ستی این فطرت است، و ما هم در خط سیر فطرت زندگی میکنیم و با انگیزه های فطری سر و کار داریم، بدون اینکه خفقانی و فشاری و محرومیتی درکار باشد.
بلی، این موجهای طغیانگر بآخرین مرز ارتفاع رسید و در این خط سیر بهرکجا و بهرچه که رسید کوبید و ویران کرد و گذشت، ضابطه ای مانعی درکار نبود که از ویران شدن سازمان انسانیت جلوگیری نماید، دلی نبود، عاطفه ای نبود که بحال این انسانیت مظلوم بسوزد.
این جبر تاریخ است، این قهرمان روز است، کدام کسی میتواند در برابرش قد برافرازد؟ و اگر هم بتواند چرا و برای چه مقاومت کند؟ مگر چه عیبی و چه نقصی دارد؟ زندگی که در سایه تطور شیرین و لذیذ و دلپذیر است، آزادی از قید و بند که موجود است، آزادی و عنان گسیختگی و بی مرزی که آماده است، چه کسی توجه دارد که مقاومت کند؟ و چرا کند؟ دختر! این دختر دیوانه! دختریکه سرشار از غرور است، میخواهد شخصیت خود را آشکار کند و هستی خود را بکرسی بنشاند، یا پسر! پسریکه تا گردن در گنداب شهوت فرو رفته و در خوشه چینی از خرمن غریزه جنسی حتی زحمت خرج کردن چند درهم را هم نمیکشد و دستی بسوی جیب دراز نمیکند، رایگان و مجانی کامیاب است، و یا خانه فحشا و مدیران سینما و آنان که بیرون تاختند و از این خرمن رایگان دانه میچینند، و یا آنان که در این صنعت ملعون میلیونها و بلکه میلیاردها بجیب میزنند، و یا ادبا و نویسندگان و هنرمندان و آنان که اعمالشان، کتابهایشان و قلم هایشان در این میدان دیوانه رواج دارد، و یا این شیاطین، شیاطینیکه کاروان بشریت را دائم بسوی وادی فنا و نابودی سوق میدهند، نه نه، هرگز هرگز، از اینها کاری ساخته نیست.
و با این حال بازهم مردمی پیدا شدند و در کنار این معرکه ایستادند و فریادپدرانه میزنند، و زبان بپند و اندرز گشوده اند، بازهم مردانی ایستاده اند و داد میزنند که هان ای جماعت! اندکی آرام، اندکی ساکت، اندکی توجه آخر از حد و مرز گذشتیم، آخر در دل این تیره بیابان خشک و سوزان فرو رفتیم بس است. توقف کنید، توجه کنید، درندگان در پیش اند، بآشیان برگردید.
بازهم مردان دلسوزی پیدا شدند فریادهای پدرانه میزنند که ای فرزندان فطرت! بسوی پدر برگردید، بسوی اخلاق برگردید، بسوی فرمولهای انسانیت برگردید، برگردید که شما دارید خود را نابود میکند، شما دارید بکام مرگ ننگین میروید، دارید آینده خود را ویران میسازید، دارید بشریت را نابود میکنید، دارید تیشه به ریشه خود میزنید، بازهم مردانی مردانه بپا خواسته اند، از هرسو و هر طبقه داد پدرانه میزنند، نه واعظی درکار است و نه رجال دین و کشیش کلیسائی، مردان علمند، مردان سیاستند، مردان فلسفه اند و با وصف اینکه ملحد و بی دینند، بازهم فریاد میزنند که ای مردم! برگردید بآشیان برگردید، بسوی پدر برگردید، بسوی فطرت برگردید.
شهادت های پی درپی از این زبانها به گوش میخورد، از زبانهای عصر، زبانهای گویای قرن بیستم، انیک آلکیس کاریل در کتابش (انسان موجود ناشناخته) صفحه 38 میگوید: واقعاً این تمدن قرن بیستم خود را در موقعیت بسیار دشواری مییابد، به خاطر اینکه با ما سازگار نیست با طبیعت ما آشنا نیست، آن خود به وجود آمده در صورتیکه با ما بیگانه است، فرزند خیالات است، فرزند اوهام و خرافات و فرزند خواسته های مردم خودسر است، علی رغم اینکه با دست خود ما و با تلاش و کوشش خود ما بوجود آمده باقامت نارسا است، با شکل و سیما و حقیقت ما سازگار نیست.
