
چون که حُرّم(12) ، خشم کی بندد مرا؟                  نیست اینجا جز صفات حق، در آ
اندر آ، کآزاد کردت، فضل حق                 زان که رحمت داشت بر خشمش سَبَق(13) 
اندر آ، اکنون که رَستی از خطر                             سنگ بودی، کیمیا کردت گهر
رسته‎ای از کفر و خارستان او                          چون گُلی، بشکُف به سروستان هُو
تو منی و من تُوَم ای محتشم!                          تو علی بودی، علی را چون کُشم؟
معصیت کردی به از هر طاعتی                               آسمان پیموده‎ای در ساعتی
بس خجسته معصیت کآن کرد، مرد                     نه ز خاری بر دمد اوراقِ ورد(14) ؟
نه گناه عُمر و قصد رسول                          می‎کشیدش تا به درگاه قبول؟
نه به سِحر ساحران، فرعونشان              می‎کشید، و گشت دولت عونشان؟
گر نبودی سِحرشان و آن جُحود                   کی کشیدیشان به فرعون عَنُود(15) ؟
کی بدیدندی عصا و معجزات؟                 معصیت طاعت شد ای قوم عُصاة(16) !
نا امیدی را خدا گردن زده ست                   چون گنه مانند طاعت آمده ست
چون مُبَدَّل می‎کند او سَیّآت                         طاعتی‎اش می‎کند رغمِ وُشاة(17) 
زین شود مرجوم شیطان رجیم                    وز حسد او بِطرَقد، گردد دو نیم
او بکوشد تاگناهی پروَرَد                               زان گنه ما را به چاهی آوَرد
چون ببیند کآن گنه شد طاعتی                            گرد او را نا مبارک ساعتی
اندر آ، من در گشادم مر تو را                       تُف زدی و تحفه دادم مر تو را
مر جفاگر را چنین‎ها می‎دهم                 پیش پایِ چپ چه سان سر می نهم؟
پس وفاگر را چه بخشم؟ تو بدان:                      گنج‎ها و مُلک‎های جاودان(18) 
علی پاسخ می‌دهد: من بنده خداوندم و از خواسته‎های نفسانی پیروی نمی‌کنم و شیر حقّم و زور و قدرت را در راه آرزوهای شخصی بکار نمی‎برم و شمشیر در راه حق می‎زنم. قدرت من، از خورشید حق است و در نبرد جهادی، شمشیر و نیرویم در اختیار حق قرار گرفته است و غیر ذات او را معدوم می‎پندارم. من در برابر خورشید فروزان الهی سایه‎ام، صاحب هستی و کدخدای وجود من آفتاب حق است و مانند دربانی هر که را که شایسته بدانم، راه شناسایی و معرفت حق را بر او می‌گشایم. من شمشیری هستم که گوهرهای ذاتی معنوی در بر دارد و در نبرد هم اگر کسی را بکشم او را به وصال حقیقت می‎رسانم. کشتن و خون ریختن من در راه خداست و منافع و اغراض شخصی نمی‎توانند گوهر پرارزش معنویت شمشیر مرا بربایند. مانند کوه در مسیر معرفت مستحکم و صابرم و تند بادهای مادی توانایی جنباندن و گرفتن قدرت مرا ندارند. انسان ضعیف و ناتوان در برابر هر جریانی از پا در می‌آید و ناملایمات در زندگی این خس و ناچیز زیاد است. بادهای شهوانی؛ خشم و آز کسی را از راه بدر می‎کنند که اهل نماز و اتصال روحی نباشد. من در برابر حوادث ناگوار مانند کوهم اما یاد حق می‌تواند مانند بادی این کوه را چون کاهی بهر سویی ببرد. میل من تابع اراده خداوند است و جز عشق احد فرماندهی ندارم. خشم بر شاهان، فرمانروایی می‌کند درحالی که غلام و اسیر من است و او را زیر لگام به بند کشیده‎ام. شمشیر حلم و بردباریم گردن خشمم را زده است و خشم حق برایم نشانه عنایت و رحمت اوست. من که خود چیزی ندارم و زندگی ظاهریم جلوه‎ای ندارد غرق نور الهیم و وجود مادیم باغ و گلستان است. چون میل به انتقام در جهاد من رخنه کرد مصلحت دیدم که شمشیر را در غلاف کنم. دشمن را نکشتم تا محبت و بغض