 حقایق را در پشت دیوار حس ملموس می سازد.
مرا بوبکرتقی را گو ببین                    شد ز صدیقی امیر المحشرین
اندر این نشأت نگر صدیق را           تا به حشر افزون کنی تصدیق را(4)
آنگونه که مولوی از نشأت دنیا، صدیق را در می‌یابد تا در نشأت آخرت تصدیق ماورایی کند، و از هم و غم ناداوریها، و اغماضها آزاد گردد.
کلام شاعر و نویسنده، در این نوع آثار، معامله‎ای نیست، هرچند در راه معامله دنیا، و کش و قوسهای مقام طلبیها، و مدایحی برای ارضای حاکمان به وجود آمده باشد او می‌خواهد، سخن را به فلان مقام تقدیم کند، تا به هدفی برسد و ستودن مفاخر را پیش می‌کشد که محمود است و پسندیده و تذکاری است از وارستگان نمونه چنانکه رشیدالدین وطواط وقتی فتوحات و جنگهای علاءالدین اتسز را می‌ستاید تسلط او را عُمَر گونه می شمارد، و شکی نیست که این جنگها و خونریزیها، همه برای خاموش کردن آتش افزون طلبی و قدرت مداری است اما، شاعر در باطن، این هجوم ناجوانمردانه را نمی پذیرد و با زیرکی ویژه‎ای ممدوح را به عدالت تشویق می‌کند گرچه در بیشتر موارد شاهان و حاکمان، سخن شنو نبوده‎اند:
در فتوح بلاد بد کیشان          ملک او چون خلافت عُمَرست(5)
همین شاعر، شهاب‎الدین صابر ممدوحش را به داشتن علم علی و شرم عثمان توصیف می‌کند، گرچه مشبَّه به اجلی از مشبَّه است و فاصله این دو رکن تشبیه از زمین تا به ثُریا است.
زهی در فطرت تو علم حیدر        زهی، در طینت تو شرم عثمان. (6)
روح آدمی از معرفت و معنویت سیراب می‎شود، زرق و برقها، تکاثرها، و لذت طلبیها، مانعی برای رسیدن او به مدارج معنوی است، گریزهای ادباء و شاعران به هنگام ستایش ممدوح نمونه‎ای از بیدار باش روح و روان آدمی است که درد را بگونه‌ای دیگر تسکین می‌دهند، و بر زخم خطرناک سرطانی ستایش شدگان، مرهمی موقتی می‌نهند، و قصۀ تاریخ ادب و فرهنگ ما چنین است که، اگر ستمگران مدح شدند، با این مدحها مردند، ولی تاریخ، صفات ممدوحان حقیقی را هیچ وقت فراموش نکرده است.
اگر زورگویی به عُمَر تشبیه می‌شود و خود در ناز و نعمت و تکاثر و ریخت و پاشها می‌زید، تاریخ زندگی عُمَر از پس قرنها فریاد می‌زند که چهارده پینه بر ردای خلیفه مسلمین بوده است و عُمَر شدن آسان نیست.
تا به روز عدل دار الحکمة از تأثیر عدل            همچو دارالملک انصاف عُمَر معمور باد(7).
در چنین حالتی، عشق نیز محکی دارد، و دکانداران مسند نشین و داعیان صدر طلب شایستگی رسیدن به مدارج عالیه آن را نخواهند داشت.
جامی از قافله سالار ره عشق ترا                   بپرسند که آن کیست؟ علی گوی، علی
عشق، برازندۀ وسوسه‎گران سود طلب، بالانشینان فرصت جو، و قاطعان طریق و منهج معرفت نیست، هرکه باشی تا از خود نبری و به معبود نپیوندی، پیوندی اتصال به مثبتها و اعراض سیستماتیکی از منفیها، در خور ورود به خلوتخانه عشق نیستی و قافله سالار این حرکت و اتصال علی است.
مدار سیر و صیرورت، دل است، دلی که طور وجود و غار ثور قلب عارف می‌باشد اگر ابوبکر در غار، درد نیش مار را می‌پذیرد، و انعکاس آن قطره اشکی است که بر گونۀ مظهر رسالت می‌چکد و از خواب بیدارش می‌کند. دل نیز غاری است که یار می‌جوید، صدیق صفت باش تا در غار دل سکونت گزینی آنچنانکه پیر خردمند شاه نعمت الله می گوید:
به گرد کوه و بیابان دگر نخواهم گشت               به غار دل روم و یار غار خود باشم(8).
یار غار، در قلمرو اندیشه سید ما، شهسوار پادشاه عشق و آیینه دار آینه معنا است.
