ذَاتَ بَهْجَةٍ مَّا كَانَ لَكُمْ أَن تُنبِتُوا شَجَرَهَا أَإِلَهٌ مَّعَ اللَّهِ بَلْ هُمْ قَوْمٌ يَعْدِلُونَ ‏60‏ أَمَّن جَعَلَ الْأَرْضَ قَرَاراً وَجَعَلَ خِلَالَهَا أَنْهَاراً وَجَعَلَ لَهَا رَوَاسِيَ وَجَعَلَ بَيْنَ الْبَحْرَيْنِ حَاجِزاً أَإِلَهٌ مَّعَ اللَّهِ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لَا يَعْلَمُونَ ‏61 أَمَّن يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَيَكْشِفُ السُّوءَ وَيَجْعَلُكُمْ خُلَفَاء الْأَرْضِ أَإِلَهٌ مَّعَ اللَّهِ قَلِيلاً مَّا تَذَكَّرُونَ ‏62‏ أَمَّن يَهْدِيكُمْ فِي ظُلُمَاتِ الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَمَن يُرْسِلُ الرِّيَاحَ بُشْراً بَيْنَ يَدَيْ رَحْمَتِهِ أَإِلَهٌ مَّعَ اللَّهِ تَعَالَى اللَّهُ عَمَّا يُشْرِكُونَ ‏63‏ أَمَّن يَبْدَأُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ وَمَن يَرْزُقُكُم مِّنَ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ أَإِلَهٌ مَّعَ اللَّهِ قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَكُمْ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ ‏64‏ قُل لَّا يَعْلَمُ مَن فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ الْغَيْبَ إِلَّا اللَّهُ وَمَا يَشْعُرُونَ أَيَّانَ يُبْعَثُونَ ‏) [نمل / 60- 65]
«نه بلكه [سؤال اين است‏] چه كسى آسمانها و زمين را آفريده و برايتان از آسمان آبى فرو فرستاده است؟ آن گاه بدان باغهاى با طراوت [و تازگى‏] رويانديم. شما را نمى‏رسيد كه درختانش را برويانيد. آيا معبودى غير از خداوند هست؟ حقّ اين است كه آنان گروهى كجرو هستند * نه بلكه [سؤال اين است‏] چه كسى زمين را قرارگاه گردانده و در لابه‏لايش جويبارانى قرار داده و برايش كوه‏ها پديد آورده و بين دو دريا حجابى آفريده است؟ آيا با خداوند معبودى [ديگر] هست؟ بلكه بيشترشان نمى‏دانند * نه بلكه [سؤال اين است‏] چه كسى [دعاى شخص‏] درمانده را، چون او را بخواند، مى‏پذيرد و سختى را بر مى‏دارد و شما را جانشينان زمين مى‏سازد؟ آيا با خداوند معبود [ديگرى‏] هست؟ اندكى پند مى‏پذيريد * نه بلكه [پرسش اين است‏] چه كسى شما را در تاريكيهايى بيابان و دريا رهنمون مى‏شود و چه كسى بادها را پيش از رحمتش مژده آور مى‏فرستد؟ آيا با خداوند معبود [ديگرى‏] هست؟ خداوند از آنچه شرك مى‏آورند، برتر است * نه بلكه [پرسش اين است‏] چه كسى آفرينش را آغاز مى‏كند، سپس آن را [بار ديگر] باز مى‏گرداند؟ و چه كسى از آسمان و زمين به شما روزى مى‏دهد؟ آيا با خداوند معبود [ديگرى‏] هست. بگو: اگر راست مى‏گوييد، دليل خود را بياوريد * بگو: هر كس كه در آسمانها و زمين است- جز خداوند- غيب نمى‏داند و نمى‏دانند كه كى برانگيخته مى‏شوند».
و معنای عبادت خدای یگانه این است که بشر اصول کنونی را کنار بگذارد، اصول سیاسی، اجتماعی و اقتصادی فعلی را درهم ریزد، و سیمای زندگی را کاملاً تغییر بدهد و به کمال برسند.
معنای عبادت خدا الغاء عبادت بر دولت ها است، یا بگو: بطلان دولت پرستیدن است، الغاء سرمایه پرستی است، الغاء اجتماع پرستی و فردپرستی است، و خلاصه الغاء تمامی آثار این عبودیت های منحرف است، نظام های جماعت پرستی که دولت و یا یک رهبری را معبود قرار میدهند.
نظامهای فردپرستی که فقط سرمایه را معبودرسمی میدانند، نظامهائی که اجتماع را آنقدر بالا میبرند که امر و نهی کردن را در انحصارش قرار میدهند، و بدین وسیله هستی فرد را لغو کرده و وجودش را بی ارزش میسازند، بطوریکه در هیچ حسابی نیاید، جز مانند گوسفند در گله که غیر از چریدن هدفی ندارد.