و کینه‎ام به خاطر خدا باشد، و همه اعمال و حرکاتم؛ بخشش و نبخشیدنم و بخل و عطایم از آن او، و همه وجودم ، متعلق به خداوند است و به دیگری وابسته نیست آنچه را که انجام می‌دهم از روی تقلید و قرائن نیست بلکه به پروردگارم متّصلم و وجودم سراسر دید و بینش شده است و گویی که دستم به دامن حق دوخته‎اند. من اسیر پنجه قدرت خداوندم و هرچه دارم از اوست، اگر در عالم معنا پرواز می‎کنم هدف و مقصود را می‎بینم. من ماهم و پیشوایم خورشید فروزان حق است و از او نور می‌گیرم. من بیشتر از آنچه گفتم برای مردم توضیح نمی‌دهم زیرا آنها مانند جویی هستند که گنجایش بحر را ندارند. به اندازه عقول مردم سخن می‌گویم و این عیب نیست و اقتدا به رسول اکرم(ص) است. من از قید و بند غَرَض و هواهای نفسانی آزادم و گواهی می‌دهم زیرا گواهی مملوک و بنده زر خرید پذیرفتنی نیست. و در شریعت به هنگام قضاوت، گواهی بنده مقبول نمی‎باشد. و اگر هزاران بنده شهادت دهند، گواهی آنان به اندازه کاهی ارزش ندارد. بندۀ شهوت و خواستۀ نفسانی نزد خداوند از هر غلام و بندۀ ربوده شده بدتر است. زیرا بنده با یک سخن و اجازه مالکش آزاد می‎شود در حالیکه بنده نفس، شیرین زندگی می‌کند و بسیار تلخ و سخت می‎میرد. بنده شهوت جز به فضل و بخشش خاص الهی از قید نفس آزاد نمی‎شود، و در چنان چاه عمیق و بی انتهایی افتاده است که خلاصی ندارد و این بر او ستم و جبر نیست بلکه سرنوشتی است که از گناه برای خود رقم زده است. او خود را در چنان چاه عمیقی انداخته است که طنابی برای رسیدن به عمق آن وجود ندارد. سخن را کوتاه می‌کنم زیرا اگر بیشتر آن را ادامه دهم نه تنها جگر آدمی خون می‎شود بلکه سنگ خارا نیز به خون تبدیل می‌گردد. ادامۀ این سخن جگرها را پاره و پر خون می‌کند و اگر چنین نشد از سختی جگرها نیست، از این است که غفلت و بدبختی و سرگرمی دنیا بر ما چیره شده است. روزی جگر تافته و پر خون می‎شود که دیگر ارزشی ندارد، آن زمان جگر را پاره و پر خون کن که این کار سودمند باشد چون گواهی بندگان پذیرفته نمی‌شود، عادل کسی است که بنده غول شیطان و نفس نیست. حضرت محمد(ص) مخاطب این کلام خداوند، و گواه حق و مأمور هدایت خلق شد زیرا از نظر خلقت، آزاد فرزند آزاد بود. من چون آزاد و بندۀ حقم چگونه خشم بر من چیره می‌شود، بیا و جلوۀ صفات خداوند را در بشر ببین. بیا که فضل و عنایت حق ترا آزاد کرد زیرا رحمتش بر خشمش سبقت گرفته است. اکنون که از خطر کفر رها شدی، بیا که سنگ بی ارزشی بودی که با کیمیای بخشش الهی به گوهر تبدیل گردیدی. از کفر و خارستانش رها شدی و چون گلی درسروستان «هو» شکوفا شو. من و تو یکی هستیم زیرا هر دو رهرو یک راهیم. و چگونه می‎توانم خود را بکشم (کشتن تو یعنی کشتن علی) گناه و آب دهان تو، از هر عبادتی بیشتر تو را نجات داد آنچنانکه در ساعتی به آسمان معنویت اسلام رسیدی و راه حق را پیمودی. این گناه و آن توبه به بوته خاری شبیه است که گل سرخی از آن بشکفد. 
آیا گناه و قصد عمر بن خطاب(رض) برای کشتن پیامبر(ص) نبود که به ایمان آوردنش انجامید و از یاران صدّیق او شد. آیا عناد و دشمنی با حق ساحران نبود که آنان را گرد فرعون جمع کرد تا اینکه مورد پذیرش و لطف الهی قرارگرفتند. و اگر عناد و سحرشان نبود به بارگاه فرعون راه نمی‎یافتند. و هرگز عصا و معجزات موسی را نمی‎دیدند تا نافرمانیشان به طاعت تبدیل گردد، و ای گروه سرکشان ساحر، شما چنین بودید و خدا با شما چنین کرد!
خداوند ناامیدی را نسبت به بخشش گردن می‌زند زیرا گاه هم می‌تواند عامل هدایت به راه حق باش