است و عُمَر بن خطاب چند سرای خالی را در حوالی مسجد خرید و عثمان بن عفّان آنها را به مسجد اضافه کرد تا مسجد بزرگ شد. «و امیرالمؤمنین عثمان به عفان(رض) سرای چند که امیرالمؤمنین عُمَر بن الخطاب(رض) در حوالی مسجد خریده بود اضافت مسجد کرد تا بزرگ شد»(8) .
ضمناً اول کسی که کعبه را جامه پوشانید تبع بن اسعد ابو کرب حِمیَری بود که معاصر بهرام گور ساسانی و قُصّی جد پنجم حضرت رسول(ص) بوده است.
6- پرداخت حقوق دیوانی سرزمینها به بیت المال در عهد خلفای راشدین
در عهد خلافت خلفای راشدین به موجب عهدنامه‎ها، حقوق دیوانی سرزمین‎ها و متصرّفات مملکت فارس، به بیت المال پرداخت می‎گردید.
«و مُلک فارس هم بَرّ است و هم بحر، هر یک را علی‎حده می‌نویسم، حقوق دیوانیش بموجب عهود و شروط امیرالمؤمنین عُمَر خطاب و علی مرتضی(رض) و دیگر خلفا بمقاسمه معیّن بوده است و بعضی نصف و برخی ثلث و بهری رُبع و بخشی خُمس و چندی عُشر بقدر حاصل می‎داده‎اند»(9) .
--------------------------------------------------------------------
1) رضعهما: مخفف رَضِیَ اللهُ عَنهُما.
2) نزهة القلوب – حمد الله مستوفی – به اهتمام و تصحیح گای لیسترانج – دنیای کتاب 1362-13 . شماره های بعدی، شماره های صفحات همین کتاب است. 
3) رضع: مخفف رَضِیَ اللهُ عَنهُ. 
4) منبع مذکور/17.
5) منبع مذکور/37،38.
6) منبع مذکور/37،38.
7) منبع مذکور/28. 
8) منبع مذکور/6. 
9) منبع مذکور/6. سید ضیاء الدین نخشبی یکی از چهره‎های ارزشمند سلسلۀ چشتیه است که در آن روزگار مهمترین طریق عرفانی هند بوده و از محضر شیخ فرید الدین ناگوری (متوفّی 752 هـ). به سلک عارفان در آمده است.
به استناد نوشته‎ها و آثار محققان، عرفای مسلمان از قبیل امام هجویری و شیخ معین الدّین چشتی در اشاعه فرهنگ اسلامی و تبلیغ قرآن مجید و مسلمان کردن هندوها، نقش اساسی داشته‎اند(1) .
ضیاء در نخشب یا نسف، یکی از شهرهای تاریخی ایران کهن در ماوراء النهر دیده به جهان گشود، در جوانی رهسپار هندوستان شد و در شهر بدایون (بداؤن) هند مقیم گردید. در مأخذ معتبر سِیَرُ الأولیاء(2)  که از مآخذ معاصر نخشبی است، از این عارف بزرگ سخنی به میان نیامده است. ولی در منابع دیگر از قبیل ریحانة الأدب و اخبار الأخیار و تذکرۀ حسینی از او سخن گفته شده است. کتابهای «سلک السلوک»، «عَشَرَۀ مُبشَّرَه»، «کلیات و جزئیات» و «طوطی نامه» از آثار اوست»(3) .
ضیاء نخشبی خلفاء را چنین معرّفی می‎کند:
1- جهل آدمی نسبت به سرنوشت خود
آدمی سرنوشت خود را نمی‌داند که آیا از بهشتیان است؟ یا از دوزخیان؟ و بزرگان و وارستگان گاهی اینگونه خود شکنی می‌نماید و رستگاری در عبودیت است نه در مقام.
«صدّیق اکبر(رض)، با چندین جلالتی که حضرت جلال احد او را داده بود، به کرّات گفتی: کاشکی من بر صورت آدمی نشدمی». قال عُثمان(رض): «وَدَدتُ إذا مِتُّ لَم أُبعَث» دوست داشتم هرگاه بمیرم در قیامت برانگیخته نشوم.
هِلال، غلامی بود که او را جز خواجه ثقلَین (4) کس نشناخت و او از اینجا (5) چنان متواری رفت که از مردن او خواجه او را خبر نبود، چون می‌خواستند که او را بشویند، امیرالمؤمنین عُمَر(رض) درین کار میان بست و بلال چون آن را بدید میان بر بست و گفت: «یا عُمَرُ أنتَ لَستَ مِنّا»(6) . ای عُمَر! تو همه وقت خواجگی کرده‎ای، تو چه دانی که ذّل(7)  بندگی چگونه باشد؟ هلال چون در ذلّ بندگی مرده است، شستن او حق بلال است. گریه در عُمَر افتاد و حضر رسالت(ص)، چون درد عُمَر بدید، گفت: «دَعهُ یا بلالُ کُنّا مَوالِیَ اللهِ تعالی»(8) . ای بلال او را رها کن ما بندگان (بردگان) خداوند متعال هستیم.
