م مانند زمان كفرم پادشاهي متكبر و خودخواه باشم؟ خير، چنين نخواهم بود. به خدا قسم هرگز نمي‌شود به درستي فرمان خدا برد مگر در حال تواضع و چشم پوشي از زر و زينت دنيا.
آري، پادشاهان و زعماء قبائل كه نزد ابوبكر مي‌آمدند، با آنكه قبلاً‌ متكبر بودند،‌ متواضع مي‌گشتند و پس از اينكه قبلاً‌ خودخواه بودند، فروتن مي‌شدند»(2). 
در گوشه دور افتاده‌اي از شهر مدينه منوره پيرزن نابينا و ناتواني بود كه سيدنا عمر بن الخطاب از حالش باخبر شده شبها به خانه اين پيرزن مي‌رفت وبراي كسب ثواب، كارهاي خانه محقرش را انجام مي‌داد و مرتب مي‌نمود. 
پس از مدتي ديد كسي ديگر هر شب قبل از او آمده كارهايش را انجام داده ورفته است. لهذا شبي در كمين نشست تا بداند چه كسي از او سبقت مي‌گيرد و آن شخص را ديد وشناخت. مي‌دانيد آن شخص چه كسي بود؟ آن كس حضرت ابوبكر خليفه رسول خدا بود. ‌آري، آن شخص فرمانرواي جهان اسلام بود كه با اين مقام عظيم متواضع بود و شبها بدون آن كه كسي بداند، قربتاً الي الله به خدمت ضعيفي از رعاياي خود مي‌پرداخت.
با يك نگاه كوتاه به آنچه گفتيم، به درستي پي مي‌بريم كه شخصيتي بزرگ و كرامت كامل انساني در نهاد ابوبكر نفهته شده و مقام و جلال خلافت و فرمانروائي نه تنها تغييري در اخلاقش نداد، بلكه او را متواضع‌تر از ما قبل خلافت كرد.
همين تواضع توام با جلال خلافتش بود كه سلاطين عرب و زعماء قبائل كه به حضورش مي‌آمدند، تحت تاثير قرار گرفته و آنها نيز به پيروي از او مانند او شده از جبروت و تكبر بيزار و فروتن مي‌گرديدند. لباس كبر از تن بدر مي‌آوردند و زندگي عادي و ساده اختيار مي‌نمودند.
---------------------------------------
1) علي بن الحسن مسعودي مؤرخ و جغرافي دان عرب از ذريه عبدالله بن مسعود صحابي جليل رسول الله بود، او در بغداد متولد گرديد و به شام، فلسطين، مصر، ايران، هند، چين و سيلان سفر كرد. تاريخ بزرگي بنام مروج الذهب ومعادن الجوهر نوشت. اين كتاب به زبان فرانسه ترجمه ودر تاريخ 1864 ميلادي در پاريس به چاپ رسيد.
2) عبارت عربي مروج الذهب: (كان أبوبكر أزهد الناس وأكثرهم تواضعاً في أخلاقه ولباسه ومطعمه وكان لباسه في خلافته الشملة والعباءة وقدم عليه زعماء العرب وأشرافهم وملوك اليمن وعليهم الحلل والبرد المشمل بالذهب والتيجان والحبرة. فلما شاهدوا ما عليه من اللباس والتواضع والتنسك وما هو عليه من الوقار والهيبة ذهبوا مذهبه ونزعوا ما كان عليهم، ممن وفد عليه من ملوك اليمن ذوالكلاع ملك حمير ومعه ألف عبيد دون من كان معه من عشيرته، وعليه التاج وما وصفنا من البرد والحلي فلما شاهد من أبي‌بكر ما وصفنا ألقى ما عليه وتزيا بزيه. فلما قال له بعض عشيرته في ذلك قال: أردتم أكون جباراً في الجاهلية وفي الاسلام؟ لا والله لا تكون طاعة الرب إلا بالتواضع والزهد في الدنيا، وتواضعت له الملوك ومن ورد عليه من الوفود بعد التكبر وتذللوا بعد التجبر).همين كه نماز ظهر با جماعت خوانده شد، عمر رو به مردم كرد و آنها را براي حركت به عراق براي كمك به مثني دعوت كرد و وصيتي را كه ابوبكر در اين باره كرده بود به اطلاع آنها رساند. مردم تقاضاي عمر را شنيدند ولي هيچ كس از آنها جوابي نه مثبت و نه منفي نداد ـ شايد خطري كه مسلمين در جبهه شام با آن مواجه شده بودند و با آن كه گروههاي امدادي به آنها رسيده بود تاكنون خبري از ِآنها نرسيده بود، مسلمين مدينه را نگران كرده بود، لذا نمي‌خواستند در عراق نيز درگير با