بازهم در صفحه 43 ـ 44 میگوید: واجب است که انسان مقیاس هرچیزی باشد، اما هم اکنون حقیقت و ارونه کشته و قضیه درست به عکس است، زیرا انسان در جهان در جهانی که خود ساخته غریب و بیگانه است، این موجود هنوز نمیتواند دنیای خود را تنظیم کند، زیرا بکارش آشنا نیست، با طبیعتش آشنا نیست و از اینجا است که این بیشرفت خطرناکی را که علوم جمادات بر علوم زندگی بدست آورده، یکی از دردهای جگرسوزی است که نصیب انسانیت گردیده، چون اجتماعی که فرزند عقلهای ما است، فرزند اختراعات ما است، نه با هیکل ما سازگار است و نه با ماهیت ما، ما قوم بدی هستیم، ما ملت محکوم به زوالیم، ما مردم تیره روزیم، به خاطر اینکه در سرازیری سقوط اخلاقی قرار گرفته ایم و در طوفان ورشکستگی عقلی گرفتار شده ایم، ملتها و جماعتها که در این اجتماع، در این تمدن صنعتی به عالی ترین مرتبه نمو و پرورش رسیده اند، چون نیک بنگری ملتهائی هستند ضعف گرفته و به ناتوانی گرائیده، ملتهائی هستند که به زودی بورشکستگی و وحشت و تباهی میرسند و آن هم با سرعتی بیش از سرعت دیگران.
و در صفحه 184 میگوید: این تمدن ملحد تاکنون در ساختن اجتماعی که با نشاط خرد سازگار باشد بکوچکترین پیروزی نه رسیده است، و این ارزشهای عقلی و روحی که پایمال شده اند در اغلب اولاد آدم تا حد زیادی بنقصهای موجود در گوهرروانی آنان مربوط است، زیرا پیروزی و برتری مادی و پیشرفت این دین صنعتی سازمان فرهنگ و کمال و جمال و اخلاق انسانیت را ویران کرده است.
بازهم در صفحات 318 ـ 319 میگوید: حقاً که این اجتماع نادان عصر گناه بزرگی را مرتکب شد که خانواده را کاملاً بمدرسه تبدیل کرد، تربیت و پرورش را انداخت و آموزش را گرفت، و بهمین جهت همه جا میبینی که مادران کودکان خود را از دامن خود دور کرده و به عهده پرورشگاه واگذر میکنند، تا بتوانند به کارهای خود برسند و یا آزمندیهای اجتماعی خود را سیر کنند، و یا به خودسری و آلودگی خود ادامه دهند و به هوا و هوس ادبی و هنری بپردازند، و برقص و بازی کودکانه مشغول گردند و سالونهای سینما را پر کنند.
آری آری، مادران امروز اوقات گرانبهای خود را همینطور ضایع کرده و به کسالت میگذارنند، این مادران گناه برهم خوردن وحدت خانواده را بگردن گرفته اند و از پاشیده شدن اجتماعات خانواده مسئولند، همان اجتماعی که کودک در آنجا به بزرگان میپیوست و بسیاری از امور زندگی را فرا میگرفت و تمرین میکرد.
حقیقتاً بچه سگهائی که در یک گودال دور هم جمعند و باهم بزرگ میشوند، هرگز مانند آن بچه سگهائی که به دنبال پدر و مادر راه میروند و تجربه میآموزند به نمو کامل نمیرسند و داستان بهمین ترتیب است، نسبت به کودکانی که در یک پرورشگاه دور هم اجتماع کرده و باهم زندگی میکنند، آنها فرق دارند با کودکانی که در میان جمع بزرگسلان و تجربه دیده ها زندگی میکنند، زیرا نشاط روحی و عقلی و عاطفی کودک همیشه طبق قالب موجود محیط تشکیل مییابد، به خاطر اینکه خیلی نادر است که کودک در این سن و سال چیزی را بتواند بدون معلم یاد بگیرد، و وقتی هم که به واحد مدرسه میپیوندد هنوز به کمال نرسیده است، و برای اینکه فرد بنیروی کامل خود برسد محتاج به آرامش و آسایش است، محتاج بخانه و کاشانه است و نیازمند به لطف و تلاش و کوشش اجتماعی است که از خانواده تشکیل میگردد.
در صفحه 174 کاریل میگوید: معروف است که افراط در غریزة جنسی نشاط عقلی را از رشد باز میدارد و سست میکند، و چنان به نظر میرسد که عقل به یک رشته غ