2- فرهیختگان سنگر معنویت و سرزنش خویشتن
فرهیختگان سنگر معنویت و وارستگان معدن سلوک همیشه خود را سرزنش و مؤاخذه و محاسبه نموده‎اند و جنگی که با نفس خویش می‎کنند «احتساب» نامند:
«وقتی أعرابی بخدمت امیرالمؤمنین عُمَر(رض) رفت او را دید، زرد چوبه(9)  بر اندام خود مالیده و چون لَت(10)  خوردگان می‌نالید، او را آن محلّ نبود که ازو تفتیش آن حال کند، بر پسر او رفت و از آن حال، استفسار کرد، پسر عُمَر بگریست و گفت: پدر مرا رسم است که در هفته، شش روز با خلق، احتساب کند و روز هفتم با خود، وی آن روز بوده باشد که در امری از امور دین، نفس خود را کاهل یافته باشد، هم به دست خود، خود را چندان تازیانه زده است که خود را همه مجروح گردانیده است»(11) .
نبرد با نفس، کار آسانی نیست و پیکار گران عالَم نفسانی چه تلاشها و زجرها کشیده تا توانسته‎اند دهنه اسب سرکش نفس را در اختیار گیرند. امروز بسیاری از روشنفکران به عمق موضوع آگاهی ندارند و بر این کار انکار می‌کنند در حالی که برای پیروزی در یک رشتۀ ورزش باید چه تمرینهای سختی انجام پذیرد و چه زجرهایی تحمّل شود. و همۀ معنویت گرایان رسته از بندهای آرزوهای نفسانی می‌گویند: پیکار با نفس امّاره به معنی، پیش گرفتن روش افراط و تفریط و رهبانیّت و گوشه گیری نیست!
3- فرازی از حسن بن علی در عشق و محبت
باید عشق و محبت آدمی از آن خداوند و مهر و شفقتش نسبت به خلق باشد: «بشنو، بشنو، اندر آنچه حسنِ علی(رض)، گفت و او هنوز خرد بود، روزی امیرالمؤمنین علی کَرَّمَ اللهُ وَجهَهُ او را بر سر زانوی خود شانده بود(12)  و از غایت محبت سر او را می‌بوسید، حسن  کَرَّمَ اللهُ وَجهَهُ گفت: ای پدر این ساعت شرم نداری که خداوند در تو ناظر باشد و تو غیرِ او را دوست بداری: فَبَکی عَلِیٌ بُکاءً شدیداً مِن مَقالَتِهِ ثُمَّ  قالَ: وما الحیلةُ یا بُنَیَّ؟ قال: الحُبُّ لِلهِ والشفَقَةُ علینا»(13) . علی از سخن او بسیار گریست. سپس گفت: پسرم چاره چیست؟ گفت: دوست داشتن خداوند و مهربانی به ما.
عظمت مقامِ روحی حسن بن علی در داستان، ما را به تأثیر شگرف تربیت و ارزش مربُی آگاه، راهنمایی می‌کند.
4- دل کندن ابوبکر از تعلقات و بخشش چهل هزار درهم به پیامبر(ص)
دلکندن از تعلّقات دنیوی و بخشش و عطا، آدمی را از اسارت نفس نجات می‌دهد و کاخ رفیع حیات معنوی او را استحکام می‎بخشد چنانکه ابوبکر با تقدیم چهل هزار دینار به پیامبر، صدّیق امت شد.
«بشنو بشنو، آن روز که صدّیق اکبر(رض) خود را تجرید(14)  کرد، و چهل هزار دینار به حضرت رسالت(ص) آورد، گلیمی پوشیده بود و سیخی درو زده هم در آن حال جبرئیل(ع) نازل شد به همان لباس، پیامبر(ص) پرسید این چه لباس است؟ گفت: یا رسول‎اللهِ! امروز همه ملایک را فرمان است تا موافقت ابوبکر گلیمی پوشند و سیخی بدو زنند»(15) .
نخشبی! در سخاست سود همه           کیست کو این سخن بیان نکند
تا توانی بده به کس چیزی                  هیچ کس در سخا زیان نکند
5- واکنش عمر به هنگام دیدن قصری در راه شام
تمدن به معنی ساختن کاخهای بلند و ساختمانهای باشکوه و ترویج و اشاعه اشرافیّت و سرمایه‎داری بی بند و بار که حاصل خون ستمدیدگان و رنجبران می‌باشد، نیست بلکه جامعه‎ای متمدّن و پیشرفته است که فاصله طبقاتی در آن به حدّاقل برسد و مردم از حقوق طبیعی و الهی یکسان برخوردار باشند، البتّه کار و فعالیّت ش