يد تا فرصت كاري جز پرداختن به جهاد را پيدا نكنند. لهذا به اصطلاح امروزي شوراي نظامي تشكيل داد. حضرات عمر، عثمان، علي، عبدالرحمن بن عوف، طلحه بن عبيدالله، زبير بن العوام، سعد بن ابي وقاص، ابوعبيده بن الجراح و جمعي ديگر از امراء رزمي صحابه بزرگ رسول الله از مهاجرين و انصار را دعوت نمود و با آنها به رايزني پرداخت.
همه آنها متفقاً رأي ابوبكر را براي لشكركشي و جهاد تأييد نمودند و گفتند: ما همه موافق و مطيع هستيم و به آن چه امر فرمايي اقدام خواهيم كرد. حضرت ابوبكر مخصوصاً از حضرت علي بن ابيطالب نظر خواست. حضرت علي در پاسخ فرمود: «امرت مبارك، چه خودت بروي و چه ديگري فرستي به مقصود خواهي رسيد».
 ابوبكر گفت: اين امر را از كجا مي‌داني؟ فرمود: «از رسول الله شنيدم فرمود اين دين و اهل دين هميشه به هر جائي كه روي آورند غالب و پيروز خواهند شد».
ابوبكر گفت: سبحان الله! چه نيك است اين بشارت! مرا خشنود نمودي خدا تو را در نيا و آخرت خرسند فرمايد! سپس ابوبكر به بلال مؤذن رسول الله امر فرمود به مردم اعلام نمايد تا خود را براي جهاد و حركت به سوي عراق و شام مهيا نمايند. در آغاز سال 12 هجري لشكري تحت فرمان خالد بن الوليد سردار نامي اسلام مجهز نمود و و فرمان حمله به خاك عراق را صادر نمود(2). همچنين لشكري ديگر متشكل‌تر از لشكر خالد شامل چهار گروه به فرماندهي چهار نفر از سرداران جنگاور خود به اسامي ابوعبيده بن الجراح، عمرو بن العاص، شرحبيل بن حسنه و يزيد بن ابي سفيان فراهم و فرمان حمله به شام و فلسطين را صادر نمود.
هر يك از اين فرماندهان اعزامي به عراق، شام و فلسطين جاسوسان خود را براي كسب اخبار لازمه جلو فرستادند و پس از آن با لشكر تحت فرماندهي خود آماده حركت به مقصد گرديدند.
هر فرماندهي چون آماده مي‌شد و مي‌خواست حركت كند حضرت ابوبكر شخصاً در اردوگاهش كه در خارج شهر مدينه بود حضور مي‌يافت و با او خداحافظي مي‌نمود. او را از خلاف امر خدا بر حذر مي‌داشت. از عقاب و كيفر اخروي مي‌ترساند و توصيه مي‌فرمود با سربازان خود به نيكي رفتار نمايد. بر نمازهاي فرض با جماعت و رعايت اوقات مخصوص هر نماز مواظبت نمايد. خويشتن را به صلاح و پرهيزگاري بيارايد تا خداوند مردم را برايش آراسته و نيكو سازد. دستور مي‌فرمود نسبت به نمايندگاني كه از طرف دشمن براي مذاكره به نزدش مي‌آيند احترام قائل شود و خود شخصاً با آنها به گفتگو بپردازد. سربازارن خود را از گفتگو با آنها منع نمايد و براي ماندن نمايندگان اعزامي دشمن در اردوگاه خود فرصت كمي بدهد تا چيزي از اوضاع مسلمين نفهمند. در اردوي خود پاسداران زيادي به كار پاسداري گرفته آنها را در بين اردوگاه خود پراكنده نمايد. هر نقطه‌اي را به يكي از آنها واگذارد و خود فرمانده بر كارشان نظارت مستقيم و دقيق داشته، گاه گاه بدون اطلاع آنها، به آنها سر بزند. هر گاه بداند كسي از آنها در انجام وظيفه پاسداري غفلت يا كوتاهي كرده او را در حدود اعتدال مجازات نمايد. در شب بين پاسداران خود نوبت بگذارد تا متناوباً پاس دهند. نوبت اول را طولاني‌تر از نوبت دوم قرار دهد. (زيرا نوبت اول آسان‌تر از نوبت دوم است).
