ن نظريه هستند.
و با اين توضيحات اين مفهوم از طبيعت بصورت آشكار و روشن ابطال گرديد.
مفهوم دوم اينكه، طبيعت عبارت است از قانون و سنتهايي كه حاكم بر جهان است و صفات اشياء و خصوصيات آنها نيز از جمله درجه حرارت، رطوبت، خشكي، قابل لمس بودن، خشن بودن و قابليتهايي چون حركت و سكون و نمو و تغذيه و جفت شدن و توليد مثل همگي همان طبيعت مي‌باشند.
اين هم تفسير كساني است كه مدعي علم و شناختند و معتقدند طبيعت خالق است. مي‌گويند: اين جهان بر اساس يك سري سنتها و قوانين حركت مي‌كند كه امورات آن را امورات جزئي هم ميسر مي‌سازد و امورات  ايجاد شده نيز در آن موافق با همين قوانين مي‌باشد و دقيقاً مانند ساعتي است كه با نظم و دقيق روزگاري طولاني است حركت مي‌كند كه ذاتاً و بدون هر عامل ديگر در حركت است.رد و ابطال اين گفته:
اين سخن جواب نيست بلكه قطع جواب است بدينصورت كه: آنها در واقع سؤال مطرح شده را جواب نمي‌دهند بلكه چگونگي كارهاي را كه در آفرينش روي مي‌دهد برايمان توضيح مي‌دهند، آنها بيان مي‌دارند كه قوانين جاري در اشياء چگونه است درحاليكه ما از بوجود آورنده هستي و قوانين حاكم بر آن سؤال مي‌كنيم. انسان در گذشته هم مي‌دانست كه باران از ابر مي‌بارد اما امروزه مي‌دانيم جريان را از تبخير آب دريا گرفته تا نازل شدن آن بر زمين مي‌دانيم، اما همه اين عمليات صورتهاي موجود در واقع هستند و براي وجود آن تفسير نيستند، علم براي ما روشن نمي‌كند كه اين وقايع چگونه به صورت يك قانون منظم جاري هستند و چگونه آب بدينصورت مفيد بين زمين و آسمان قرار مي‌گيرد.؟ بعد از كشف نظام موجود در طبيعت، انسان نمي‌تواند مدعي كشف تفسير هستي را بنمايد كه در آن صورت ادعايش تنها خودفريبي است، چون با اين ادعا او حلقه‌اي را از وسط يك زنجير بجاي حلقه ديگر نهاده است.
2. طبيعت تفسيرگر هيچ چيزي در آفرينش نيست بلكه ذات خودش محتاج تفسير نمودن است چنانكه اگر از دكتري سؤال نمائيد سبب قرمزي خون چيست؟ جواب مي‌دهد در خون سلولهاي قرمز رنگي وجود دارند حجم هركدام از آنها فلان مقدار است. 
س: درست اما چرا اين سلولها رنگشان قرمز است؟ جواب مي‌دهد: در اين سلولها ماده‌اي به نام هموگلوبين وجود دارد و اين ماده آنگاه كه در قلب با اكسيژن مخلوط مي‌شود اين رنگ قرمز از آنها ايجاد مي‌شود.
س: اين درست است اما سؤال اصلي اين است اين سلولهاي كه حامل هموگلوبين هستند از كجا آمده اند؟ جواب مي‌دهد: اينها در كبد ساخته مي‌شوند. عجبا! اما اين همه اشياء از خون و سلول و كبد و غيره چگونه با همديگر ارتباط يافته و همگي دست به دست هم مي‌دهند مثل اينكه با اين دقت و ظرافت وظيفه خواسته شده‌اي را انجام مي‌دهند؟ اين را ما قانون طبيعي مي‌دانيم. 
س: اما منظور از اين قانون طبيعت چيست آقاي دكتر؟ منظور از اين قوانين حركات كور داخلي براي انجام اعمال طبيعي و شيميايي است.
س: اما سؤال اين است كه چرا اين قوانین هميشه به نتيجه معلوم و مشخص مي‌رسند؟ آري اين نظام چگونه شكل گرفته تا پرندگان در هوا و ماهيان در آب زندگي و انسان همه اين امكانات متعدد براي ادامه حيات را بيابد؟ جواب مي‌شنويم كه در اين موارد سؤال مكن چون علم من جز از آنچه بوجود مي‌آيد بحث نمي‌كند و نمي تواند جواب اين سؤال را بدهد كه براي چه چيزي ايجاد شده است؟
از اين سؤال و جواب براي ما روشن مي‌گردد كه علم جديد صلاحيت شرح علل و اسباب خارج از اين هستي را ندارد و كسي كه به تعبير و تفسير طبيعيين بنگرد مي‌بيند كه گفتار آنها همگي توضيح كارهايي است كه بر اساس مجهولي بنا شده اند و اينكه اين را تفسير هستي تلقي مي‌كنند يا بخاطر جهلشان است يا اينكه خود را نسبت به فاعل حقيقي آنها به جهالت مي‌زنند.