		دل بُوَد آیینه، او آیینه دار                   آینه آیینه داری بایدش
		یار یاران ترک اغیاران کند                 گر چو سید یار غاری بایدش(9).
آنگاه که دل را از غیر حق پاک کنی خلوتگاه یار غار خواهد شد.
خانه دل که رُفته‎ایم از غیر            خلوت یار غار می بینم
در فرازی دیگر بادهای خشم و آز و شهوت، درخت وجود بند بازان سود طلب و معماران کاخ نفسانی را درهم می‌شکند و از بیخ می‎کند.
باد خشم و باد شهوت، باد آز                  برد او را که نبود اهل نماز(10).
این طوفانها و تندبادها نمی‎توانند کوه معنویت علی را کوچکترین حرکتی دهند و این همان اتصال ذره به صحرا است.
کوهم و هستی من، بنیاد اوست                 ور شوم چون کاه، بادم یاد اوست.
آنانکه عقل سودجو را به غلامیِ عشق ریا سوز درآورده و بر درگاه حضرت محبوب و معبود دل داده‎اند، از هرچه و هرکه آنها را از این مرکز دور کند روی گردانند، محوری باید تادل از آن انرژی و نیرو بگیرد و با شتابی فراوان به گرد معبد دوست طواف نماید.
چیست مزد کار من؟ دیدار یار                     گرچه خود بوبکر بخشد چل هزار(11).
بخشش ابوبکر، پلی است برای رسیدن به فیض دیدار یار که نیروی محرک آن عشق است عقل بازاری و معامله‌گر نمی‎تواند در مقام رویارویی با عشق مصلحت شکن، در آید زیرا از طرفی خرد آمیخته با تعلقات دنیوی، نیروی پیکار را به بهای محافظه کاری از دست داده است و از جهتی نیروی شرکت دراین مصاف، باید خیلی کاراتر و مؤثرتر باشد که فاقد آنست چنانکه مولوی می گوید:
آن خطا دیدن ز ضعف عقل اوست                 عقل کل مغز است و عقل جزو، پوست.
اگر دل را از قید و بندهای مادی و وسوسه‎های نفسانی پاک کنیم، صلاحیت حرکت در مسیر معرفت را خواهیم داشت، اخلاقیات و ارزشهای معنوی زمانی در خدمت دل قرار گیرند، قراردادهای بادکنکی و توخالی و بند و بستهای سودزای عاقبت سوز، یکی پس از دیگری کعبه دل را رها می‌کنند و بتهای هوی و هوس و خشم و حسد و کینه و غرور... مانند لات و منات و عزی و هبل سرنگون می‌شوند و حَرم قلب برای جذب انوار الهی آماده می‎گردد.
در این حرکت روحی، غیر خدا از دل رخت بر می‌بندد و انسان صاحبدل و وارسته هر کاری را که انجام می‌دهد برای رضایت خداوند است و علی در مرحله ضبط نفس و توجه به عوالم معنوی چنان به عالم معنا می‌نگرد که پهلوانی را که به صورت آن بزرگوار آب دهان می‌اندازد، می‎بخشد و در آن فضای ملکوتی، دفاع از شخصیت خود را کنار می‫زند:
		در زمان انداخت شمشیر آن علی             کرد او اندر غزالش کاهلی
گشت حیران آن مبارز زین عمل              وز نمودن عفو و رحمت بی محل
گفت: بر من تیغ تیز افراشتی                  از چه افگندی؟ مرا بگذاشتی؟(12).
بزرگان و پیکارگران حقیقی هرگز از داوریها و اندیشه‎های دیگران درباره خود، هراسی ندارند، زیرا حقیقت در بحث و انتقاد آشکار می‎شود و در تبادل افکار و نظرات مختلف است که چهره حق و حقیقت از پشت پرده‎های ابهام روی می‌نماید.
داستان حیات معقول چنین است که در این نوع بینش، فضای معنوی در سیطره ارزشهای کاذبانه و ساختگی و نفع زا نیست، و آدمی سبکبار و آزاد در فضایی دور از تشخصهای اسارت آفرین به انسان و ارزشهای والا و ضد خویشتن پرستی و خود فریبی می‌اندیشد و تابلوی معنویت زندگی پارسا گرایانه را در افکار خویش مجَسَّم می‌کند و از حیات شفاف و عشق به حرکت به سوی کمال مطلوب راه در‫می‌یابد.
	آهنی کانتظار صیقل کرد            روی را صاف و بی غبار کند
	ز انتظار رسول: تیغ علی   