نظام هائی که فرد را آنقدر بالا میبرند که اجتماع را درهم بریزد و همة منافع را بحساب خود واریز کند، همه و همه باطلند، همه پوچند و بی اساس و سرمنشأ این همه نابسامانیها، این عبادتهای منحرف است، توجه کردن خداست، برگشتن از خداپرستی و رسیدن بمقام خودپرستی است، و هرگز این نظام ها توازن پیدا نخواهند کرد، توازنی که انحرافاتش را تصحیح کند و براه راست بیاورد، مگر با کنارگذاشتن همة این عبادتهای منحرف و با بازگشت واقعی بسوی خدای بیهمتا.
باین ترتیب که این بشر در ایجاد نظام ها و راه های زندگی از خدا استمداد کند و از او یاری بجوید، تنها بتسلی خاطر آن هم در ساعات فراغت و بیکاری قناعت نکند، و برای گذراندن وقت ساعتی در گوشة معابد نگذراند، و آن دسته انحرافات اجتماعی و اخلاقی که در شهادت قرن بیستم نمونه های آن را دیدیم، همان انحرافاتیکه کتابهای غربی در شرح و بیان و ابلاغ فیض آنها تخصص پیدا کرده اند هرگز بتوازن نخواهد رسید، مگر با کنارگذاشتن این عبادت های منحرف و از آن جمله است اجتماع پرستی و انسان پرستی و خلاصه خودپرستی، یعنی: خود سرگشتن و بدنبال دیوشهوت براه افتادن، و همچنین بتوازن نخواهد رسید، مگر با بازگشتن بعبادت پروردگار عالم ها، پروردگاریکه ضوابط و قوانین منظم زندگی بشریت را وضع میکند، و اما انحراف تصورانسانی انسان، آن یک فرعی است از این انحراف اصلی که اروپا را از دین دور کرد که در نتیجه رهبریت تصوری آن را درهم کوبید، همانطور که رهبریت اجتماعی و اخلاقی را درهم کوبید و این انحراف از دو شاهراه میگذرد، یکی برپاداشتن همة جهات زندگی، براساس حیوانیت و مادیت، و دیگری برپاداشتن زندگی براساس مفهوم جزئی انسان است و هردو باعث بروز انواع فسادهای دامنه داری در زندگی بشریت گردیدند.
بمادیت و حیوانیت انسان در تصوراروپائی این معنا مترتب است که باید اجتماعی ساخت که مفاهیم انسان تصورات و مشاعر و رفتار انسان نتوانند آن را حرکت بدهند، بلکه بجای آنها مفاهیم حیوان، مفاهیم انسان مصنوعی آن را بحرکت درآورد، و از همین جا است که عقیده در کانون حس بشراروپائی بی ارزش گردیده و در میدان غریزة جنسی ضوابط خود را از دست داده، و روابط مرد و زن در پیشگاه این بشر تبدیل بیک رابطة جسمی خالص گردیده، بطوریکه بزرگترین هم او فقط بدست آوردن لذات آنی و غرق شدن در دریای شهوتها است، و خصوصاً این معنا یگانه عاملی است که نابودی بشریت را زودرس میسازد، چنانکه شهادت قرن بیستم آن را بیان کرد.
و همچنین بمادیت و حیوانیت انسان این معنا مترتب است که انسان را باید بیک نوع ابزارتولیدی تبدیل کرد که همیشه تولید کند، و بازهم تولید کند و حس خود را جز در سطح بی ارزش حیوانیت بکار نبندد، و اما جزئیت انسان آن این معنا را دربر دارد که یک طرف انسان بر سایر اطرافش غلبه کند و یا هستی کلی و عمومی او فراموش گردد، و کوشش های فراوان بکار برده شود که یک انسان جدیدی براساس یک رشته اصول فاسد ساخته شود که دائم با فطرت برخورد نماید و هستی انسان واقعی را فاسد و تباه سازد، زیرا تفسیرمادی تاریخ و تفسیرجنسی رفتار بشر و تفسیراجتماعی برای زندگی بشریت و تفسیر رجالیت برای زن و تفسیرآلی سولب بشر، تفسیریکه میگوید: سلوک بشر فقط از ابزار و مکانیکی پدید آمده، همه بر این پایه استوارند که یک جزئی از انسان را میگیرند و خیال میکنند که انسان واقعی همانست و از همة جهات به زندگی او از دریچة این گمان بیجا مینگرند، و تأثیر ای