3.	اعتقاد به سبب از لحاظ نظري چيزي است كه مؤمنان و ملحدان از لحاظ نظري بر آن اتفاق دارند اما آيا مي‌توان از عملي هم به اتفاق رسيد؟ منظور از سببيت اين است كه: انساني كه خداوند او را به واسطه عقل نعمت داده است از همان زمان كه داراي آن گشته است شروع به سؤال نموده است كه چگونه ايجاد شده اند؟ و چه كسي آنها را بوجود آورده است؟ و چه سببي كه در پشت پرده اين هستي در كمين است و عامل همه اين مخلوقات مي‌باشد؟
اين اصل از جمله مبادي ثابتي است كه طول تاريخ ثابت بوده و محل اتفاق نظر مادي و الهي بوده است، اما مؤمنان از لحاظ نظري و عملي به آن پايبندند و اين چيزي است كه احتياج به دليل ندارد ولي ماديها فقط بصورت نظري آن را بيان مي‌دارند.
(سبكين وياخوت) مي‌گويد: دائماً در ذهن خويش با سؤال در مورد علل اين ظواهر و هستي مواجهيم و اين خود يكي از سؤالهاي است كه براي بيان علل داخلي ظواهري كه در اطراف ما جاري هستند و رسيدن به جوهر و ذات آن ظواهر ما را مساعدت و ياري مي‌نمايد، و لذا بيهوده نيستند، (كتابهاي فيلسوف يوناني ديموقريطس بيان مي‌دارد كه: اين امر كه ما سبب حقيقي را بيابيم اگر براي يك مظهر از مظاهر وجود چون علت پيروزي قيصر بر ممالك فارس هم باشد بهتر و افضل است). بنابراين منظور از اين سخن ما كه مي‌گوييم: سبب و يا نتيجه چيست؟ مگر چيزي است كه سبب نداشته باشد؟ با مهارت مي‌توان جواب داد كه هيچ، و اين امر فاقد هرگونه نتايجي است چون هر آنچه كه ظاهر و آشكار است چيزي است كه موجب توليد آن شده است همان و اين چيزي است كه آن را سبب مي‌نامند، پس سبب همان چيزي است كه يك ظاهر ديدني را خلق و يا توليد و نتيجه مي‌دهد و هر آنچه تحت تأثير سبب نتيجه ميشود و به دست مي‌آيد نتيجه يا فعل نام دارد.
اين يك اصل عمومي است كه ماديها به آن معترفند و از لحاظ نظري آن را مي‌پذيرند ولي آيا عملاً هم مطابق آن رفتار مي‌نمايند؟ ريشه اختلاف ماديون و الهيون از همينجا ريشه مي‌گيرد، هنگامي كه اين سؤال مطرح مي‌شود آن سببي كه خارج از اين وجود است اعم از زمين و آسمانها و حيوانات و انسان و باقي مخلوقات وجود دارد چيست؟ ماديين به اين سؤال جواب مي‌دهند كه: اين سؤال از جمله امورات متافيزيكي است كه در هيچ حالي براي ما اهميت ندارد لذا ما عقلهاي خويش را بدان مشغول نمي‌داريم، چون از جمله امورات بي اهميت مي‌باشد، و بحث كردن از آن نيز باعث هدر دادن وقت است. و در اين مسئله هر چيزي گرچه صحيح هم باشد ولي مخالف نظراتشان باشد به آن اعتنا نمي‌كنند و آن با ديد بي‌ارزش مي‌نگرند و آن را به متافيزيك ارجاع مي‌دهند يا اينكه مي‌گويند اين مسئله جزو مسائل ايدئاليستها است كه در عرف آنها دشمن علم مي‌باشند، آنها جز عالم مادي را نمي‌شناسند اين جهان وجود دارد و خالق ندارد لذا احتياج به سبب اول كه او را ايجاد كرده باشد ندارد.
لنين آنگاه كه در صدد بيان مفهوم مادي نزد فلاسفه عهد قديم چون هراكليت بر مي‌آيد از او نقل مي‌كند كه گفته: (جهان يك واحد كلي بهم پيوسته است هيچ خدائي و يا انساني آن را نيافريده است، بلكه بوده و خواهد ماند، آتشي است زنده و ازلي كه بر اساس نظم و قوانين مشتعل شده و به خ