ا به عهده يزيد بن ابي سفيان يكي از امراء كاردانش سپرد و او را با گروهي از زبده قهرمانان سواركار يمني بدين منظور در دمشق مستقر نمود و خودش با همراهي سردار دليرش خالد بن الوليد و ساير امراء و افراد لشكرش به طرف فحل حركت نمود و به ابوالاعور سلمي و گروهش پيوست و در مقابل لشكر هشتاد هزار نفري بيزانس كه در داخل شهر بودند قرار گرفت.
لشكر بيزانس چنان كه قبلاً شرح داديم، دورادور شهر فحل را به آب بسته بودند. به طوري كه اطراف شهر از هر سو گل آلود كرده بودند كه در اثر آن به صورت باتلاق خطرناكي در آمده بود و نه سواره و نه پياده مي‌توانست به آساني از آن عبور نمايد و به شهر برسد.
لذا ابوعبيده صلاح نديد مسلمين از چنين زمين خطرناكي عبور نمايند و خود را در مهلكه اندازند، زيرا اگر بي گدار به آب بزنند و از باتلاق دشمن عبور كنند و در كنار شهر با قواي دشمن برخورد كنند و بين طرفين جنگ درگيرد، مسلمين ميان دشمن جنگنده از جلو و زمين خطرناك از پشت سر در محاصره قرار خواهند گرفت. از اين رو نجاتشان ناممكن يا حداقل خيلي مشكل مي‌شد، چه در اين صورت دشمن پشت به سنگر و استحكامات خود مي‌جنگيد، ولي مسلمين بايد پشت به زمين خطرناكي كه از دشمن كمتر نبود، بجنگند. واضح است كه چنين اقدامي به صلاح مسلمين نبود؛ لهذا براي مسلمين جز اين كه در جلو زمين اردو بزنند و شهر را در محاصره بگيرند و به انتظار شانس بنشينند، راهي نبود.سقلار فرمانده قواي روم در فحل تصور مي‌كرد چون مسلمين با اين وضعي كه او براي دفاع پيش كشيده نخواهند توانست به شهر حمله كنند، و پس از مدتي خسته و نااميد گرديده و ناچار از اينجا خواهند رفت، ‌ولي چون مدتي گذشت و مسلمين در جاي خود باقي ماندند و دست از آنها برنداشتند، نقشه‌اي كشيد كه شبانه در حين غفلت بر آنها بتازد.
او پيش خود پنداشته بود كه چون مدتي گذشته و بين طرفين برخوردي در نگرفته است، مسلمين شبها آسوده مي‌خوابند، پس اگر در دل شب در حين خواب بر آنها حمله كند، آنها وقتي از خواب بيدار مي‌شوند كه او با لشكرش بر سر آنها ريخته فرصت تدارك براي دفاع را از دستشان گرفته آنها را به خاك و خون خواهد كشيد؛ لذا شبي با تمام قوايش بدين منظور از شهر خارج گرديد؛ ولي همين كه به اردوگاه مسلمين نزديك شد فهميد كه آنچه مي‌پنداشت، خطا بود، زيرا مسلمين در كارشان ورزيده و هوشيار بودند؛ از حيله و نيرنگهاي جنگي دشمن مخصوصاً در شبها آني غافل نبودند و هميشه حتي شبها و در حين خواب مسلح و آماده كارزار بودند. در طول شبها پاسداران و نگهبانان لايقي پاسداري و نگهباني مي‌كردند. اتفاقاً در اين شب نوبت كار با گروهي بود كه رئيس آنها شرحبيل بن حسنه فرمانده نامدار عرب بود. به محض اين كه شرحبيل چشمش از دور به دشمن افتاد، او و همكارانش با صيحه الله اكبر مسلمين را از خواب بيدار و با هم به طرف دشمن كه به آنها نزديك شده بود، حمله نمود ودر همان دل شب با شدت هر چه زيادتر بين طرفين جنگي در گرفت كه لشكر روم چون بهتر از مسلمين آماده كار بود، به راستي داد شجاعت داد و تلفاتي بر آنها وارد كرد.
اين جنگ در طول شب و فرداي آن شب پيوسته جريان داشت دلاوراني مانند خالد، ضرار بن الازور، شرحبيل بن حسنه و امثال آنها كه برايشان چه رزم و چه بزم، فرقي نداشت، بار ديگر در اينجا بي‌پروا وارد كارزار شدند در آخر كار به حدي تلفات سنگيني بر دشمن وارد ساختند كه فرماندهانشان در بهت و حيرت فرو رفتند و دستشان از كار و پايشان از استقرار سست گرديد.