دشمني بشوند كه مهمتر بوده و در خطري افتند كه رفع آن مشكل تر باشد، آنها در سكوتشان نسبت به تقاضاي عمر معذور بودند، زيرا شوكت و شكوه شاهنشاهي ايران و قدرت نظامي دولت ايران پشت دولتهاي آن روزگار را به لرزه در آورده بود. بعضي از مردم عقيده داشتند كه غلبه و پيشروي خالد در خاك عراق بدين علت بوده كه دولت ايران عمليات نظامي او را ناچيز گرفته و تا آن حد مهم ندانسته است كه نيروي خود را براي مقابله و جلوگيري او بفرستد و گرنه موفق نمي‌شد پيروز شود و پيشروي كند. ولي اكنون ايران مسلماً كار مسلمين را سرسري نخواهد گرفت و نه فقط براي جلوگيري از هجوم مجدد آنها اقدام جدي خواهد كرد، بلكه آنچه را كه در اثر سهل انگاري از دستش رفته است از دست آنها خواهد گرفت. بنابراين شروع مجدد جنگ در عراق در نظر اهل مدينه به صلاح مسلمين نبود، به هر جهت كسي از حاضرين دعوت عمر را براي حركت به سوي عراق اجابت نكرد و به سكوت گذراندند.صبح روز دوم عمر در مسجد به مردم خطاب كرده فرمود (من نمي‌پسندم كه كسي زنان و كودكان عرب را به بردگي گيرد. نمي‌خواهم اين روش به عنوان سنت رايج براي هميشه در بين عرب باقي بماند؛ چه براي آينده اعراب زيان بخش خواهد بود) و به مردم امر كرد تا زنان و كودكاني را كه در زمان ابوبكر در جنگ با سركشان عرب اسير و به عنوان برده، سهم برده و نزد آنها بودند آزاد نموده به بستگانشان مسترد نمايد(1).
عمر با اين فرمان روشي به ميان كشيد كه گرچه با سياست سابق عهد ابوبكر خليفه اول مسلمين مخالف بود، ولي سياست كنوني خليفه دوم اين چنين اقتضاء مي‌كرد. اين امر به صرفه و صلاح مسلمين بود، زيرا عمر با اين اقدام علاقه و محبت قبايل عرب را به خوبي جلب نمود و قلوبشان را به دست آورد و رابطه آنها را كه قبلاً با حكومت اسلام خوب نبود به رابطه حسنه‌اي كه بر پايه محبت استوار مي‌گردد مبذول نمود.
اين سياست به نظر عمر براي مسلمين جنبه حياتي داشت، زيرا چنان كه مي‌دانيم در اين هنگام قسمت عمده لشكر اسلام در جبهه يرموك شام مستقر شده بود، حالا اگر عمر بقيه لشكر مسلمين را بسيج نمايد و به عراق بفرستد، ديگر كسي را ندارد كه از عهده محافظت جزيره العرب برآيد. بيم اين مي‌رفت كه فرصت مناسبي به دست قبايل مزبور برسد تا مجدداً‌ سر به طغيان بزنند. در اين صورت جزيره العرب در آتش فتنه و آشوب خواهد سوخت، عمر با اين اقدام سياسي خود نه تنها آن قبايل را اميدوار به عنايات حكومت اسلام نمود، بلكه علاوه بر اين، جلو اين خطر را نيز گرفت. پس حالا عمر مي‌تواند به آنها اطمينان داشته آنها را مسلح نمايد و وارد جبهه‌هاي جهاد نمايد.
--------------------------------------------------------
1) الفاروق؛ تأليف دكتر هيكل.قبلاً‌ گفتيم كه مثني به ابوبكر پيشنهاد كرد تا اين قبايل را براي جهاد دعوت كند، ولي ابوبكر فرصت اين كار را نيافت واز دنيا رفت، اكنون چون مثني از صدور فرمان عمر براي آزادي زن و فرزندشان فهميد كه او موافق اين كار است، مجدداً‌ نظرش را به عمر پيشنهاد كرد، و گرچه نظر مثني مورد پسند عمر بود، و شايد هم خودش در انديشه اين كار بود كه فرمان آزادي زنان و اطفال قبايل مذكور را صادر كند. ولي در اينجا به سكوت گذراند. چه او مي‌خواست قبل از اين كار، مردم مدينه را كه چشم ديگران به آنها دوخته بود، موافق و حاضر به جهاد در عراق كند، زيرا به هر راهي كه آنها روند ديگران به همان راه خواهند رفت.
مثني از قيافه و سيماي حاضرين در مسجد در مي‌