج داشته‌اند).
این صحبتهای موسوی نشانگر اوج جهالت وی نسبت به کتب حدیث است. از کی تا بحال کتاب واحدی در زمرة کتابهای سنن قرار گرفته؟ تا که موسوی در اینجا بخواهد آنرا بعنوان نمونه بیاورد؟! یاشاید مثل همیشه سعی در تدلیس کاری و اخفای حقیقت را دارد. این سخنان را واحدی در (ص 150) از طریق علی بن عباس از اعمش و ابی‌حجاب و از عطیّه و نهایتاً از ابی سعید اخراج داشته است. و من هیچ گونه شکی را در ارتباط با موضوع بودن این اسناد ندارم، زیرا عطیّه همان ابن سعد عوفی است که بعلاوة او به الکلبی هم اشاره داشته است – یعنی: محمد بن سائب الکلبی که شخصی کذّاب بود و احادیث را وضع می‌کرد، و قبلاً دربارة او مطالبی را یادآور شدیم – که واحدی از او حدیث و تفسیر را اتّخاذ نموده و با نام ابوسعید از او یاد می‌‌کند، تا با ملقّب نمودن او بدین کنیه مردم گمان کنند که وی اباسعید الخدری است و فریب بخورند، همانطوریکه موسوی خود در اینجا فریب خورده است – نگاه شود به بیوگرافی او در (المیزان) و (تهذیب التهذیب) – آیاهیچ فرد عاقل و منصفی بعد از پی بردن به چنین مطالب مدلّس و فریبنده‌ای دیگر بار به چنین اسنادی اطمینان می‌ورزد؟ و نیز علی بن عباس که از اعمش روایت نموده باز ضعیف است، و ابن حبان در مورد او می‌گوید: او خطاهای فاحشی دارد و مستحق ترک است.
و نیز روش اعمش از عطیة عوفی از روشهای ابی‌نعیم است – چنانکه موسوی خود نیز در حاشیه بدان پراخته – و چنین روشی در کار حدیث صحیح نیست.
امّا در رابطه با نزول این آیة اخیر [اليَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ]. اگر هم بالفرض این آیه بعد از واقعة غدیر خم نازل شده باشد، باز آنچه راکه موسوی در حاشیة (26/66) به نقل از باقر و صادق آورده است به هیچ وجه ما رابدان ملزم نمی‌سازد. چون آنها درنزد اهل سنت معصوم نیستند، و گفتة آنها در اینجا نیز – چنانچه قبلاً هم اشاره شد – نیاز به صحت نسبت این گفتار بدانها و اصابة حق از سوی آنها دارد. علی الخصوص اینکه آنها نه مسئلة حجّه الوداع و نه شخص پیامبر(ص) و نه هیچ واقعة دیگر زمان آن بزرگوار را درک نکرده‌اند، پس چگونه ممکن است گفتار آنها را بعنوان حجّت اتّخاذ نمود؟! مگر نه اینکه خود اهل تشیّع بر تعدادی از صحابه خرده گرفته‌اند که احادیث بیشماری را از پیامبر روایت داشته‌اند با این ادعا که آنها با پیامبر اکرم(ص) هم عصر نبوده‌اند مگر ایامی چند. پس چگونه برای شیعه وثوق به روایات باقر و صادق جایز است درحالیکه صحابی نبوده‌اند؟! و اما اگر باقر و صادق این مطالب را از یک نفر صحابی روایت کرده باشند پس می‌بایست به شخص پیامبر نسبت داده شود نه به آنها و بعلاوه باید در اسناد آن گفتار هم نظر افکند. و این روش اهل علم ودانش است و اهل جهل و ضلالت هم تابع امیال نفسانی خود هستند.
چیزی را که موسوی درمورد سبب نزول این آیه تقریر داشته و آنرا به اهل سنّت نسبت داده است هیچگونه مخرج و موضعی برای آن متذّکر نشده است. و مطمئناً این مطلب را نیز از ابن المطهر حلّی اخذ نموده و او نیز از ابی‌نعیم روایت داشته است که با اسناد عطیة عوفی و ابی‌سعید روایت کرده‌اند. قبلاً دربارة عطیه و ابی‌سعید توضیح دادیم و شیخ الاسلام نیز این حدیث را بر ابن المطهر حلّی رد داشته بود، و در کتاب (المنتقی) (443) می‌گ