از اوضاع و احوال سپاه خود در هيچ جايي غفلت نكند تا هميشه اشراف داشته فساد و اختلافي در آنها راه نيابد. از بين امراء و سربازان خود اشخاص صالح و صديق خود مشورت نمايد. هرگز جبن و ترس از خود نشان ندهد تا سربازانش قوي و دلير باشند. در اموال غنيمت كه از دشمن به دست مي‌آورند خيانت نكند، زيرا نتيجه خيانت هم فقر و بيچارگي خواهد بود و هم محروم از عنايت و مدد الهي. توصيه مي‌فرمود كه شما در سرزمين شام و فلسطين مردمي را خواهيد ديد كه از دنيا دست كشيده‌اند و در صومعه‌ها و معابد خارج شهرها اقامت گزيده‌اند؛ آنها را به حال خودشان واگذاريد و ابداً‌ معترض آنها نشده كاري به كارشان نداشته باشيد. در آخر اين وصايا براي پيشرفت و فتح فرماندهان خود دست به ساحت و مقدس پروردگار بلند مي‌نمود و دعا مي‌كرد. 
خوانندگان عزيز، چنان كه مي‌بينيد در هر جمله‌اي از اين وصيت‌ها حكمت و سياستي نهفته كه اصلاً ارتباطي با ماديات و دنيا پرستي ندارد. بلكه تماماً از روحانيت سرچشمه‌ مي‌گيرد. هر يك از جملاتش بر اساس عدالتي استوار است كه نه تنها در آن روزگار بي سابقه بود بلكه در تاريخ انسانيت از كسي ديده و شنيده نشده بود.
------------------------------------------
1) علاوه بر اين كه هر يك از سربازان و فرماندهان در غنائم جنگي سهم معيني داشتند هر يك از آنها كه دشمني را مي‌كشت كليه البسه و اسلحه مقتول مختصاً حق خود او بود چنان كه در حديث آمده است كه حضرت رسول -صلى الله عليه وسلم- مي‌فرمايد: «من قتل قتيلاً فله سلبه» يعني هر كس دشمني را در جنگ به قتل برساند، لباس و ابزار جنگي مقتول حق مختص خودش خواهد بود.
2) در بعضي از تواريخ آمده كه خالد پس از فتح يمامه و قتل مسيلمه كذاب به مدينه بازگشته بود كه مأمور حمله به خاك عراق گرديد. بعضي ديگر مي‌گويند: همين كه خالد فتح يمامه فارغ شد در آنجا فرمان يافت كه به عراق حمله نمايد، بدين جهت از آنجا حركت نموده به خاك عراق حمله‌ور گرديد؛ اما روايت اول صحيح‌تر به نظر مي‌رسد. زيرا سپاهياني كه در يك جنگ شديد فعاليت كرده باشند نياز به استراحت و استرداد انرژي دارند تا به جنگي ديگر بپردازند.به نظر من صحيح است كه وقوع چندين جنگ ميان اين دو دولت در تضعيف قواي نظامي آنها اثر زيادي كرده بود، ولي مسلماً تا اين حد كه در مقابل قبايل صحرا گرد و باديه‌نشين عرب زانو بزنند.
مگر نخوانديم كه وقتي نمايندگان اعزامي مسلمين براي مذاكره صلح با يزدگرد پادشاه ساساني كه به مدائن داخل شدند، پارسيان به حدي آنها را حقير و بيچاره شمردند كه مي‌گفتند: راستي همين مردمند كه به خود جرأت داده‌اند و مي‌خواهند با ما بجنگند؟ شگفتا! اين اميد دارند بر ما پيروز شوند؟
فردوسي اين مطلب را به نظم كشيده در شاهنامه مي‌گويد:
ز شير شتر خوردن و سوسمار = عرب را به جائي رسيدست كار
كه تاج كيان كند آرزو = تفو باد بــر چرخ گردون تفــو
خوانديم كه شاه ساساني چون از مذاكره با مسلمانان نتيجه مثبت نگرفت، به آنها گفت: «فرمان مي‌دهم همه‌تان را در خندق قادسيه دفن كنند». نيز خوانديم كه رستم فرخزاد چون در گفتگوي صلح با مسلمانان به توافق نرسيد، به مغيره بن شعبه نماينده سعد بن ابي وقاص گفت: قسم به خورشيد و ماه، فردا قبل از اين كه خورشيد به آسمان بر آيد، همه‌تان را خواهم كشت».
اگر به مطالب فوق اندكي دقت كنيم پي مي‌بريم كه پارسيان با آن كه ضعيف شده بودند، ‌مع الوصف خود را قوي تر از مسلمانان مي‌دانستند.
همچنين اگر به گفتگوهايي كه بين نمايندگان مسلمانان و سرفرماندهي لشكر روم در باره صلح كه قبلاً شرح داديم توجه كنيم، پي مي‌بريم كه روميان نيز عرب‌ها را در مقابل خود ضعيف و زبون مي‌پنداشتند و خود را بر تر از آنها مي‌دانستند.
پس نمي‌شود گفت: يكي از عل