چون شب دوم فرا رسيد، سقلار فرمانده دشمن و چند نفر ديگر از سرداران رومي كه همه مجروح شده بودند،‌از ميدان خارج شدند و باقيمانده لشكرش كه تاب مقاومت را از دست داده بودند پا به فرار گذاشتند.
به كجا فرار مي‌كنند؟ آيا پناهگاهي در نزديكي خود دارند؟ خير، اين فراريان شكست خورده اكنون در همان وضع خطرناكي افتادند كه مسلمين از آن مي‌ترسيدند، زيرا مسلمين پشت سرشان با شمشير و نيزه مي‌تاختند و در جلوشان همان زمين گل‌آلودي بود كه خودشان با دست خود به بار آورده بودند تا از آن بهره نظامي بگيرند، ولي اكنون براي آنها زيان بخش گرديده است.
به هر حال جان دارند و جان شيرين خوش است. بايد از شمشير دشمن خود بگريزند و خود را هر طور شده به زمين گل آلود بزنند تا شايد از شمشير نجات يابند.ولي چون يك شبانه روز مرتب در جنگ بوده و خسته بودند، نتوانستند به سرعت از چنين زمين گل آلودي كه آنها را تا زير زانو در خود فرو مي‌برد عبور نمايند. در همان حال كه به كندي و به سختي عبور مي‌كردند، و در حالي كه از خستگي قدرت نداشتند، دستي از خود رد كنند، مسلمين با نيزه‌ها بر سرشان ريختند و همه را از دم كشتند. از هشتاد هزار نفر اين لشكر عده‌اي در ميدان جنگ كشته شدند و بقيه‌اي كه از ميدان جان بدر بردند و فرار كردند، جز تعداد اندكي همه آنها در اين زمين به دست مسلمين نابود شدند.
چون اين جنگ بر خلاف انتظار مسلمين پيش آمد و مسلمانان در آن پيروز شدند، آن را نصرت و عنايت الهي تلقي كردند؛ زيرا خدا براي آنها اتفاق و تصادفي به ميان كشيد كه آنها فكرش را نمي‌كردند.
روميها زمينهاي اطراف شهر را گل آلود كردند تا مانع عبور مسلمين شود و چنان كه خواسته بودند اين نقشه درست بود و نتيجه خوبي گرفتند، ولي بعداً با پاي خود از شهر خارج شدند و خود را در خطر جنگ با مسلمين انداختند. همين زمين خطرناك به نفع مسلمين و به زيان روميها از كار در آمد. پس آيا اين فتح با اين ماجرا نصرت و مدد خداوندي نيست كه به امت محمد -صلى الله عليه وسلم- عنايت فرمود؟ البته بلي، همين حادثه نيز به آنها اطمينان خاطر بخشيد كه خدا در فتح بقيه سرزمين شام و فلسطين مددكارشان خواهد بود.ابوعبيده پس از استيلا بر شهر فحل گروهي از لشكرش را تحت فرمان عمرو بن العاص و شرحبيل بن حسنه به بيسان و گروهي ديگر را تحت فرمان ابوالأعور سلمي به طبريه فرستاد تا اين دو شهر را تصرف نمايند.
عمرو بن العاص و شرحبيل شهر بيسان را به محاصره كشيدند و چون مردم شهر از شنيدن خبر فتح دمشق مرعوب شده بودند، صلاح خود را جز صلح با مسلمين نديدند. اين دو نفر سردار با درخواست صلح آنها موافقت كرده و به عنوان صلح وارد شهر شدند و پادگانش را خلع سلاح و شهر را تصرف كردند.
چون اهل طبريه كه در محاصره ابوالاعور بودند از صلح اهل بيسان مطلع شدند، آنها نيز دست صلح به سوي ابوالاعور پيش بردند و امان خواستند ابوالاعور نيز تقاضاي آنها را پذيرفت و شهر طبريه نيز به عنوان صلح به دست مسلمين افتاد.پس از اين ماجرا مردم شهرهاي اردن از قبيل اذرعات(1)، عمان، جرش(2)، مآب و غيره همه با مسلمين صلح نموده، تسليم گرديدند و نتيجتاً مناطق سرزمين اردن خيلي آسان تحت سيطره مسلمين در‌آمد.
ابوعبيده پس از فتح اردن لشكرش را به دو قسمت منشعب ساخت. يك شعبه تحت فرمان عمرو بن العاص و شرحبيل را كه اكنون از فتح اردن فارغ شده بودند، مامور فتح فلسطين كرد، شعبه ديگر به رهبري خود